پارت 38
*وقتی چشم هام رو باز کردم یه جای دیگه بودم انگار توی یه خونه بودم ، آروم نشستم و به اطرافم نگاه کردم اما قبل از اینکه متوجه چیزی بشم یهو یه دختر جلوم ظاهر شد *
دختر : سلام من چارلی ام به هازبین هتل خوش اومدی ... امیدوارم خوشحال باشی که اینجایی الان حالت بهتره ؟ چرا بیهوش شده بودی ؟
امیلی : قضیه چیه ؟ ... اینجا کجاست ؟ کی منو آورده اینجا ؟
چارلی : اه متاسفم الان بهت توضیح میدم
*نفس عمیقی کشید و رو به یه دختر که یه چشمش زخمی بود گفت *
چارلی : عشقم دستپاچه شدم باید چی بگم ؟
دختر : فقط هتل رو معرفی کن ...
چارلی : خب اینجا هازبین هتل ... یه هتل برای رستگاری گناهکار ها
امیلی : رستگاری !؟
چارلی : میدونم بنظر مسخره میاد اما من معتقدم که این اتفایق میوفته ... بیخیال بزار بهت توضیح بپم پدرم تو رو تو حومه ی شهر پیدا کرده درحالی که بیهوش روز زمین بودی ... گناهکار جدیدی ؟ گناهت چی بوده ؟
*خواستم چیزی بگم که یهو صدای رادیو گونه ای رو شنیدم که خندید و جلوی چارلی ظاهر شد *
الستور : چارلی لطفاً هیجانت رو کنترل کن داری مهمون مون رو میترسونی
*لبخند ترسناکی به لب داشت *
الستور: من الستور هستم ... میزبان این هتل ... اونم آنجل داست ...
*آنجل برام دست تکون داد *
آنجل : چطوری ب*چ کوچولو ...
الستور: اونم نیفتی ... اونم هاسکر و اونم ....
*بعد از معرفی کردن همه روبه یه مرد کرد که خیلی شبیه مایکل بود *
الستور: اونم ... مهم نیست
لوسیفر : هی گوزن احمق من مهم نیستم !؟
الستور: مگه مهمی ؟
*شروع کردن به بحث کردن و اون دختر که ظاهراً اسمش چارلی بود سعی داشت دعوا شون رو تموم کنم *
آنجل: ببینم تو زندگی قبل از مرگت پ*رن استار بودی؟
*گونه هام سرخ شد *
امیلی : ن...نه
آنجل : اممممم بدن خوبی داری
*گونه هام سذخ تر شد، یهو یه دختر کوچولو که اون گوزن بهش گفت نیفتی از سر و کلم بالا رفت و درحالی که یقه م رو گرفته بود روبه روم وایستاد و به چشم هام خیره شد*
نیفتی : تو دختر بدی هستی ؟
امیلی : ه ... ها ...!
*یهو چارلی اون دختر رو برداشت و مصنوعی خندید *
چارلی: خب دیگه لطفاً بس کنید ... بس کنید ... بسسسس کنیییید !!!
*همه سکوت کردن *
چارلی : امیلی تو توی هتل میمونی ... البته باید بگم اتاق ها رایگانه
*با لبخند امیدواری بهم نگاه کرد ، به اعضای هتل نگاه کردم ، بجز اینجا جای دیگه ای تو جهنم امن بنظر نمیومد ، با تردید گفتم *
امیلی : اره میمونم
چارلی: واقعا !
*یهو وگی رو بغل کرد و یه دور چرخید *
چارلی: وگیییی ! ... باورت میشه ! این دومین مشتریه مائه
*وگی لبخند زد *
وگی : تبریک میگم عشقم
*یه چیزی تو این دختر متفاوت بود ، خیلی شبیه ... *
دختر : سلام من چارلی ام به هازبین هتل خوش اومدی ... امیدوارم خوشحال باشی که اینجایی الان حالت بهتره ؟ چرا بیهوش شده بودی ؟
امیلی : قضیه چیه ؟ ... اینجا کجاست ؟ کی منو آورده اینجا ؟
چارلی : اه متاسفم الان بهت توضیح میدم
*نفس عمیقی کشید و رو به یه دختر که یه چشمش زخمی بود گفت *
چارلی : عشقم دستپاچه شدم باید چی بگم ؟
دختر : فقط هتل رو معرفی کن ...
چارلی : خب اینجا هازبین هتل ... یه هتل برای رستگاری گناهکار ها
امیلی : رستگاری !؟
چارلی : میدونم بنظر مسخره میاد اما من معتقدم که این اتفایق میوفته ... بیخیال بزار بهت توضیح بپم پدرم تو رو تو حومه ی شهر پیدا کرده درحالی که بیهوش روز زمین بودی ... گناهکار جدیدی ؟ گناهت چی بوده ؟
*خواستم چیزی بگم که یهو صدای رادیو گونه ای رو شنیدم که خندید و جلوی چارلی ظاهر شد *
الستور : چارلی لطفاً هیجانت رو کنترل کن داری مهمون مون رو میترسونی
*لبخند ترسناکی به لب داشت *
الستور: من الستور هستم ... میزبان این هتل ... اونم آنجل داست ...
*آنجل برام دست تکون داد *
آنجل : چطوری ب*چ کوچولو ...
الستور: اونم نیفتی ... اونم هاسکر و اونم ....
*بعد از معرفی کردن همه روبه یه مرد کرد که خیلی شبیه مایکل بود *
الستور: اونم ... مهم نیست
لوسیفر : هی گوزن احمق من مهم نیستم !؟
الستور: مگه مهمی ؟
*شروع کردن به بحث کردن و اون دختر که ظاهراً اسمش چارلی بود سعی داشت دعوا شون رو تموم کنم *
آنجل: ببینم تو زندگی قبل از مرگت پ*رن استار بودی؟
*گونه هام سرخ شد *
امیلی : ن...نه
آنجل : اممممم بدن خوبی داری
*گونه هام سذخ تر شد، یهو یه دختر کوچولو که اون گوزن بهش گفت نیفتی از سر و کلم بالا رفت و درحالی که یقه م رو گرفته بود روبه روم وایستاد و به چشم هام خیره شد*
نیفتی : تو دختر بدی هستی ؟
امیلی : ه ... ها ...!
*یهو چارلی اون دختر رو برداشت و مصنوعی خندید *
چارلی: خب دیگه لطفاً بس کنید ... بس کنید ... بسسسس کنیییید !!!
*همه سکوت کردن *
چارلی : امیلی تو توی هتل میمونی ... البته باید بگم اتاق ها رایگانه
*با لبخند امیدواری بهم نگاه کرد ، به اعضای هتل نگاه کردم ، بجز اینجا جای دیگه ای تو جهنم امن بنظر نمیومد ، با تردید گفتم *
امیلی : اره میمونم
چارلی: واقعا !
*یهو وگی رو بغل کرد و یه دور چرخید *
چارلی: وگیییی ! ... باورت میشه ! این دومین مشتریه مائه
*وگی لبخند زد *
وگی : تبریک میگم عشقم
*یه چیزی تو این دختر متفاوت بود ، خیلی شبیه ... *
- ۵۳.۷k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط