──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰¹
با دست گرمش دستم رو گرفته بود..
مثل اینکه متوجه نگرانیم شده بود.
سرمو آوردم بالا،نگاهمو به چشمهاش دوختم و لبخند محوی زدم..
بعد از شام همراه جونگکوک از سالن اومدم بیرون.
توی سالنی که غرق سکوت بود قدم برمیداشتیم.
ذهنم شلوغ بود.
خیلی شلوغ..
وقته به پله ها رسیدیم،قدم هامون متوقف شد.
_خوبی؟
سرمو آوردم بالا و نگاهمو توی صورتش چرخوندم.
میخواستم چیزی که توی دلم بود رو بگم.
میخواستم بگم نمیخوام عشقی که بهش داشتم،با درد و خون این خانواده گره بخوره.
اما نفسمو کلافه دادم بیرون و فقط یه کلمه گفتم:خوبم
سرشو کج کرد و خیره نگاهم کرد.
حرفمو باور نکرده بود.
مصنوعی خندیدم و گفتم:خوبـــم
لبخندی روی لباش نشوند و آروم خم شد.
بـوسه ریزی روی لبام کاشت و گفت:تا وقتی من کنارتم،لازم نیست نگران چیزی باشی
با شنیدن این جمله..یه حس آشنا توی وجودم دمید.
حسی که بهم یه دلگرمی بی دلیل میداد.
دستمو به سمت صورتش دراز کردم.
بـوسهای روی گونهش زدم و اروم گفتم:شب بخیر
و بعد ازش فاصله گرفتم و از پله ها رفتم بالا.
قبل از اینکه توی راهرو قدم بردارم،برگشتم و برای چند لحظه نگاهش کردم.
همون لبخند هنوز روی لب هاش بود..
همین که برگشتم و وارد راهرو شدم،لبخند از صورتم محو شد.
حرفهای گرگ پیر دوباره توی ذهنم تکرار میشد.
دستم رو روی سینهم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
نمیدونستم تصمیمی که گرفته بودم درست بود یا نه..
اما دیگه نمیتونستم مثل قبل به همهچیز نگاه کنم.
آروم وارد اتاقم شدم و درو بستم.
نفس عمیقی کشیدم و چشم هامو بستم.
فرارم یه اشتباه محض بود.
باید با کای حرف میزدم.
مراسم ازدواج پسفردا بود و حتما تا الان نقشه تمام جزئیات مأموریت رو کشیده بودن.
نباید بخاطر من توی دردسر میافتادن.
چشم هامو باز کردم و به طرف کمد رفتم.
درش رو باز کردم و چند تا لباس رو کنار زدم.
گوشی که تهیونگ بهم داده بود رو برداشتم و روشنش کردم.
اسم کای رو پیدا کردم.
چند ثانیه انگشتم روی دکمهی تماس موند.
نمیدونستم باید چطور بهش بگم...
نفسمو کلافه دادم بیرون و تماس گرفتم.
چند بوق بیشتر طول نکشید که صدای خوابآلود اما نگرانش از اون طرف خط شنیده شد.
_رینا؟..چی شده؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:کای..
_هوم؟
+من نمیخوام از عمارت فرار کنم
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.
بعد صدای کای تغییر کرد.
_چی گفتی؟
+گفتم نمیخوام فرار کنم
این بار صدای خندهی عصبی کوتاهی ازش شنیدم.
_رینا،شوخی میکنی؟
+نه
_منظورت چیه؟،ما یه هفتهس داریم برای بیرون آوردنت برنامه میریزیم!
صدای نفسهای عصبیش از پشت خط شنیده میشد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹⁰¹
با دست گرمش دستم رو گرفته بود..
مثل اینکه متوجه نگرانیم شده بود.
سرمو آوردم بالا،نگاهمو به چشمهاش دوختم و لبخند محوی زدم..
بعد از شام همراه جونگکوک از سالن اومدم بیرون.
توی سالنی که غرق سکوت بود قدم برمیداشتیم.
ذهنم شلوغ بود.
خیلی شلوغ..
وقته به پله ها رسیدیم،قدم هامون متوقف شد.
_خوبی؟
سرمو آوردم بالا و نگاهمو توی صورتش چرخوندم.
میخواستم چیزی که توی دلم بود رو بگم.
میخواستم بگم نمیخوام عشقی که بهش داشتم،با درد و خون این خانواده گره بخوره.
اما نفسمو کلافه دادم بیرون و فقط یه کلمه گفتم:خوبم
سرشو کج کرد و خیره نگاهم کرد.
حرفمو باور نکرده بود.
مصنوعی خندیدم و گفتم:خوبـــم
لبخندی روی لباش نشوند و آروم خم شد.
بـوسه ریزی روی لبام کاشت و گفت:تا وقتی من کنارتم،لازم نیست نگران چیزی باشی
با شنیدن این جمله..یه حس آشنا توی وجودم دمید.
حسی که بهم یه دلگرمی بی دلیل میداد.
دستمو به سمت صورتش دراز کردم.
بـوسهای روی گونهش زدم و اروم گفتم:شب بخیر
و بعد ازش فاصله گرفتم و از پله ها رفتم بالا.
قبل از اینکه توی راهرو قدم بردارم،برگشتم و برای چند لحظه نگاهش کردم.
همون لبخند هنوز روی لب هاش بود..
همین که برگشتم و وارد راهرو شدم،لبخند از صورتم محو شد.
حرفهای گرگ پیر دوباره توی ذهنم تکرار میشد.
دستم رو روی سینهم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
نمیدونستم تصمیمی که گرفته بودم درست بود یا نه..
اما دیگه نمیتونستم مثل قبل به همهچیز نگاه کنم.
آروم وارد اتاقم شدم و درو بستم.
نفس عمیقی کشیدم و چشم هامو بستم.
فرارم یه اشتباه محض بود.
باید با کای حرف میزدم.
مراسم ازدواج پسفردا بود و حتما تا الان نقشه تمام جزئیات مأموریت رو کشیده بودن.
نباید بخاطر من توی دردسر میافتادن.
چشم هامو باز کردم و به طرف کمد رفتم.
درش رو باز کردم و چند تا لباس رو کنار زدم.
گوشی که تهیونگ بهم داده بود رو برداشتم و روشنش کردم.
اسم کای رو پیدا کردم.
چند ثانیه انگشتم روی دکمهی تماس موند.
نمیدونستم باید چطور بهش بگم...
نفسمو کلافه دادم بیرون و تماس گرفتم.
چند بوق بیشتر طول نکشید که صدای خوابآلود اما نگرانش از اون طرف خط شنیده شد.
_رینا؟..چی شده؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:کای..
_هوم؟
+من نمیخوام از عمارت فرار کنم
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.
بعد صدای کای تغییر کرد.
_چی گفتی؟
+گفتم نمیخوام فرار کنم
این بار صدای خندهی عصبی کوتاهی ازش شنیدم.
_رینا،شوخی میکنی؟
+نه
_منظورت چیه؟،ما یه هفتهس داریم برای بیرون آوردنت برنامه میریزیم!
صدای نفسهای عصبیش از پشت خط شنیده میشد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۵.۶k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط