( ظهور ازدواج )
( ظهور ازدواج )
پارت ۶۴
متعحب و با دهن باز نگاش کردم. کلافه دست به صورتش کشید و یه دفعه عصبي گفت
جیمین : گفتم دلم نمیخواد وسایلت توي خونه ام پخش باشه نه؟
نفس خيلي عميق و کلافه و ناراحتی کشیدم. به چشمام نگاه کرد.
رفتم بالا سر گوشیم به زانو شدم و برش داشتم. خيلي محكم زمین خورده بود و صفحه اش شکسته بود. متحانش کردم ببینم روشن میشه یا نه..
لطفا..لطفا روشن شو.. ملتمسانه زل زدم بهش.. اه.. نشد.
خشن از لاي دندوناش گفت
جیمین : اینم شد درس عبرتت تا بفهمي وقتی میگم وسایل مسخره لعنتیت رو جمع كن يعني چي.. سرمو بلند کردم و نگاش کردم و درمونده گفتم
الا :تو اين بازي رو راه انداختي صورتش وا رفت و همونجور خیره به چشمام نگاه کرد. با غم شديدي اروم گفتم
الا : پس چرا اداي ادماي عصبي رو درمياري؟.. چون اگه کسي قرار باشه از این اوضاع ناراحت و عصبي باشه منم.. پوزخند زد و گفت
جیمین : پولشو تو میگیري اونوقت ناراحتم تو ميشي؟
لعنتي بلند داد زدم
الا : تو منو توی این کثافت کشیدي..این منجلاب قیمت نداره خونه مه عين جهنمه برام...
اشکم جاري شد و اروم گفتم.... الا ؛ پس نشکن..
رفتم تو اتاقم و در رو بستم.. صداشو از پشت در شنیدم که اروم گفت
جیمین : میخوام اما...
نفس عميقي كشید و گفت نمیشه. نمیخواستم اینطور حرف بزنم اما...
به در تکیه دادم. نمیدونم چرا حق ناراحتي رو به اونم میدادم.. کنار اومدن براي جفتمون سخت بود اما مشکل اینجا بود که اون این تصمیم رو گرفته.. اخ..چه حرفاي پر از نيشي زدم.. چقدر از خودم دور شده بودم
چقدر عصبي و تلخ شده بودم. خدایا منو ببخش.
درمونده روي تخت نشستم و سرمو توي دستم گرفتم. هر روز پربارتر از دیروز هیچ امیدی به سالم بیرون رفتن از اين زندگي وجود نداره..
همش تلخي،درد،غم تنهايي دعوا..
پارت ۶۴
متعحب و با دهن باز نگاش کردم. کلافه دست به صورتش کشید و یه دفعه عصبي گفت
جیمین : گفتم دلم نمیخواد وسایلت توي خونه ام پخش باشه نه؟
نفس خيلي عميق و کلافه و ناراحتی کشیدم. به چشمام نگاه کرد.
رفتم بالا سر گوشیم به زانو شدم و برش داشتم. خيلي محكم زمین خورده بود و صفحه اش شکسته بود. متحانش کردم ببینم روشن میشه یا نه..
لطفا..لطفا روشن شو.. ملتمسانه زل زدم بهش.. اه.. نشد.
خشن از لاي دندوناش گفت
جیمین : اینم شد درس عبرتت تا بفهمي وقتی میگم وسایل مسخره لعنتیت رو جمع كن يعني چي.. سرمو بلند کردم و نگاش کردم و درمونده گفتم
الا :تو اين بازي رو راه انداختي صورتش وا رفت و همونجور خیره به چشمام نگاه کرد. با غم شديدي اروم گفتم
الا : پس چرا اداي ادماي عصبي رو درمياري؟.. چون اگه کسي قرار باشه از این اوضاع ناراحت و عصبي باشه منم.. پوزخند زد و گفت
جیمین : پولشو تو میگیري اونوقت ناراحتم تو ميشي؟
لعنتي بلند داد زدم
الا : تو منو توی این کثافت کشیدي..این منجلاب قیمت نداره خونه مه عين جهنمه برام...
اشکم جاري شد و اروم گفتم.... الا ؛ پس نشکن..
رفتم تو اتاقم و در رو بستم.. صداشو از پشت در شنیدم که اروم گفت
جیمین : میخوام اما...
نفس عميقي كشید و گفت نمیشه. نمیخواستم اینطور حرف بزنم اما...
به در تکیه دادم. نمیدونم چرا حق ناراحتي رو به اونم میدادم.. کنار اومدن براي جفتمون سخت بود اما مشکل اینجا بود که اون این تصمیم رو گرفته.. اخ..چه حرفاي پر از نيشي زدم.. چقدر از خودم دور شده بودم
چقدر عصبي و تلخ شده بودم. خدایا منو ببخش.
درمونده روي تخت نشستم و سرمو توي دستم گرفتم. هر روز پربارتر از دیروز هیچ امیدی به سالم بیرون رفتن از اين زندگي وجود نداره..
همش تلخي،درد،غم تنهايي دعوا..
- ۱۷.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط