ابلیس
part 106
_ مشکل خودته
+ کمکم کن پیداش کنم اگه راست میگی
_ من هیچ کمکی به تو نمیکنم
+ میکنی وگرنه...
دازای چویا رو بین دیوار و خودش حبس کرد و گفت
_ وگرنه چی؟
+ لویی و رئیس رو ميندازم به جونت
_ زود باش انجامش بده
+ میدم
_ خب منم بهت اجازه شو دادم
+ نیازی به اجازه تو ندارم
_ احترام رو فراموش کردی انگار
+ مگه تو میزاری که من بهت احترام بزارم
نگاهش رو لباش نشست و آب دهنشو قورت داد اما سریع نگاهشو دزدید
_ برو همین حالا میخوام بدونم چطور اینکارو میکنی
+ من به عمارت دعوت شدم
دازای اخم کرد و پرسید
_ کی همچین اجازه ای داده؟
+ رئیس
_ مهم نیست تو عمارت نمیای
دازای رو هول داد و از اتاق خارج شد و با عصبانیت سمت خروجی رفت.
...............................................
" وقتشه "
" زود نیست؟ "
" همین حالا "
" میکو چی؟ "
" اونو میسپرم به یکی دیگه "
سری تکون داد و از هتل بیرون اومد و سمت مافیا رفت.
دم در یکم دورتر ایستاده بود و داشت از دور رئیس رو تماشا میکرد. نیشخندی زد و پشت سرش حرکت کرد تا اینکه به عمارت رسیدن
شماره مدیر رو گرفت و گفت
" اومدن عمارت "
" خوبه طبق نقشه پیش برو "
" چشم "
تلفن رو قطع کرد و از ماشین پیاده شد و وارد عمارت شد. دم در کارت رو نشون داد و وارد سالن شد...مثل همیشه یه مهمونی و خوش گذرونی.
همه جا رو گشت اما دازای رو ندید و لویی کنار یه مردی نشسته بود و باهم خوش بش میکردن. نگاه بدی بهش انداخت سر یه میز نشست و منتظر طمع اش شد.
...............................................
لباس مشکی ای تنش کرد و برای جلب توجه آرایش تقریبا غلیظی کرد و ترجیحا باز ترین لباسشو پوشید و از اتاقش بیرون اومد...هوا کمی سرد بود و کتش رو روی شونه هاش انداخت و سوار ماشین شد...سمت عمارت رفت و با مکث پیاده شد.
کارت سیاه رنگش رو به نگهبان نشون داد و وارد شد که یکی برای گرفتن کتش اومد.
تنهایی سر یه میز ایستاد و الکل رو داخل لیوان ریخت و نم نم ازش نوشید.
نگاهش به لویی افتاد که چطور مستانه تو بغل فرد غریبه ای بود که ناشناس هم بنظر میرسید
دازای رو پیدا نکرد و ترجیح داد بره داخل یکی از اتاق ها و همینطور که از پله ها بالا میرفت دید دازای به دیوار تکیه داده و با جدیت داره با تلفن صحبت میکنه
با دیدن چویا تلفن رو قطع کرد و نگاهشو گرفت و سمت گوشیش داد.
چویا از کنارش رد شد و جوری که اون بشنوه گفت
+ برو زنتو جمع کن
دازای اهمیت نداد که چویا برگشت و نگاهش کرد
_ فاصله تو با من حفظ کن
از اونجا رفت که چویا نفس عمیقی کشید و دنبالش رفت.
به تنهایی کنار میز بار نشسته بود و ودکا تو دستش بود
از دور مراقبش بود که در طی مهمونی اونقدر خورد تا اینکه سرشو رو میز گذاشت و باعث نگرانی چویا شد.
سمتش رفت و گفت
+ حالت خوبه؟
دازای با اخم نگاهش کرد و سری تکون داد
+ زیاد روی کردی
چویا خواست کمکش کنه که لویی اومد و با اخم گفت
" تا وقتی من اینجام کسی به کمک تو احتیاج نداره مخصوصا دازای "
چویا بی هیچ حرفی عقب کشید و لویی همراه دازای سمت یکی از اتاق خواب ها رفتن.
نتونست دووم بیاره و سمت اتاقشون رفت و دید لویی تو اتاق نیست...وارد شد و درو بست.
بالا سرش رفت و دستشو رو پیشونیش گذاشت تب نداشت فقط بر اثر الکل داغ بود بدنش...خواست بره که دستش کشیده شد و روی دازای افتاد و متعجب بهش خیره شد
+ تو...من فکر کردم خوابی
_ کنارم...بخواب
+ نمیشه تو...
کنارش درازش کرد و محکم تو بغلش گرفتش که چویا با چشمای گرد شده بهش خیره بود
+ میفهمی چیکار میکنی؟
_ آره
چویا کمی فکر کرد که بهتره از این موقعیت استفاده کنه...
خودشو بالا کشید و با استرس سمتش خم شد...امکان داشت پسش بزنه اما دلتنگی به این چیزا اهمیت نمیداد...قصدش بوسیدنش بود اما دازای زودتر اقدام کرد...پس هنوز عاشقش بود!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
_ مشکل خودته
+ کمکم کن پیداش کنم اگه راست میگی
_ من هیچ کمکی به تو نمیکنم
+ میکنی وگرنه...
دازای چویا رو بین دیوار و خودش حبس کرد و گفت
_ وگرنه چی؟
+ لویی و رئیس رو ميندازم به جونت
_ زود باش انجامش بده
+ میدم
_ خب منم بهت اجازه شو دادم
+ نیازی به اجازه تو ندارم
_ احترام رو فراموش کردی انگار
+ مگه تو میزاری که من بهت احترام بزارم
نگاهش رو لباش نشست و آب دهنشو قورت داد اما سریع نگاهشو دزدید
_ برو همین حالا میخوام بدونم چطور اینکارو میکنی
+ من به عمارت دعوت شدم
دازای اخم کرد و پرسید
_ کی همچین اجازه ای داده؟
+ رئیس
_ مهم نیست تو عمارت نمیای
دازای رو هول داد و از اتاق خارج شد و با عصبانیت سمت خروجی رفت.
...............................................
" وقتشه "
" زود نیست؟ "
" همین حالا "
" میکو چی؟ "
" اونو میسپرم به یکی دیگه "
سری تکون داد و از هتل بیرون اومد و سمت مافیا رفت.
دم در یکم دورتر ایستاده بود و داشت از دور رئیس رو تماشا میکرد. نیشخندی زد و پشت سرش حرکت کرد تا اینکه به عمارت رسیدن
شماره مدیر رو گرفت و گفت
" اومدن عمارت "
" خوبه طبق نقشه پیش برو "
" چشم "
تلفن رو قطع کرد و از ماشین پیاده شد و وارد عمارت شد. دم در کارت رو نشون داد و وارد سالن شد...مثل همیشه یه مهمونی و خوش گذرونی.
همه جا رو گشت اما دازای رو ندید و لویی کنار یه مردی نشسته بود و باهم خوش بش میکردن. نگاه بدی بهش انداخت سر یه میز نشست و منتظر طمع اش شد.
...............................................
لباس مشکی ای تنش کرد و برای جلب توجه آرایش تقریبا غلیظی کرد و ترجیحا باز ترین لباسشو پوشید و از اتاقش بیرون اومد...هوا کمی سرد بود و کتش رو روی شونه هاش انداخت و سوار ماشین شد...سمت عمارت رفت و با مکث پیاده شد.
کارت سیاه رنگش رو به نگهبان نشون داد و وارد شد که یکی برای گرفتن کتش اومد.
تنهایی سر یه میز ایستاد و الکل رو داخل لیوان ریخت و نم نم ازش نوشید.
نگاهش به لویی افتاد که چطور مستانه تو بغل فرد غریبه ای بود که ناشناس هم بنظر میرسید
دازای رو پیدا نکرد و ترجیح داد بره داخل یکی از اتاق ها و همینطور که از پله ها بالا میرفت دید دازای به دیوار تکیه داده و با جدیت داره با تلفن صحبت میکنه
با دیدن چویا تلفن رو قطع کرد و نگاهشو گرفت و سمت گوشیش داد.
چویا از کنارش رد شد و جوری که اون بشنوه گفت
+ برو زنتو جمع کن
دازای اهمیت نداد که چویا برگشت و نگاهش کرد
_ فاصله تو با من حفظ کن
از اونجا رفت که چویا نفس عمیقی کشید و دنبالش رفت.
به تنهایی کنار میز بار نشسته بود و ودکا تو دستش بود
از دور مراقبش بود که در طی مهمونی اونقدر خورد تا اینکه سرشو رو میز گذاشت و باعث نگرانی چویا شد.
سمتش رفت و گفت
+ حالت خوبه؟
دازای با اخم نگاهش کرد و سری تکون داد
+ زیاد روی کردی
چویا خواست کمکش کنه که لویی اومد و با اخم گفت
" تا وقتی من اینجام کسی به کمک تو احتیاج نداره مخصوصا دازای "
چویا بی هیچ حرفی عقب کشید و لویی همراه دازای سمت یکی از اتاق خواب ها رفتن.
نتونست دووم بیاره و سمت اتاقشون رفت و دید لویی تو اتاق نیست...وارد شد و درو بست.
بالا سرش رفت و دستشو رو پیشونیش گذاشت تب نداشت فقط بر اثر الکل داغ بود بدنش...خواست بره که دستش کشیده شد و روی دازای افتاد و متعجب بهش خیره شد
+ تو...من فکر کردم خوابی
_ کنارم...بخواب
+ نمیشه تو...
کنارش درازش کرد و محکم تو بغلش گرفتش که چویا با چشمای گرد شده بهش خیره بود
+ میفهمی چیکار میکنی؟
_ آره
چویا کمی فکر کرد که بهتره از این موقعیت استفاده کنه...
خودشو بالا کشید و با استرس سمتش خم شد...امکان داشت پسش بزنه اما دلتنگی به این چیزا اهمیت نمیداد...قصدش بوسیدنش بود اما دازای زودتر اقدام کرد...پس هنوز عاشقش بود!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۲.۳k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط