پارت ۶۱

با انداختن کلید در با صدای چلیکی باز شد و هردو دوباره پا تو خونه گذاشتن.
جو خاکستری رنگ، توی خونه بی داد میکرد و هرکس که پا تو خونه میذاشت چه آشنا چه غریبه متوجه این موضوع میشد.دازای بدون ذره ای اهمیت به خونه چویا رو سمت اتاق برد. چون الان تنها نگرانیش عزیز دردونش بود.
سمت اتاق رفتن و هردو بعد از شستن دست و صورت و عوض کردن لباسای چرک و کثیفشون با تن خسته و رنجور خودشون رو روی تخت ولو کردن.
اما یه تفاوت مهم بین امشب و شبای قبل بود.
امشب مثل شبای قبل بهم نزدیک نبودن نه جسمی نه ذهنی و حتی شاید... قلباشون هم از هم دور بود‌.

صبح روز بعد

دازای*حدود ساعت۱۰ از خواب بیدار شدم کمی چشمام رو ماساژ دادم تا دید تارم واضح بشه.
یکی از دستام رو اون طرف رختخواب کشیدم تا ببینم چویا چطوره اما با حس نکردن جسمش چشمام تا حد آخر گشاد شدن سرم رو برگردوندم و متعجب به صحنه روبه روم نگاه کردم.

چویا روی رختخواب بود اما با فاصله از من خوابیده بود.
انگار که می‌خواست با این کارش یه مرز ایجاد کنه...یه فاصله.

و اون حتی دیشب یه کلمه هم با من حرف نزد هرچه قدر خواستم سر صحبت باهاش رو باز کنم بخاطر سنگین بودن جو بینمون نمیتونستم چیزی بگم.

نمیدونم بعد از اتفاقای دیشب میخواد چی بشه اما اینو خیلی خوب میدونم من می ترسم....خیلی میترسم.

از این میترسم که شاید چویا دیگه نخواد باهم بمونیم شاید پشیمون بشه و جدا شه و من اون موقع نابود میشم.

نه بخاطر اینکه پدرم بهم گفته بود همچین روزی ممکنه نه بخاطر اینکه حق به پدرم میرسه بخاطر هیچکدوم از اینا نیست، چون من واقعا اهمیتی به حرفای پدرم نمیدم.

من نابود میشم چون تابه‌حال با هیچ کس مثل چویا آشنا نشده بودم...چون هیچوقت کسی رو مثل اون ندیم که هم قدرتمند باشه و هم مهربون،هیچ کس مثل اون ندیدم که ناراحت در باطن باشه اما سرحال و خوشحال در ظاهر باشه ، فردی که حمایت ندیده اما حمایت گر عالیه.

و هیچوقت...هیچوقت کسی رو ندیده بودم که قلبم به این شدت براش بتپه و بگه من اونو میخوام به من ربطی نداره من میخوامش، من فقط میخوام برای اون بتپم برای دیدن خنده های اون بتپم، من میخوام برای ثانیه به ثانیه کنار اون بودن بتپم، من میخوام بتپم چون قلب اون میتپه و اگه قلب اون از کار بیوفته منم از کار میوفتم و اهمیتی نمیدم چه بلایی سرم میاد حتی اگه لازم باشه خودم به جای قلبش براش میتپم تا اون نفس بکشه.

نظرتون راجب این پارت چیه
و راستی تیا بابت کمکت تو پارت قبل ممنون
دیدگاه ها (۱۲)

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

Your eyesمیخوام رمان بنویسم و تو این رمان چویا و دازای هر دو...

وقتی بین بچه هاش فرق میذاشت🩷پارت ۲اگر به نظرتون حتی یکبار پد...

dark life = 40

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

دلامم دلامم خرسای عسلی مننن🍯🐻 راستش یه تصمیم گرفتم ، اینو و...

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

#Escape_from_death_April29 #part5به عکسی که به سنگ قبر تکیه ...

😔خونه برای فرزندت آرامشه؟ یا دلش میخواد فرار کنه ازش؟ 🏠 نوج...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط