پارت پانزدهم《تجدید دیداری دوباره》
پارت پانزدهم《تجدید دیداری دوباره》
《Custom kiss》
×برای بار آخر توی آینه خودم رو چک کردم و از اتاق زدم بیرون...
×از پله ها یکی یکی پایین اومدم و خودم رو به سمت حیاط جلوی عمارت رسوندم...
×یونگی رو دیدم که آماده و منتظر جلوی ماشین منتظرم بود...
×بدون بی معطلی سوار ماشین شدم و در رو بستم...
×یونگی به محض سوار شدنش ماشین رو روشن کرد و با یه دور از پارکینگ زد بیرون...
×صاف رو به صندلیم نشستم و ناخوداگاه به فکر فرو رفتم..
×امروز خبری از صبحونه نبود..چون پدری در کار نبود...
×معمولا وقتای که پدرم خونه نیس هیچکس لب به غذا نمی زد...
×فوق فوقش دستور بدن اجوما دسری، میوه ای چیزی توی اتاق براشون ببره...
×البته که من خودمم همین کارو میکردم..
چون وقت صبحونه خوردن هم نداشتم..
×مطمئن بودم که نه مادرم، نه خواهرم و نه حتی عمه ام این فاصله ای که بین خانواده مون افتاده رو دوس ندارن...
×فاصله ای که وقتی منو خواهرم کوچیک بودیم رخ داد..
×صرفا هیچ وقت دلم نمی خواست اون فاصله بین مون بی افته...
×اون فاصله کاری کرد پدرم دیگه ما رو به عنوان یک خانواده نبینه...
×و رفته رفته اَزمون فاصله بگیره...
و همین کارش باعث شد بین اعضای خانواده عین یکی ویروس سرایت پیدا کنه...
×توی رشته افکارم غرق شده بودم که با صدای یونگی به خودم اومدم و بهش نگاه کردم...
یونگی: رسیدیم قربان...
همون آدرسی که نامجون بهم داد..
×چشمام رو یونگی گرفتم و به اطراف نگاه کردم...
×بیشتر برام شبیه بازارکده بود اما هرچقدر به این طرف و اون طرف نگاه میکردم خبری از دکون چرم دوزی تهیونگ ووی نبود...
×روبه یونگی کردم و گفتم...
×مطمئنی درست اومدیم؟
یونگی: بله قربان...دقیقا همون آدرسی رو اومدم که نامجون برام فرستاده بود...
×عاعا پس دکون جرم دوزی تهیونگ ووی کجاست؟
×با سردرگمی گوشیم رو روشن کردم تا به نامجون پیام بدم که آدرس رو درست فرستاده یانه؟
×که یهو یونگی گفت...
یونگی: قربان اونجا...اونجا رو ببینین...
با دست اشاره به شیشه اش کردم که داخل یه کوچه یه مغازه بود...
یونگی: روش..روش نوشته چرم دوزی تهیونگ ووی؟ یا من اشتباه میبینم؟
×هه آفرین..نه درست میبینی باریکلا
کمربندم رو باز کردم بهش گفتم...
×همینجا منتظر بمون تا من بیام...
یونگی: اما قربان..
×همینکه گفته ام منتظرم باش تا بیام..جای نری..
یونگی: آه..نه خیالتون راحت باشه..
×در ماشین رو باز کردم و از ماشین خارج شدم...
×به محض پیاده شدنم از مغازه؛ الان دکونش راحت قابل دید بود...
×وارد کوچه شدم..
حدود ۳۰تا۳۵ قدم به مغازه اش نزدیک شدم...
×در حدی که سایه ام افتاده بود روی در مغازه...
×صاف وایسادم و کتم رو مرتب کردم تا جدی تر بنظر بیام..
×قدم هام رو محکم بردم جلو و با گذاشتن دستم رو دستگیره در؛ وارد مغازه اش شدم...
×هه..چطور هنوز متوجه حضورم نشده؟؟
×تجدید دیداری دوباره..
^پایان^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
《Custom kiss》
×برای بار آخر توی آینه خودم رو چک کردم و از اتاق زدم بیرون...
×از پله ها یکی یکی پایین اومدم و خودم رو به سمت حیاط جلوی عمارت رسوندم...
×یونگی رو دیدم که آماده و منتظر جلوی ماشین منتظرم بود...
×بدون بی معطلی سوار ماشین شدم و در رو بستم...
×یونگی به محض سوار شدنش ماشین رو روشن کرد و با یه دور از پارکینگ زد بیرون...
×صاف رو به صندلیم نشستم و ناخوداگاه به فکر فرو رفتم..
×امروز خبری از صبحونه نبود..چون پدری در کار نبود...
×معمولا وقتای که پدرم خونه نیس هیچکس لب به غذا نمی زد...
×فوق فوقش دستور بدن اجوما دسری، میوه ای چیزی توی اتاق براشون ببره...
×البته که من خودمم همین کارو میکردم..
چون وقت صبحونه خوردن هم نداشتم..
×مطمئن بودم که نه مادرم، نه خواهرم و نه حتی عمه ام این فاصله ای که بین خانواده مون افتاده رو دوس ندارن...
×فاصله ای که وقتی منو خواهرم کوچیک بودیم رخ داد..
×صرفا هیچ وقت دلم نمی خواست اون فاصله بین مون بی افته...
×اون فاصله کاری کرد پدرم دیگه ما رو به عنوان یک خانواده نبینه...
×و رفته رفته اَزمون فاصله بگیره...
و همین کارش باعث شد بین اعضای خانواده عین یکی ویروس سرایت پیدا کنه...
×توی رشته افکارم غرق شده بودم که با صدای یونگی به خودم اومدم و بهش نگاه کردم...
یونگی: رسیدیم قربان...
همون آدرسی که نامجون بهم داد..
×چشمام رو یونگی گرفتم و به اطراف نگاه کردم...
×بیشتر برام شبیه بازارکده بود اما هرچقدر به این طرف و اون طرف نگاه میکردم خبری از دکون چرم دوزی تهیونگ ووی نبود...
×روبه یونگی کردم و گفتم...
×مطمئنی درست اومدیم؟
یونگی: بله قربان...دقیقا همون آدرسی رو اومدم که نامجون برام فرستاده بود...
×عاعا پس دکون جرم دوزی تهیونگ ووی کجاست؟
×با سردرگمی گوشیم رو روشن کردم تا به نامجون پیام بدم که آدرس رو درست فرستاده یانه؟
×که یهو یونگی گفت...
یونگی: قربان اونجا...اونجا رو ببینین...
با دست اشاره به شیشه اش کردم که داخل یه کوچه یه مغازه بود...
یونگی: روش..روش نوشته چرم دوزی تهیونگ ووی؟ یا من اشتباه میبینم؟
×هه آفرین..نه درست میبینی باریکلا
کمربندم رو باز کردم بهش گفتم...
×همینجا منتظر بمون تا من بیام...
یونگی: اما قربان..
×همینکه گفته ام منتظرم باش تا بیام..جای نری..
یونگی: آه..نه خیالتون راحت باشه..
×در ماشین رو باز کردم و از ماشین خارج شدم...
×به محض پیاده شدنم از مغازه؛ الان دکونش راحت قابل دید بود...
×وارد کوچه شدم..
حدود ۳۰تا۳۵ قدم به مغازه اش نزدیک شدم...
×در حدی که سایه ام افتاده بود روی در مغازه...
×صاف وایسادم و کتم رو مرتب کردم تا جدی تر بنظر بیام..
×قدم هام رو محکم بردم جلو و با گذاشتن دستم رو دستگیره در؛ وارد مغازه اش شدم...
×هه..چطور هنوز متوجه حضورم نشده؟؟
×تجدید دیداری دوباره..
^پایان^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
- ۶۴۱
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط