داســـتانـکـıllıllı

داســـتانـکـıllıllı

کیفم رو برداشتم که برم مطب
روانشناس بودم و یه مطب کوچیک برای خودم داشتم ، بیمارای کمی داشتم ولی از کارم راضی بودم
رسیدم . رفتم داخل به منشیم سلام کردم و آماده شدم برای یه روز کاری جدید
تا ظهر ده نفر اومدن
نشسته بودم یه لیوان قهوه بخورم که خستگیم کمتر بشه یهو در با شدت باز شد
از ترس صاف نشستم دیدم یه پسر حدودا ۳۰ ساله با چشمایی که قرمز شده و خستگی ازش میباره و موهای به هم ریخته اس
خونسردیمو حفظ کردم گفتم بفرمایید
گفت من دیوونه نیستم من روانی نیستم چرا منو آوردن اینجا
آرومش کردم و بهش گفتم بشینه
نشست ، بهش گفتم خوبی؟
گفت نه
گفتم چرا ؟ میشه بهم بگی؟
گفت نه
گفتم باشه
بعد از یک ساعت تونستم فقط بفهمم که عاشق دختری بوده و اون دختر تصادف میکنه و میمیره و اینم بعد از مرگ دختره دیوونه میشه
تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم تا بتونه راحت تر حرف بزنه و بهم اعتماد داشته باشه
قرار شد چند جلسه بیاد تا کامل درمان بشه
خودش قبول کرده بود که مشکل داره و این تا حدودی کار رو راحت می‌کرد
‌..
ادامه در پارت بعدی‌‌‌‌.....




#ماهَک🌙
دیدگاه ها (۰)

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

روباه کوچولوی من پارت یک 😜꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشتم م...

اجبار به بدبختی پارت ۲۱

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

سرنوشت(ویو من)چند ماه گذشت...دیگه اون دختر خجالتی روزهای اول...

‏🐿‏[۰۰:۲۳ به وقت کره]•استیکر•امروز یه کارمند ازم پرسید که آی...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۷رویاوقتی رسیدم قصر، هنوز گیج خوا...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

🐯💕~ تهیونگ با دوستش رفته بودن غذاخوری و بانویی که اونجا کار ...

From hate to lovePart: 7گفتم: _ تواز کجا میدونی؟& امم خب از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط