{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 35

پارت 35

𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚

این حس عجیب…

فقط یک علاقه ساده نبود.

هرچی بیشتر به آت نگاه می‌کردم، بیشتر مطمئن می‌شدم یه چیزی بینمون عوض شده.

اما هنوز جرئت نداشتم اسمش رو بلند بگم.

نگاهم رو از آت گرفتم و دوباره به تلویزیون خیره شدم.

هیون‌وو:
ته؟

ته:
هوم؟

هیون‌وو:
تو فیلمو می‌بینی یا آتو؟

ته:
فیلمو.

هیون‌وو:
پس اسم فیلم چیه؟ 😂

چند لحظه ساکت موندم.

ته:
نمی‌دونم.

هیون‌وو زد زیر خنده.

هیون‌وو:
دیدی گفتم!

آت که داشت خوراکی می‌خورد، برگشت سمت ما.

آت:
چی شده؟

هیون‌وو:
هیچی، ته از بس حواسش پرته حتی اسم فیلمم یادش نیست.

آت با تعجب به ته نگاه کرد.

آت:
جدی؟

ته:
بی‌خیال.

آت:
نه، حالا بگو چرا حواست پرته؟

ته:
هیچی.

آت:
بازم هیچی؟!

هیون‌وو:
این کلمه امشب رکورد زده. 😂

آت بالش رو برداشت و سمت هیون‌وو گرفت.

آت:
دایی ساکت!

هیون‌وو:
باشه بابا! 😂

آت بالش رو کنار گذاشت و دوباره به فیلم نگاه کرد.

چند لحظه بعد، دستش رفت سمت ظرف پاپ‌کورن.

همزمان دست من هم به همون سمت رفت.

دست‌هامون برای لحظه‌ای به هم خورد.

هر دو سریع دستمون رو عقب کشیدیم.

آت:
ببخشید.

ته:
نه… اشکالی نداره.

آت دوباره مشغول فیلم شد.

اما من دیگه حتی نمی‌تونستم روی صفحه تمرکز کنم.

قلبم بی‌دلیل تند شده بود.

هیون‌وو از گوشه چشم نگام کرد، ولی این بار چیزی نگفت.

فقط یه لبخند کوتاه زد.

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚

نمی‌دونستم چرا با یه تماس ساده، این‌قدر دستپاچه شده بودم.

نگاهم روی تلویزیون بود، اما اصلاً نمی‌فهمیدم داستان فیلم چی بود.

آروم از جام بلند شدم.

آت:
من میرم آب بیارم.

هیون‌وو:
برای منم بیار.

آت:
خودت پا داری.

هیون‌وو:
آت!

آت:
باشه بابا، میارم. 😂

ته خندید.

ته:
منم میام.

آت:
لازم نیست.

ته:
می‌دونم.

آت:
پس؟

ته:
دلم می‌خواد بیام.

آت چند لحظه بهش نگاه کرد.

بعد آروم گفت:

آت:
باشه.

هر دو رفتیم سمت آشپزخونه.

چند ثانیه سکوت بینمون بود.

آت:
ته؟

ته:
هوم؟

آت:
امشب واقعاً عجیبی.

ته:
چطور؟

آت:
نمی‌دونم… مهربون‌تر شدی.

ته لبخند کوچیکی زد.

ته:
شاید قبلاً بلد نبودم.

آت:
چی رو؟

ته:
مهربون بودن با تو رو.

آت ساکت شد.

آت:
چرا با من؟

ته نگاهش کرد.

چند ثانیه هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم.

ته:
چون تو فرق داری.

آت:
فرق دارم؟

ته:
آره.

آت:
چه فرقی؟

ته کمی مکث کرد.

ته:
هنوز خودمم نمی‌دونم.

آت لبخند کوچیکی زد.

آت:
پس وقتی فهمیدی بهم بگو.

ته:
حتماً.

آت لیوان‌ها رو برداشت.

آت:
بریم قبل از اینکه دایی بیاد اینجا و فکر کنه گم شدیم.

ته خندید.

ته:
اون حتماً فکر می‌کنه ما رو فرستاده برای یه مأموریت طولانی.

وقتی برگشتیم، هیون‌وو با اخم نمایشی نگاهمون کرد.

هیون‌وو:
بالاخره!

آت:
چی؟

هیون‌وو:
من فکر کردم رفتین آب بیارین، نه اینکه برین یه زندگی جدید شروع کنین. 😂

آت:
دایییی! 😭

ته خندید و روی مبل نشست.

آت هم کنار هیون‌وو نشست و دوباره فیلم رو نگاه کرد.

اما این بار…

من دیگه سعی نکردم نگاهم رو از آت پنهون کنم.

فقط آروم بهش نگاه کردم و با خودم فکر کردم:

«شاید وقتشه بفهمم این حس دقیقاً اسمش چیه…»
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋💗🦋𓂃 ࣪˖ ִֶָ

خب حالااا… 👀🫣🦋
به نظرتون ته بالاخره به احساسش اعتراف می‌کنه؟ 😭💗
یا قراره باز خودش رو گول بزنه؟ 😂💭

ولی یه چیزی… 👀
اگه ته بفهمه آت هم همین حسو داره، چی میشه؟ 🫣🌙🦋

پارت بعد رو از دست ندیددد 😭🎀📖✨
حدساتونو بگیددد 👀💜🦋
دیدگاه ها (۱۲)

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

پارت ۳۳ته:دیونه چرا تو از اون موقع تو فکری؟ 😏🦋هیون‌وو با لبخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط