نامی که از تاریکی زاده شد
🖤 نامی که از تاریکی زاده شد
شبی سرد و بیانتها بود. آمبر در گریمولد قدم میزد، با چشمانی که دیگر به زمان تعلق نداشت. صدای درها، نجواهای دوردست، و بخار خاطرات در هوا... همه از دختری میگفتن که حالا مرگ براش افسانهای بیش نبود.
اما اون با خودش فکر میکرد:
«اگه نمیمیرم، پس چرا هنوز دلم میلرزه؟ چرا اسم سیریوس هنوز مثل شعلهای درونمه؟»
به اتاق کوچکی رسید؛ همونجایی که پدرش ساعتها با نقشهها مشغول بود. یه جعبهی سیاه در گوشهی اتاق قرار داشت—جعبهای که فقط با ورد «پَترا مورتِم» باز میشد، وردی که خودش به تازگی کشف کرده بود.
داخل جعبه، یه دفترچه بود، پر از یادداشتهای نیمهتمام:
«برای دخترم، اگر روزی این رو پیدا کرد...»
آمبر اشک نمیریخت، چون دیگه نمیتونست. اما دفتر رو به سینهاش چسبوند و زمزمه کرد:
«من اینجا هستم، بابا. زندهام... برای تو، برای خاطرت.»
حالا، آمبر تصمیم گرفت سفرش رو شروع کنه. سفری در زمان، میان خاطرات فراموششده و حقیقتهایی که هیچ کتابی ثبت نکرده. جاودانه بود، ولی این فقط آغاز کار بود.
شبی سرد و بیانتها بود. آمبر در گریمولد قدم میزد، با چشمانی که دیگر به زمان تعلق نداشت. صدای درها، نجواهای دوردست، و بخار خاطرات در هوا... همه از دختری میگفتن که حالا مرگ براش افسانهای بیش نبود.
اما اون با خودش فکر میکرد:
«اگه نمیمیرم، پس چرا هنوز دلم میلرزه؟ چرا اسم سیریوس هنوز مثل شعلهای درونمه؟»
به اتاق کوچکی رسید؛ همونجایی که پدرش ساعتها با نقشهها مشغول بود. یه جعبهی سیاه در گوشهی اتاق قرار داشت—جعبهای که فقط با ورد «پَترا مورتِم» باز میشد، وردی که خودش به تازگی کشف کرده بود.
داخل جعبه، یه دفترچه بود، پر از یادداشتهای نیمهتمام:
«برای دخترم، اگر روزی این رو پیدا کرد...»
آمبر اشک نمیریخت، چون دیگه نمیتونست. اما دفتر رو به سینهاش چسبوند و زمزمه کرد:
«من اینجا هستم، بابا. زندهام... برای تو، برای خاطرت.»
حالا، آمبر تصمیم گرفت سفرش رو شروع کنه. سفری در زمان، میان خاطرات فراموششده و حقیقتهایی که هیچ کتابی ثبت نکرده. جاودانه بود، ولی این فقط آغاز کار بود.
- ۶.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط