freak~P4

رازی هست که من به تو نگفتم. شرکتی که من توش کار می‌کنم یه لاپوشونی برای یه شرکت کاغذیه که پول مردمو بالا می‌کشه. میرا، من نمی‌دونستم که همچین جریان کثیفی توی این شرکت جریان داره... متاسفم. متاسفم دخترم که توی این خطر میذارمت(حرف‌های پدر با هق هقی اندوهگین وقفه پیدا می‌کنند) اما تو باید این شرکتو رسوا کنی وگرنه معلوم نیست چندتا خانوار بدبخت پول و زندگیشونو بخاطرش از دست مید-- تو دیگه کی هستی؟ نه صبر کن... صبر ک--
دی‌وی‌دی اینجا قطع می‌شود.
روی دی‌وی‌دی پلیر ضربه می‌زنم تا باز هم پخش کند، ولی از قرار معلوم مشکل از دی‌وی‌دی یا دی‌وی‌دی پلیر نیست. خود نوار تمام شده است.
می‌نشینم و زانوهایم را بغل می‌کنم.دلتنگی‌ای که با شنیدن صدای پدر در اعماق قلبم حس کردم را کنار میزنم و فکرم را به سمت معما های این قضیه می‌برم.چند تا چیز عجیب‌اند.
اول دلیل آن قطع شدن ناگهانی چه بود؟ یعنی این دی‌وی‌دی مال زمانی‌ست که مجرم حمله کرده بود و قطع شدن آن کار همان مجرم است؟ اگر بله، آیا مجرم از قصد دی‌وی‌دی را قطع کرده؟ اینجوری که نمی‌شود. اگر او از وجود دی‌وی‌دی خبر داشت، آن را نابود می‌کرد. ولی دی‌وی‌دی سالم بود، کاملاً سالم.
از خیر ماجرا قطع شدن بگذریم، چرا پدر همچین درخواستی کرد؟ یعنی می‌دانست قرار است اتفاقی برایش بیفتد؟
صبر کن...
ناگهان چراغی در مغزم روشن می‌شود. ناگهان تکه های پازل باهم جور می‌شوند.
من همیشه می‌دانستم مرگ پدرم به شرکتش ربط هایی دارد. از همان وقتی که در مراسم خاک‌سپاری، مدیر آن شرکت نحس مبلغ قابل توجهی جلویم گذاشت و ادعا کرد فقط برای نشان دادن تسلیت های صمیمانه اش است، تا همان زمانی که دِین با ویدئو های دوربین های دفتر آن مردک تا ضبط ها و اسناد و هزار مدرک کوفتی دیگر که نشان دهنده نقش آن شرکت لعنتی در قلب پدرم بود وارد زندگی ام شد و اصرار کرد که به پلیس بپیوندم و در تحقیقات به آنها کمک کنم، به آنها مشکوک بودم.
یعنی پدرم اطلاعاتی را به دست آورده بوده که خطرناک محسوب می‌شدند، پس آنها هم این‌گونه خود را از خطرات احتمالی خلاص کردند.
خشم در بدنم میپیچد. بزدل های عوضی...

***
ادامه دارد..

________________________________
ببخشید که آپ دیر شد،
امیدوارم لذت ببرید. :)
دیدگاه ها (۰)

🎥 اینترنشنال؛ دیروز توجیه حمله به شرکت‌های دارویی، امروز اشک...

دو جا مواظب باشيد

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت دهمیونا با عصبانیت به مرد خیره ش...

* پیوند با اسلام و انقلاب«شما جوانان عزیز شاهد و فرزندان شهد...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:9"روز بعد،نیویورک"آفتاب صبحگاهی به داخل...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑جونگکوک:اما پدر جئون...

من برای کشف سناریوهای دشمن و اتفاقات مرحله بعد کشور به کلام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط