{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

پارت ۲۶ | «نامی در میان وسایل قدیمی» 📦🖤

بعدازظهر همان روز...

جیا دوباره به اتاقش برگشت.

کیف کوچکش را روی تخت گذاشت و وسایل داخلش را بیرون آورد.

عکس سایا...

دستبند...

و تکه پارچه.

همه را کنار هم گذاشت.

جیا به دستبند خیره شد.

روی قسمت کوچکی از آن، چیزی حک شده بود.

خیلی ریز.

جیا دستبند را نزدیک صورتش برد.

— این چیه؟

چند بار چشم‌هایش را ریز کرد.

حروف خیلی کم‌رنگ بودند.

اما بالاخره توانست بخواند:

«س.ی»

جیا با تعجب گفت:

— س... ی؟

همان لحظه صدای در آمد.

تهیونگ وارد اتاق شد.

— جیا، چیزی پیدا کردی؟

جیا سریع دستبند را بالا گرفت.

— اینو ببین!

تهیونگ نزدیک آمد.

— چی روش نوشته؟

— «س.ی».

تهیونگ چند لحظه فکر کرد.

— شاید حروف اول اسم کسی باشه.

جیا فوراً گفت:

— سایا؟

تهیونگ شانه بالا انداخت.

— ممکنه.

جیا دوباره به دستبند نگاه کرد.

— پس این دستبند شاید مال سایا بوده.

تهیونگ گفت:

— ولی هنوز مطمئن نیستیم.

جیا دستبند را روی میز گذاشت.

— پس باید یه چیز دیگه پیدا کنیم.

تهیونگ خندید.

— تو واقعاً ول‌کن نیستی، نه؟

جیا خیلی جدی جواب داد:

— نه.

تهیونگ خندید.

— حداقل یه چیزی بخور.

جیا گفت:

— اول جواب، بعد غذا.

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

— این دیگه جدی بود.

جیا عکس را برداشت.

— خیلی جدی.

همان موقع صدای جونگ‌کوک از پشت در آمد:

— جیا.

جیا برگشت.

جونگ‌کوک وارد شد.

— چی کار می‌کنید؟

تهیونگ گفت:

— دوباره داریم وسایل جعبه رو بررسی می‌کنیم.

جونگ‌کوک نگاهش به دستبند افتاد.

— اینو از کجا آوردی؟

جیا گفت:

— توی جعبه بود.

جونگ‌کوک دستبند را برداشت.

چند ثانیه به آن نگاه کرد.

اما این بار...

چیزی در ذهنش تکان خورد.

یک تصویر خیلی کوتاه.

یک دست...

همین دستبند...

و صدای زنی که سال‌ها پیش گفته بود:

— اینو یادت نره.

جونگ‌کوک ناگهان دستبند را پایین آورد.

جیا متوجه تغییر حالتش شد.

— چی شد؟

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.

— هیچی.

جیا نزدیک‌تر شد.

— نه، یه چیزی یادت اومد؟

جونگ‌کوک به دستبند نگاه کرد.

— مطمئن نیستم.

جیا پرسید:

— چی یادت اومد؟

جونگ‌کوک جواب نداد.

فقط دستبند را به جیا برگرداند.

— شاید فقط یه خاطره‌ی اشتباه بود.

جیا دستبند را گرفت.

اما این بار نگاهش جدی‌تر شده بود.

— پس تو قبلاً اینو دیدی؟

جونگ‌کوک مکث کرد.

— نمی‌دونم.

جیا چند ثانیه به او نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

— باشه.

جونگ‌کوک از اتاق بیرون رفت.

تهیونگ به جیا نگاه کرد.

— به نظرت چیزی یادش اومد؟

جیا دستبند را در دستش فشرد.

— آره.

بعد به عکس سایا نگاه کرد.

— و من فکر می‌کنم این جعبه چیزای بیشتری درباره‌ی گذشته‌م داره.

جیا دوباره داخل جعبه را نگاه کرد.

کف جعبه تقریباً خالی بود.

اما یک قسمت کوچک...

کمی برجسته به نظر می‌رسید.

جیا با انگشت روی آن کشید.

— صبر کن...

کف جعبه را بلند کرد.

زیر آن...

یک پاکت کوچک قدیمی پنهان شده بود.

جیا آرام گفت:

— این دیگه از کجا اومد؟ 🖤📦
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۸ | «اسم کامل» 🖤✉️آن شب......

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۵ | «سؤالی که جواب نداشت» ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۴ | «جعبه‌ی قدیمی» 📦🖤شب ش...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۹ | «حقیقتِ نزدیک» 🖤صبح رو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۰ | «حقیقتی که پنهان مانده...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۹ | «نقشه‌ی جدید» 😂 جیا و ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۳ | «فقط یه چیز می‌خریم!»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط