سناریو باکودکو
مرحم عشق
پارت ۲۸
شب اروم و ساکت بود همه تو روستا به خواب عمیق رفته بودن بعضی ها هم داشتند شام میخوردن همه در خونه های گرم و کوچیکشون بودن اما ایزوکو نه بین اون همه خونه ..خونه ایزوکو که همیشه با رنگ و گیاهاش خودنمایی میکرد الان به یه خروار خاک تبدیل شده بود جایی که ایروکو فقط به اونجا پناه میبرد از دست بقیه الان دیگه نابود شده بود میراثی که مامانش براش گذاشته بود تو چشم به هم زدن با خاک یکسان شده بود
بین اون همه خاک و اوار ایزوکو روی تخت سنگی دراز کشیده بود هوا سرد بود ولی ایزوکو هیچی حس نمیکرد انقدر که گریه کرده بود چشماش میسوختن دیگه اشکاش خشک شده بودن ایزوکو فقط دراز کشیده بود و به یه نقطهی نامعلوم خیره شده بود
خاطرهی ایزوکو⬇️
صدای اروم نفس کشیدن مامانش رو میتونست بشنوه حالش خیلی بد بود با اینکه خودش میگفت چیزی نیست ولی از قیافش معلوم بود ایزوکو کنار تخت نشسته بود و دستای مامانشو گرفته بود و با اشک به مامانش نگاه میکرد اینوکو چشماشو باز کرد و سرشو چرخوند و به ایزوکو نگاه کرد اروم لب زد و گفت
اینوکو: پ.پسرم..گر..یه..نکن..عزیزم..نمی.خوا م.اش.کتو..ببینم..نازم
🥦: مامان هق .. حرف نزن ..هق..حالت..بدتر. میشه
اینوکو اون یکی دستشو بلند کرد و گذاشت روی سر ایزوکو
اینوکو: من..دیگه..دارم..ت.تموم.م.میکنم..م میخوام ..به..حرفم..گو.ش.کنی..ایزو.کو.تو..باید..خوب..زن..دگی..کنی..همیشه..لبخند..بزن..به.بقیه..ه.هم.کمک.کن..پسرم..این..مغازه..هم ...به تو..میسپارم.خوشحالم...ک..که ..تو پسرم..شدی..ایزوکو..دوستت..دار....
و اینو دستاش شل شد و افتاد و چشماشو بست
🥦: ما..مام.ماما...مااااامااااننننننننننن
پایان خاطره
ایزوکو چشماشو بست و به چند روز پیش فکرکرد
🥦: کاچان بهم قول دادیا
💥: اره یادم هست نفله کله چمنی
🥦: اه دوباره بهم گفتی کله چمنی
💥: همینه که هست نفله ولی یه چیزی هم برات دارم
🥦: هوم چی
کاتسوکی دست کرد توجیبش و یه کیسه بیرون اورد بعد کیسه رو باز کرد و یه دستبند در اورد که تیلههای سبز یشمی داشت و بعد اونو انداخت تو دست ایزوکو و بعد هم سرشو بوس کرد
💥: بیا نفله این برای تو این نشونهی قولمونه
🥦: وای کاچان خیلی قشنگه ممنونم
ایزوکو کاتسوکی رو بغل کرد و کاتسوکی هم محکمتر بغلش کرد
💥: خب نفله بریم
🥦: بریم 😊
پایان خاطره
ایزوکو به دستبند نگاه کرد و بعد
🥦: کاچان...دلم..برات تنگ..شده
_________________________________________
پایان😄
پارت ۲۸
شب اروم و ساکت بود همه تو روستا به خواب عمیق رفته بودن بعضی ها هم داشتند شام میخوردن همه در خونه های گرم و کوچیکشون بودن اما ایزوکو نه بین اون همه خونه ..خونه ایزوکو که همیشه با رنگ و گیاهاش خودنمایی میکرد الان به یه خروار خاک تبدیل شده بود جایی که ایروکو فقط به اونجا پناه میبرد از دست بقیه الان دیگه نابود شده بود میراثی که مامانش براش گذاشته بود تو چشم به هم زدن با خاک یکسان شده بود
بین اون همه خاک و اوار ایزوکو روی تخت سنگی دراز کشیده بود هوا سرد بود ولی ایزوکو هیچی حس نمیکرد انقدر که گریه کرده بود چشماش میسوختن دیگه اشکاش خشک شده بودن ایزوکو فقط دراز کشیده بود و به یه نقطهی نامعلوم خیره شده بود
خاطرهی ایزوکو⬇️
صدای اروم نفس کشیدن مامانش رو میتونست بشنوه حالش خیلی بد بود با اینکه خودش میگفت چیزی نیست ولی از قیافش معلوم بود ایزوکو کنار تخت نشسته بود و دستای مامانشو گرفته بود و با اشک به مامانش نگاه میکرد اینوکو چشماشو باز کرد و سرشو چرخوند و به ایزوکو نگاه کرد اروم لب زد و گفت
اینوکو: پ.پسرم..گر..یه..نکن..عزیزم..نمی.خوا م.اش.کتو..ببینم..نازم
🥦: مامان هق .. حرف نزن ..هق..حالت..بدتر. میشه
اینوکو اون یکی دستشو بلند کرد و گذاشت روی سر ایزوکو
اینوکو: من..دیگه..دارم..ت.تموم.م.میکنم..م میخوام ..به..حرفم..گو.ش.کنی..ایزو.کو.تو..باید..خوب..زن..دگی..کنی..همیشه..لبخند..بزن..به.بقیه..ه.هم.کمک.کن..پسرم..این..مغازه..هم ...به تو..میسپارم.خوشحالم...ک..که ..تو پسرم..شدی..ایزوکو..دوستت..دار....
و اینو دستاش شل شد و افتاد و چشماشو بست
🥦: ما..مام.ماما...مااااامااااننننننننننن
پایان خاطره
ایزوکو چشماشو بست و به چند روز پیش فکرکرد
🥦: کاچان بهم قول دادیا
💥: اره یادم هست نفله کله چمنی
🥦: اه دوباره بهم گفتی کله چمنی
💥: همینه که هست نفله ولی یه چیزی هم برات دارم
🥦: هوم چی
کاتسوکی دست کرد توجیبش و یه کیسه بیرون اورد بعد کیسه رو باز کرد و یه دستبند در اورد که تیلههای سبز یشمی داشت و بعد اونو انداخت تو دست ایزوکو و بعد هم سرشو بوس کرد
💥: بیا نفله این برای تو این نشونهی قولمونه
🥦: وای کاچان خیلی قشنگه ممنونم
ایزوکو کاتسوکی رو بغل کرد و کاتسوکی هم محکمتر بغلش کرد
💥: خب نفله بریم
🥦: بریم 😊
پایان خاطره
ایزوکو به دستبند نگاه کرد و بعد
🥦: کاچان...دلم..برات تنگ..شده
_________________________________________
پایان😄
- ۳۲.۳k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط