🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
قسمت نهم: پیام
رینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک را خواند.
«رینا را تنها بیاور...»
سرش را بالا آورد.
«یعنی چی؟»
جونگکوک گوشی را قفل کرد.
«یعنی کسی که بیرونه، میدونه تو اینجایی.»
رینا با نگرانی گفت:
«اگه واقعاً پدرم باشه چی؟»
جونگکوک جواب نداد.
«جونگکوک!»
«نمیدونم.»
رینا با عصبانیت گفت:
«همیشه همینو میگی! نمیدونم، صبر کن، بعداً میفهمی... من دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
«میخوای حقیقت رو بدونی؟»
«آره.»
«پس باید یک چیز رو قبول کنی.»
«چی؟»
«ممکنه حقیقت چیزی نباشه که دوست داری بشنوی.»
رینا گفت:
«من از دروغ بیشتر از حقیقت میترسم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«پس این بار خودت انتخاب کن.»
رینا به سمت پنجره رفت.
ماشین هنوز جلوی عمارت بود.
«میخوام برم.»
یکی از افراد جونگکوک فوراً گفت:
«رئیس، این کار خطرناکه.»
جونگکوک دستش را بالا آورد.
«هیچکس دنبالمون نمیاد.»
رینا برگشت.
«مطمئنی؟»
«نه.»
«پس چرا میری؟»
جونگکوک کت مشکیاش را برداشت.
«چون اگر اون آدم واقعاً پدر تو باشه، ممکنه تنها فرصت ما برای پیدا کردنش باشه.»
رینا آرام گفت:
«و اگه نباشه؟»
جونگکوک مکث کرد.
«اون وقت میفهمیم دشمنمون چقدر از ما جلوتره.»
آن دو از عمارت خارج شدند.
ماشین چند متر جلوتر توقف کرده بود.
راننده پیاده شد و در عقب را باز کرد.
«رینا خانم.»
رینا ایستاد.
«تو کی هستی؟»
مرد جواب داد:
«من فقط مأمورم شما رو برسونم.»
جونگکوک پرسید:
«مقصد؟»
مرد گفت:
«جایی که پدرت منتظرشه.»
رینا به جونگکوک نگاه کرد.
«بریم.»
جونگکوک لحظهای تردید کرد، اما سوار شد.
ماشین حرکت کرد.
حدود بیست دقیقه در سکوت گذشت.
رینا به بیرون نگاه میکرد.
«جونگکوک؟»
«هوم؟»
«اگه پدرم رو دیدم، نمیدونم چی بهش بگم.»
جونگکوک گفت:
«هر چیزی که پنج سال توی دلت مونده.»
رینا لبخند تلخی زد.
«تو خیلی راحت حرف میزنی.»
«نه. فقط وانمود میکنم راحته.»
رینا به او نگاه کرد.
«تو هم از پدرت چیزی نمیدونی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«نه به اندازهای که فکر میکنی.»
«یعنی چی؟»
«پدر من هم قبل از مرگش چیزهایی رو از من مخفی کرد.»
«مثلاً؟»
«همین قرارداد.»
رینا پرسید:
«پس تو هم قربانی این ماجرایی؟»
جونگکوک به پنجره خیره شد.
«شاید.»
ماشین ناگهان توقف کرد.
رینا به جلو خم شد.
«رسیدیم؟»
راننده گفت:
«بله.»
آنها پیاده شدند.
جلویشان یک انبار قدیمی بود.
رینا با تردید گفت:
«اینجا؟»
راننده جواب نداد.
جونگکوک جلو رفت.
در انبار باز شد.
یک صدای آشنا از داخل آمد:
«رینا.»
رینا خشکش زد.
«بابا...؟»
صدای مرد دوباره آمد:
«بیا داخل.»
رینا یک قدم جلو رفت.
اما جونگکوک دستش را بالا آورد.
«صبر کن.»
رینا گفت:
«خودشه... صدای خودشه.»
جونگکوک به در خیره شد.
«صدای آدمها قابل تقلیده.»
ناگهان چراغهای انبار روشن شدند.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
رینا با دیدنش نفسش بند آمد.
«بابا...»
مرد لبخند زد.
«بالاخره دیدمت، دخترم.»
رینا خواست جلو برود.
اما جونگکوک متوجه چیزی شد.
«صبر کن.»
مرد اخم کرد.
«هنوز هم به من اعتماد نداری، جونگکوک؟»
جونگکوک جواب داد:
«پدر واقعی رینا هیچوقت من رو با اسم کوچیک صدا نمیزد.»
رینا به مرد خیره شد.
لبخند مرد محو شد.
جونگکوک آرام گفت:
«تو پدر رینا نیستی.»
مرد عقب رفت.
و همان لحظه چند نفر از پشت انبار بیرون آمدند.
رینا با نگرانی گفت:
«جونگکوک...»
جونگکوک بدون اینکه چشم از آنها بردارد گفت:
«کنار من بمون.»
مرد خندید.
«بالاخره فهمیدی.»
رینا پرسید:
«پس پدرم کجاست؟»
مرد جواب داد:
«جایی که هیچوقت فکر نمیکنی.»
بعد یک کاغذ را روی زمین انداخت.
رینا آن را برداشت.
روی کاغذ فقط یک آدرس نوشته شده بود.
اما پایین صفحه، امضای پدرش قرار داشت.
رینا با شوک گفت:
«این امضای بابامه...»
جونگکوک کاغذ را نگاه کرد.
«آدرس رو حفظ کن.»
«چرا؟»
جونگکوک آرام گفت:
«چون این بار، فکر کنم واقعاً رد پدرت رو پیدا کردیم.»
قسمت نهم: پیام
رینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک را خواند.
«رینا را تنها بیاور...»
سرش را بالا آورد.
«یعنی چی؟»
جونگکوک گوشی را قفل کرد.
«یعنی کسی که بیرونه، میدونه تو اینجایی.»
رینا با نگرانی گفت:
«اگه واقعاً پدرم باشه چی؟»
جونگکوک جواب نداد.
«جونگکوک!»
«نمیدونم.»
رینا با عصبانیت گفت:
«همیشه همینو میگی! نمیدونم، صبر کن، بعداً میفهمی... من دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
«میخوای حقیقت رو بدونی؟»
«آره.»
«پس باید یک چیز رو قبول کنی.»
«چی؟»
«ممکنه حقیقت چیزی نباشه که دوست داری بشنوی.»
رینا گفت:
«من از دروغ بیشتر از حقیقت میترسم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«پس این بار خودت انتخاب کن.»
رینا به سمت پنجره رفت.
ماشین هنوز جلوی عمارت بود.
«میخوام برم.»
یکی از افراد جونگکوک فوراً گفت:
«رئیس، این کار خطرناکه.»
جونگکوک دستش را بالا آورد.
«هیچکس دنبالمون نمیاد.»
رینا برگشت.
«مطمئنی؟»
«نه.»
«پس چرا میری؟»
جونگکوک کت مشکیاش را برداشت.
«چون اگر اون آدم واقعاً پدر تو باشه، ممکنه تنها فرصت ما برای پیدا کردنش باشه.»
رینا آرام گفت:
«و اگه نباشه؟»
جونگکوک مکث کرد.
«اون وقت میفهمیم دشمنمون چقدر از ما جلوتره.»
آن دو از عمارت خارج شدند.
ماشین چند متر جلوتر توقف کرده بود.
راننده پیاده شد و در عقب را باز کرد.
«رینا خانم.»
رینا ایستاد.
«تو کی هستی؟»
مرد جواب داد:
«من فقط مأمورم شما رو برسونم.»
جونگکوک پرسید:
«مقصد؟»
مرد گفت:
«جایی که پدرت منتظرشه.»
رینا به جونگکوک نگاه کرد.
«بریم.»
جونگکوک لحظهای تردید کرد، اما سوار شد.
ماشین حرکت کرد.
حدود بیست دقیقه در سکوت گذشت.
رینا به بیرون نگاه میکرد.
«جونگکوک؟»
«هوم؟»
«اگه پدرم رو دیدم، نمیدونم چی بهش بگم.»
جونگکوک گفت:
«هر چیزی که پنج سال توی دلت مونده.»
رینا لبخند تلخی زد.
«تو خیلی راحت حرف میزنی.»
«نه. فقط وانمود میکنم راحته.»
رینا به او نگاه کرد.
«تو هم از پدرت چیزی نمیدونی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«نه به اندازهای که فکر میکنی.»
«یعنی چی؟»
«پدر من هم قبل از مرگش چیزهایی رو از من مخفی کرد.»
«مثلاً؟»
«همین قرارداد.»
رینا پرسید:
«پس تو هم قربانی این ماجرایی؟»
جونگکوک به پنجره خیره شد.
«شاید.»
ماشین ناگهان توقف کرد.
رینا به جلو خم شد.
«رسیدیم؟»
راننده گفت:
«بله.»
آنها پیاده شدند.
جلویشان یک انبار قدیمی بود.
رینا با تردید گفت:
«اینجا؟»
راننده جواب نداد.
جونگکوک جلو رفت.
در انبار باز شد.
یک صدای آشنا از داخل آمد:
«رینا.»
رینا خشکش زد.
«بابا...؟»
صدای مرد دوباره آمد:
«بیا داخل.»
رینا یک قدم جلو رفت.
اما جونگکوک دستش را بالا آورد.
«صبر کن.»
رینا گفت:
«خودشه... صدای خودشه.»
جونگکوک به در خیره شد.
«صدای آدمها قابل تقلیده.»
ناگهان چراغهای انبار روشن شدند.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
رینا با دیدنش نفسش بند آمد.
«بابا...»
مرد لبخند زد.
«بالاخره دیدمت، دخترم.»
رینا خواست جلو برود.
اما جونگکوک متوجه چیزی شد.
«صبر کن.»
مرد اخم کرد.
«هنوز هم به من اعتماد نداری، جونگکوک؟»
جونگکوک جواب داد:
«پدر واقعی رینا هیچوقت من رو با اسم کوچیک صدا نمیزد.»
رینا به مرد خیره شد.
لبخند مرد محو شد.
جونگکوک آرام گفت:
«تو پدر رینا نیستی.»
مرد عقب رفت.
و همان لحظه چند نفر از پشت انبار بیرون آمدند.
رینا با نگرانی گفت:
«جونگکوک...»
جونگکوک بدون اینکه چشم از آنها بردارد گفت:
«کنار من بمون.»
مرد خندید.
«بالاخره فهمیدی.»
رینا پرسید:
«پس پدرم کجاست؟»
مرد جواب داد:
«جایی که هیچوقت فکر نمیکنی.»
بعد یک کاغذ را روی زمین انداخت.
رینا آن را برداشت.
روی کاغذ فقط یک آدرس نوشته شده بود.
اما پایین صفحه، امضای پدرش قرار داشت.
رینا با شوک گفت:
«این امضای بابامه...»
جونگکوک کاغذ را نگاه کرد.
«آدرس رو حفظ کن.»
«چرا؟»
جونگکوک آرام گفت:
«چون این بار، فکر کنم واقعاً رد پدرت رو پیدا کردیم.»
- ۱.۰k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط