عنوان سناریو: بازی جاسوس

میخام یه فیک جدید شروع کنم
یه قسمت کوچیکشو میزارم نظراتتون بگین.

نورِ شومینه‌ی اتاقِ خصوصی، سایه‌های بلندی روی دیوارها انداخته بود. فضای اتاق بویِ سردِ باروت و ادکلن‌هایِ تلخ می‌داد. تو وسطِ اتاق ایستاده بودی، با ضربانِ قلبی که توی گوش‌هات می‌کوبید. نامه توی دستت مچاله شده بود؛ همون نامه‌ای که برای سیریوس بلک بود و حالا، مثلِ یک بمبِ ساعتی، توی دستِ تام ریدل بود.
تام روی صندلیِ چرمی‌اش لم داده بود، با همان لبخندِ کجِ خطرناکش. متیو و لورنزو دو طرفِ در ایستاده بودند، راهِ فراری نبود. تئودور و دراکو، با چشمانی که از خشمِ فروخورده می‌سوخت، به تو خیره شده بودند. رگولوس... رگولوس فقط نگاهت می‌کرد، نگاهی که سردتر از مرگ بود..
سکوتِ اتاق با صدایِ سردِ تام شکست:
— «جاسوسِ کوچکِ سیریوس...»
صدایِ قدم‌هایِ سنگینِ دراکو رو پشتِ سرت شنیدی. بدون اینکه برگرده، دستش رو دورِ بازوهات حلقه کرد، نه برایِ محبت، برایِ اسارت. فشارِ انگشت‌هاش روی پوستت، مثلِ حک کردنِ مالکیت بود.
— «فکر کردی ما احمقیم؟» متیو از سایه‌ها بیرون اومد، با چشم‌هایی که برقِ جنون توش می‌درخشید. انگشتش رو زیرِ چونه‌ات گذاشت و سرت رو به سمتِ خودش چرخوند. «فکر کردی می‌تونی لایِ ملافه‌هایِ ما بخوابی و اطلاعاتمون رو برایِ اون سگِ خیابونی (سیریوس) ببری و ما نفهمیم؟»
تئودور نات در حالی که داشت با لبه‌یِ چوب‌دستی‌اش بازی می‌کرد، با صدایی که از شدتِ آرامش ترسناک بود، گفت:
— «تنبیه برایِ جاسوس‌ها معمولاً دردناکه، اما برایِ تو...» نگاهش از روی لبهات پایین‌تر رفت، با لحنی آلوده به تمسخر و میل، «ما یه تنبیهِ خاص‌تر در نظر داریم.»
لورنزو، در حالی که خودش رو بهت نزدیک‌تر کرد، زمزمه کرد:
— «تو مالِ مایی، حتی اگه این رو نمی‌دونستی. حالا که دیگه بازی تموم شده، نوبتِ ماست که قوانین رو تعیین کنیم.»
رگولوس، که تا اون لحظه ساکت بود، جلو اومد و نامه رو از دستت کشید. نگاهش رویِ نوشته‌ها چرخید و بعد، نگاهش رو با نگاهِ وحشت‌زده‌ی تو قفل کرد.
— «سیریوس فکر کرده می‌تونه تو رو برایِ نابود کردنِ ما بفرسته؟» رگولوس خنده‌ی کوتاهِ بی‌روحی کرد و به سمتِ تام برگشت. «باید بهش نشون بدیم که چیزی که مالِ ماست، هرگز برنمی‌گرده.»
تام از جاش بلند شد. قدِ بلند و سایه‌ی سنگینش کلِ اتاق رو بلعید. وقتی جلویِ تو ایستاد، بویِ سردِ عطرهایش ریه‌هایت رو پر کرد. انگشتِ بلندش رو رویِ گردنت کشید، جایی که نبضت دیوانه‌وار می‌زد.
— «بازیِ جاسوسی تموم شد، بیبی.» صدایِ بم و خش‌دارش کنارِ گوشت پیچید. «از این به بعد، تو نه برایِ سیریوس، نه برایِ هری، که فقط برایِ ما "کار" می‌کنی. و باور کن... تنبیهِ ما خیلی طولانی‌تر و لذت‌بخش‌تر از چیزیه که فکرش رو می‌کنی.»
دراکو دست‌هاش رو دورِ کمرت محکم‌تر کرد و تو رو به سینه‌یِ گرمش چسبوند، جوری که هیچ هوایی بینتون باقی نموند.
— «وقتشه یاد بگیری که وفاداری، اونم به آدمی مثلِ تو، چه هزینه‌ای داره.»
اتاق در سکوتِ سنگینی فرو رفت، سکوتی که نویدِ شب‌هایِ طولانی، کنترلِ مطلق و تنبیه‌هایی رو می‌داد که مرزِ بینِ درد و لذت رو برایِ همیشه توی ذهنت پاک می‌کرد. حالا دیگه راهِ برگشتی نبود. تو اسیرِ همون‌هایی بودی که سعی داشتی بهشون خیانت کنی..
میخام حدساتونو درمورد موضوع این فیک بدونم..
دیدگاه ها (۲۴)

رمان: فقط یک قدم تا توپارت۱:*درخواستی*ویو ی ا.ت:روز اوله هاگ...

سناریو*درخواستی*وقتی که میخوای ببوسیشون اما قدت بهشون نمیرسه...

سناریو پسر های اسلترین:وقتی که رو پاشون میشینیم:دراکو: به مب...

پارت ۴۰

متیو و دختری از جنس دریا p3

اسم رمان: هیچ وقت ترکت نمیکنمپارت ۱:*درخواستی* ویو راوی:+ نه...

**پارت ۱۳ *در با صدای مهیبی بسته شد و قفل چرخید. جونگکوک کتش...

سناریووقتی می‌خوان ببوـ٫ـسنت:هری:عزیزم....آ/ت : نه زشته یهو ...

پیمان نقره ای

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط