ریاکشن پارت ۲
🐺 ۵. لویی شیروساگی | وقتی ا/ت جلوی لویی حالش بد میشه
سالن تقریباً خالی شده بود.
لویی مشغول جمع کردن وسایلش بود که صدای ا/ت رو شنید.
ا/ت: لویی؟
لویی: چیه؟
ا/ت خواست چیزی بگه، اما ناگهان دستش رو جلوی دهانش گذاشت و خم شد.
لویی همان لحظه متوجه شد.
فرفرهاش رو روی میز گذاشت و سریع جلو اومد.
لویی: ا/ت.
ا/ت چند لحظه بعد صاف ایستاد.
ا/ت: چیزی نیست.
لویی با اخم نگاهش کرد.
لویی: این جمله رو نگو.
ا/ت: ولی واقعاً—
لویی: تو خون بالا آوردی.
چند ثانیه سکوت.
لویی نگاهش رو از صورت ا/ت برنداشت.
لویی: بشین.
ا/ت: من میتونم راه برم.
لویی: نگفتم نمیتونی. گفتم بشین.
ا/ت نشست.
لویی بدون حرف، بطری آب رو کنار دستش گذاشت و مسئول سالن رو صدا زد.
ا/ت: لازم نبود اینقدر جدی بشی...
لویی کمی مکث کرد.
لویی: وقتی پای تو وسط باشه، چرا نباید جدی باشم؟
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
لویی سریع نگاهش رو برگردوند.
لویی: و فکر نکن اجازه میدم دوباره با همین وضعیت تمرین کنی.
ا/ت: ولی—
لویی: هیچ ولیای وجود نداره.
بعد چند ثانیه، خیلی آرام اضافه کرد:
لویی: اول خوب شو. بعد هرچقدر خواستی با من بحث کن.
---
🐯 ۶. رانتارو کِیاما | وقتی ا/ت جلوی رانتارو حالش بد میشه
رانتارو داشت با هیجان درباره نبردش تعریف میکرد.
رانتارو: بعدش من دقیقاً توی آخرین لحظه مسیر حمله رو عوض کردم و—
ا/ت ناگهان ساکت شد.
رانتارو حرفش رو قطع کرد.
رانتارو: ا/ت؟
ا/ت خم شد و حالش بد شد.
چشمهای رانتارو گرد شد.
رانتارو: وایسا... ا/ت؟!
فوراً خودش رو بهش رسوند.
رانتارو: هی، آروم! آروم!
ا/ت:
ا/ت: رانتارو... نترس.
رانتارو: من نترسیدم!
مکث.
رانتارو: یعنی... خب، یکم نگران شدم!
بعد با عجله اطراف رو نگاه کرد.
رانتارو: کسی اینجا نیست؟!
ا/ت:
ا/ت: فکر کنم خودم میتونم—
رانتارو: نه!
صدای رانتارو آنقدر محکم بود که ا/ت ساکت شد.
رانتارو: امروز دیگه هیچ کاری نمیکنی.
ا/ت: ولی تو همیشه میگی نباید جا زد.
رانتارو اخم کرد.
رانتارو: جا زدن با مراقبت از خودت فرق داره.
بعد کنار ا/ت نشست.
رانتارو: فقط... لطفاً این دفعه حرف گوش کن.
---
🌱 ۷. کِنتا یامادا | وقتی ا/ت جلوی کنتا حالش بد میشه
کنتا داشت وسایل تمرین رو جمع میکرد.
کنتا: ا/ت، میتونی اینو بذاری اونجا؟
ا/ت: آره.
ا/ت وسیله رو گرفت، اما چند قدم بعد ایستاد.
کنتا متوجه شد.
کنتا: ا/ت؟
ا/ت حالش بد شد.
کنتا کاملاً دستپاچه شد.
کنتا: ا/ت!
وسایل رو روی زمین گذاشت و سریع کنارش نشست.
کنتا: چیزی شده؟ سرت درد میکنه؟
ا/ت جواب نداد.
کنتا: من... من باید چی کار کنم؟
چند ثانیه بعد خودش رو جمعوجور کرد.
کنتا: باشه... اول کمک میگیرم.
وقتی کمک خواست، دوباره کنار ا/ت برگشت.
کنتا: من اینجام.
ا/ت: کنتا...
کنتا: هوم؟
ا/ت: خیلی نگران شدی؟
کنتا لبخند کوچیکی زد.
کنتا: آره.
بعد خیلی صادقانه گفت:
کنتا: چون دوست منی.
---
🎭 ۸. دایگو کورُگامی | وقتی ا/ت جلوی دایگو حالش بد میشه
دایگو مثل همیشه آرام کنار زمین ایستاده بود.
ا/ت داشت وسایلش رو جمع میکرد.
دایگو: ا/ت.
ا/ت: بله؟
دایگو: امروز زیادی به خودت فشار آوردی.
ا/ت لبخند زد.
ا/ت: نه، خوبم.
اما چند ثانیه بعد حالش بد شد.
دایگو بلافاصله جلو رفت.
دایگو: ا/ت.
ا/ت خواست چیزی بگه.
ا/ت: من...
دایگو آرام دستش رو بالا آورد.
دایگو: لازم نیست توضیح بدی.
بعد صندلیای نزدیکش گذاشت.
دایگو: بشین.
ا/ت نشست.
دایگو بدون دستپاچگی مسئول مربوطه رو خبر کرد.
ا/ت: تو اصلاً نترسیدی؟
دایگو چند لحظه سکوت کرد.
دایگو: ترسیدن کمکی به تو نمیکنه.
ا/ت بهش نگاه کرد.
دایگو ادامه داد:
دایگو: اما این به این معنی نیست که نگران نیستم.
بعد نگاهش نرمتر شد.
دایگو: فقط ترجیح میدم نگرانیام رو به کاری تبدیل کنم که واقعاً به دردت بخوره.
و تا وقتی مطمئن نشد ا/ت تحت مراقبت قرار گرفته، از کنارش دور نشد. 🌀💙
سالن تقریباً خالی شده بود.
لویی مشغول جمع کردن وسایلش بود که صدای ا/ت رو شنید.
ا/ت: لویی؟
لویی: چیه؟
ا/ت خواست چیزی بگه، اما ناگهان دستش رو جلوی دهانش گذاشت و خم شد.
لویی همان لحظه متوجه شد.
فرفرهاش رو روی میز گذاشت و سریع جلو اومد.
لویی: ا/ت.
ا/ت چند لحظه بعد صاف ایستاد.
ا/ت: چیزی نیست.
لویی با اخم نگاهش کرد.
لویی: این جمله رو نگو.
ا/ت: ولی واقعاً—
لویی: تو خون بالا آوردی.
چند ثانیه سکوت.
لویی نگاهش رو از صورت ا/ت برنداشت.
لویی: بشین.
ا/ت: من میتونم راه برم.
لویی: نگفتم نمیتونی. گفتم بشین.
ا/ت نشست.
لویی بدون حرف، بطری آب رو کنار دستش گذاشت و مسئول سالن رو صدا زد.
ا/ت: لازم نبود اینقدر جدی بشی...
لویی کمی مکث کرد.
لویی: وقتی پای تو وسط باشه، چرا نباید جدی باشم؟
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
لویی سریع نگاهش رو برگردوند.
لویی: و فکر نکن اجازه میدم دوباره با همین وضعیت تمرین کنی.
ا/ت: ولی—
لویی: هیچ ولیای وجود نداره.
بعد چند ثانیه، خیلی آرام اضافه کرد:
لویی: اول خوب شو. بعد هرچقدر خواستی با من بحث کن.
---
🐯 ۶. رانتارو کِیاما | وقتی ا/ت جلوی رانتارو حالش بد میشه
رانتارو داشت با هیجان درباره نبردش تعریف میکرد.
رانتارو: بعدش من دقیقاً توی آخرین لحظه مسیر حمله رو عوض کردم و—
ا/ت ناگهان ساکت شد.
رانتارو حرفش رو قطع کرد.
رانتارو: ا/ت؟
ا/ت خم شد و حالش بد شد.
چشمهای رانتارو گرد شد.
رانتارو: وایسا... ا/ت؟!
فوراً خودش رو بهش رسوند.
رانتارو: هی، آروم! آروم!
ا/ت:
ا/ت: رانتارو... نترس.
رانتارو: من نترسیدم!
مکث.
رانتارو: یعنی... خب، یکم نگران شدم!
بعد با عجله اطراف رو نگاه کرد.
رانتارو: کسی اینجا نیست؟!
ا/ت:
ا/ت: فکر کنم خودم میتونم—
رانتارو: نه!
صدای رانتارو آنقدر محکم بود که ا/ت ساکت شد.
رانتارو: امروز دیگه هیچ کاری نمیکنی.
ا/ت: ولی تو همیشه میگی نباید جا زد.
رانتارو اخم کرد.
رانتارو: جا زدن با مراقبت از خودت فرق داره.
بعد کنار ا/ت نشست.
رانتارو: فقط... لطفاً این دفعه حرف گوش کن.
---
🌱 ۷. کِنتا یامادا | وقتی ا/ت جلوی کنتا حالش بد میشه
کنتا داشت وسایل تمرین رو جمع میکرد.
کنتا: ا/ت، میتونی اینو بذاری اونجا؟
ا/ت: آره.
ا/ت وسیله رو گرفت، اما چند قدم بعد ایستاد.
کنتا متوجه شد.
کنتا: ا/ت؟
ا/ت حالش بد شد.
کنتا کاملاً دستپاچه شد.
کنتا: ا/ت!
وسایل رو روی زمین گذاشت و سریع کنارش نشست.
کنتا: چیزی شده؟ سرت درد میکنه؟
ا/ت جواب نداد.
کنتا: من... من باید چی کار کنم؟
چند ثانیه بعد خودش رو جمعوجور کرد.
کنتا: باشه... اول کمک میگیرم.
وقتی کمک خواست، دوباره کنار ا/ت برگشت.
کنتا: من اینجام.
ا/ت: کنتا...
کنتا: هوم؟
ا/ت: خیلی نگران شدی؟
کنتا لبخند کوچیکی زد.
کنتا: آره.
بعد خیلی صادقانه گفت:
کنتا: چون دوست منی.
---
🎭 ۸. دایگو کورُگامی | وقتی ا/ت جلوی دایگو حالش بد میشه
دایگو مثل همیشه آرام کنار زمین ایستاده بود.
ا/ت داشت وسایلش رو جمع میکرد.
دایگو: ا/ت.
ا/ت: بله؟
دایگو: امروز زیادی به خودت فشار آوردی.
ا/ت لبخند زد.
ا/ت: نه، خوبم.
اما چند ثانیه بعد حالش بد شد.
دایگو بلافاصله جلو رفت.
دایگو: ا/ت.
ا/ت خواست چیزی بگه.
ا/ت: من...
دایگو آرام دستش رو بالا آورد.
دایگو: لازم نیست توضیح بدی.
بعد صندلیای نزدیکش گذاشت.
دایگو: بشین.
ا/ت نشست.
دایگو بدون دستپاچگی مسئول مربوطه رو خبر کرد.
ا/ت: تو اصلاً نترسیدی؟
دایگو چند لحظه سکوت کرد.
دایگو: ترسیدن کمکی به تو نمیکنه.
ا/ت بهش نگاه کرد.
دایگو ادامه داد:
دایگو: اما این به این معنی نیست که نگران نیستم.
بعد نگاهش نرمتر شد.
دایگو: فقط ترجیح میدم نگرانیام رو به کاری تبدیل کنم که واقعاً به دردت بخوره.
و تا وقتی مطمئن نشد ا/ت تحت مراقبت قرار گرفته، از کنارش دور نشد. 🌀💙
- ۱۳۴.۶k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط