•دلبر لجباز من • part :۳۵
رسیدیم فرودگاه دیدم ا.ت خوابه بیدارش نکردم بغلش کردم رفتم توی هواپیما ا.ت رو نشوندم صندلی کناریم خواب بود خودمم رفتم یلحضه پیش بابام یکم سوال اینا پرسید برگشتم سر جام نشستم کل راه رو به صورتش نگاه کردم باورم نمیشد بعد از دو سال بلاخره پیداش کردم آخرای راه بود که بیدار شد اما تا منو دید باز گریش گرفت .
_ا.ت گریه نکن دیگه ببین همه چیز تموم شد دیگه برای چی گریه میکنی ؟
+پس بورام چی ؟اونو چطوری فراموش کنم
_باشه آروم باش به نبود اونو عادت میکنی همه یکیو از دست میدن تو زندگیشون که ....خیلی براشون آدم مهمیه اما ما که نمیتونیم کل عمرمون رو صرف غصه خوردن برای اون فرد کنیم میتونیم ؟بورام همیشه میخواست تو خوشحال باشی مطمئن باش الآنم همینو میخواد همیشه باهم میریم سر قبرش بهش سر میزنیم اوکی ؟
+میشه اسم قبرو نیاری یجوری میشم میگی میریم سر قبر بورام (گریه )
_باشه دیگه نمیگم هواپیما توقف کرد بیا بریم
(پرش زمانی به خونه ی پدر بزرگ ا.ت )
ا.ت ویو :
رفتیم داخل همه اونجا بودن مامانم منو دید اومد سمتم بغلم کرد
م.ت.چرا ا.ت چرا رفتی میدونی چقد نگرانت بودم آخراش فکر میکردم مردی دختر قشنگم من چطوری بدون تو دوسال زندگی کردم (بغلش کرد گریه کرد )
همه رو بغل کردم و رفتیم نشستیم
من کنار مامانم نشسته بودم سرم روی شونش بود خالمم کنارم نشسته بود خیلی خوشحال بود که برگشته بودم
م.ک :ا.ت نمیدونی چقدر دلمون برات تنگ شده بود اون ۱۵سال انقد دلمون برات تنگ نشد که توی این دو سال شد ،بابت بورام هم متاسفم تسلیت میگم دخترم
+منم دلم براتون خیلی تنگ شده بود اما خب هیچ دلیلی برای برگشتن نداشتم
م.ت .پس من اینجا چی بودم میدونی چقد گریه کردم بخاطرت
+نه مامان منظورمو بد برداشت نکن
ا.ج :حالا هرچی که هست همین که سالمی خودش جای شکر داره اما دیگه از این کارا نکن هممون سکته رو زدیم
ب.ت :آخرش واقعا ما امید شده بودیم من عموت و جونگ کوک هرجایی که فکرشو کنی رو گشتیم
_ا.ت گریه نکن دیگه ببین همه چیز تموم شد دیگه برای چی گریه میکنی ؟
+پس بورام چی ؟اونو چطوری فراموش کنم
_باشه آروم باش به نبود اونو عادت میکنی همه یکیو از دست میدن تو زندگیشون که ....خیلی براشون آدم مهمیه اما ما که نمیتونیم کل عمرمون رو صرف غصه خوردن برای اون فرد کنیم میتونیم ؟بورام همیشه میخواست تو خوشحال باشی مطمئن باش الآنم همینو میخواد همیشه باهم میریم سر قبرش بهش سر میزنیم اوکی ؟
+میشه اسم قبرو نیاری یجوری میشم میگی میریم سر قبر بورام (گریه )
_باشه دیگه نمیگم هواپیما توقف کرد بیا بریم
(پرش زمانی به خونه ی پدر بزرگ ا.ت )
ا.ت ویو :
رفتیم داخل همه اونجا بودن مامانم منو دید اومد سمتم بغلم کرد
م.ت.چرا ا.ت چرا رفتی میدونی چقد نگرانت بودم آخراش فکر میکردم مردی دختر قشنگم من چطوری بدون تو دوسال زندگی کردم (بغلش کرد گریه کرد )
همه رو بغل کردم و رفتیم نشستیم
من کنار مامانم نشسته بودم سرم روی شونش بود خالمم کنارم نشسته بود خیلی خوشحال بود که برگشته بودم
م.ک :ا.ت نمیدونی چقدر دلمون برات تنگ شده بود اون ۱۵سال انقد دلمون برات تنگ نشد که توی این دو سال شد ،بابت بورام هم متاسفم تسلیت میگم دخترم
+منم دلم براتون خیلی تنگ شده بود اما خب هیچ دلیلی برای برگشتن نداشتم
م.ت .پس من اینجا چی بودم میدونی چقد گریه کردم بخاطرت
+نه مامان منظورمو بد برداشت نکن
ا.ج :حالا هرچی که هست همین که سالمی خودش جای شکر داره اما دیگه از این کارا نکن هممون سکته رو زدیم
ب.ت :آخرش واقعا ما امید شده بودیم من عموت و جونگ کوک هرجایی که فکرشو کنی رو گشتیم
- ۱۲.۹k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط