Part 3
جین: یهو چار تا سرباز بهمون میرسن و به یونا ادای احترام میکنن ...یکیشون بهش میگه قربان چه اتفاقی افتاده؟؟؟
من همونطوری ماتم میبره که مثلا من اینجا رییس بودم یونا از کجا پیداش شد.
یونا: همرزم جین به خاطر من زخمی شده به جراحتش رسیدگی کنید.
سرباز: ام ام اما منو ببخشید قربان ما از کمک های اولیه چیزی سرمون نمیشه(محکم)
یونا: چییی(داد) الان کی میخواد بهش رسیدگی کنه؟
سرباز: گستاخی من رو ببخشید اما شما که تمام مراحل رو طی کردید خیلی خوب میتونید گلوله دربیارید یادتون رفته توی زمستون پارسال جون همرزم لی..(یونا: خیله خوب ادامه نده همه کارا رو خودم باید به تنهایی انجام بدم .
یونا: برید نگهبانی بدید لبه مرز هستیم و خطرناکه اتفاقی افتاد فورا خبرم کنید.
داشت سمتم میومد.
جین: اخخ ای
حس میکنم چشمام داره سیاهی میره
یونا:😐😒
لباسمو یهو پاره کرد چشام چهار تا شد که این همه زور و از کجا اورده یه نگاهی بهش انداختم...
یونا: چیه؟(با طعنه) فکرای بد نکن.میخوام گلولتو در بیارم.
دستاش که بهم خورد احساس ارامش کردم اههههه عشق چه سمیه دیگه انگار نگران هیچی نبودم گلوله رو در اورد اما انگار به خاطر خونریزی زیاد بیهوش شدم......
چند ساعت بعد...
بهوش اومدم ااا انگار توی یک کلبه متروکم.
سرباز: همرزم سوکجین بهوش اومدید!؟؟؟
جین: من کجام؟؟!
سرباز: یادتون نمیاد! بعد اینکه گلوله در اومد بیهوش شدید۰
جین: پس چجوری اومدم اینجا اها ممنونم که منو تا اینجا اوردید.
سرباز: 😅😅اشتباه متوجه شدید همرزم یونا شما رو تا اینجا اوردن.
با شدت بلند شدم و گفتم: چییییی یونا(داد)
سرباز: چرا انقدر تعجب کردید؟!!!
اون شما رو تا اینجا روی کولش گرفت و اورد.
جین: میخوام ازش بیشتر بدونم بهم همه چیو میگی؛؟؟
سرباز: بله اما بهشون چیزی نگین اگه بفهمن منو میکشن..
از اونجایی که باهم توی یک گروه بودیم و هممون در حال اموزش بودیم و همینطور سرباز.یونا با انجام کارایی عجیب مورد تحسین قرار میگرفت .
جین: یعنی از اول استعداد ارتشی بودن رو داشته؟؟؟؟
جین به خودت بیا باور کن یونا نیس اونی که تو میشناختیش عاشق عروسک بود از خون میترسید میخواست مغازه عروسک فروشی بزنه...
سرباز: نه..اصلا اوایل مورد تمسخر قرار میگرفت و میترسید طوری که حتی نمیتونست دو دستی یک کلت رو بگیره تو دستش همیشه اعتراض میکرد که لبتسای سربازی تنگن ....اما بعد از یه شب همه چی کاملا عوض شد...
فردا صبح.....
من همونطوری ماتم میبره که مثلا من اینجا رییس بودم یونا از کجا پیداش شد.
یونا: همرزم جین به خاطر من زخمی شده به جراحتش رسیدگی کنید.
سرباز: ام ام اما منو ببخشید قربان ما از کمک های اولیه چیزی سرمون نمیشه(محکم)
یونا: چییی(داد) الان کی میخواد بهش رسیدگی کنه؟
سرباز: گستاخی من رو ببخشید اما شما که تمام مراحل رو طی کردید خیلی خوب میتونید گلوله دربیارید یادتون رفته توی زمستون پارسال جون همرزم لی..(یونا: خیله خوب ادامه نده همه کارا رو خودم باید به تنهایی انجام بدم .
یونا: برید نگهبانی بدید لبه مرز هستیم و خطرناکه اتفاقی افتاد فورا خبرم کنید.
داشت سمتم میومد.
جین: اخخ ای
حس میکنم چشمام داره سیاهی میره
یونا:😐😒
لباسمو یهو پاره کرد چشام چهار تا شد که این همه زور و از کجا اورده یه نگاهی بهش انداختم...
یونا: چیه؟(با طعنه) فکرای بد نکن.میخوام گلولتو در بیارم.
دستاش که بهم خورد احساس ارامش کردم اههههه عشق چه سمیه دیگه انگار نگران هیچی نبودم گلوله رو در اورد اما انگار به خاطر خونریزی زیاد بیهوش شدم......
چند ساعت بعد...
بهوش اومدم ااا انگار توی یک کلبه متروکم.
سرباز: همرزم سوکجین بهوش اومدید!؟؟؟
جین: من کجام؟؟!
سرباز: یادتون نمیاد! بعد اینکه گلوله در اومد بیهوش شدید۰
جین: پس چجوری اومدم اینجا اها ممنونم که منو تا اینجا اوردید.
سرباز: 😅😅اشتباه متوجه شدید همرزم یونا شما رو تا اینجا اوردن.
با شدت بلند شدم و گفتم: چییییی یونا(داد)
سرباز: چرا انقدر تعجب کردید؟!!!
اون شما رو تا اینجا روی کولش گرفت و اورد.
جین: میخوام ازش بیشتر بدونم بهم همه چیو میگی؛؟؟
سرباز: بله اما بهشون چیزی نگین اگه بفهمن منو میکشن..
از اونجایی که باهم توی یک گروه بودیم و هممون در حال اموزش بودیم و همینطور سرباز.یونا با انجام کارایی عجیب مورد تحسین قرار میگرفت .
جین: یعنی از اول استعداد ارتشی بودن رو داشته؟؟؟؟
جین به خودت بیا باور کن یونا نیس اونی که تو میشناختیش عاشق عروسک بود از خون میترسید میخواست مغازه عروسک فروشی بزنه...
سرباز: نه..اصلا اوایل مورد تمسخر قرار میگرفت و میترسید طوری که حتی نمیتونست دو دستی یک کلت رو بگیره تو دستش همیشه اعتراض میکرد که لبتسای سربازی تنگن ....اما بعد از یه شب همه چی کاملا عوض شد...
فردا صبح.....
- ۱۰.۲k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط