‌ : ):

‌ : ):
تمام #خستگی هایت را با من قسمت کن. زمان هایی که در جیبت پس انداز کرده بودی حتی #چشم به راهی ات را در ایستگاه قطار و تمام #سرمای این #شب های بلاتکلیف را. نمی خواهم چیزی در دلت باشد و من #بی خبر. خوشبختی دور نیست، باور کن. همین که زمان کافی داریم و همراه یک دیدار، روبروی هم می نشینیم به انتظار قطار بعدی یعنی خوشبختی. اصلاً همین که می توانم راس #یک_ساعت_مشخص به #دیدارت بیایم یعنی خوشبختی. پس همین حالا دفتر کهنه ی خاطراتت را ببند و با من همراه شو. پا به پای تمام شب های #زمستانی ات هستم. اگر #قول بدهی تا #آخر سال می توانم به بودنت #اعتماد کنم.
دیدگاه ها (۱۸)

وقتی یادت رفت مرا دوست داشتی...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۹_مگه می‌شه کسی بچه...

پارت ۳ 🎀ویو آلیا 🖤لیا: خب حالا میگی داستان اون گردنبند چی بو...

پارت دوازدهمویو فردا( آسا)با سردرد از خواب بیدار شدم به خاطر...

My lovely neighbor part : ۷۰

تمام خستگی هایت را با من قسمت کن. زمان هایی که در جیبت پس ان...

تمام خستگی هایت را با من قسمت کن.زمان هایی که در جیبت پس اند...

شب های زمستانی ات بلند همراه همیشگی تنهایی هایم. برایت نگفته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط