{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قطره باران بر تن کفشدوزک خورد.

قطره باران بر تن کفشدوزک خورد.

کفشدوزک با تمام وجودش خندید.

طبع لطیف باران را خوش نیامد.پس پرسید:به چه می خندی موجود کوچک؟

کفشدوزک با مهربانی و آرام گفت:کوچکی عیب نیست.خیلی وقتها هم بسیار خوب است ،که گفته اند:چه خوش بود نیستی،که هرکجا ایستی،کس نگوید کیستی.

خنده ام هم خنده شوق رسیدن به تو بود،ای هدیه الهی!

باران گفت:من بارانم،نه فرستاده خدا،وانگهی نمی ترسی که با این کوچکیت تو را در خود غرق نمایم؟

و کفشدوزک متواضعانه گفت:تو از بالا می آیی.جنست لطیف است.تشنگان را سیراب می نمایی.زمین را بارور می کنی.همه دوستت دارند.کشاورزان،شاعران،بیماران،تشنگان،……..

پس چگونه تردید کنم که تو فرستاده خدا نیستی.

دل باران لرزید.این حریف کوچک چه خوب درون موجودات را می بیند.اما نباید مهر خود را آشکار نماید.پس پرسید:از من چه می خواهی؟

و کفشدوزک عاشقانه پاسخ داد:هیچ.من عاشقم.همین مرا کافی است.اما اگر بیشتر می خواهی بدانی،عاشق هماره همراهی و یکی شدن با عاشق را می طلبد.

و باران با تندی بارید و گفت:نمی دانی که این همراهی خاموشی ونابودی ترا در پی خواهد داشت؟

کفشدوزک خندید و گفت:با معشوق بودن سراسر زندگیست.شکل و ماهیتش چه تفاوت دارد.اگر مقصود تو جان و تن من است که دیر زمانی است که جانم تویی و تن را فراموش کرده ام.مرا از رسیدن به آرزویم میترسانی؟

باران مشتاقانه کفشدوزک را می نگریست.کوچک بود اما زیبا،با وقار،زحمت کش و کاری و از همه مهمتر صادق.ارزش مهر ورزیدن را دارا بود.چقدر خوشبخت بود که چون از جنس آب است کسی اشکهایش را نمی دید.اشک عاشق شدن.کفشدوزک را کوچک بزرگی یافت.

دیگر جایی برای گفتگو نبود.باران کفشدوزک را در آغوش خود پذیرفت و با خود برد.

هیچکس نفهمید که کجا رفتند و چه کردند.تنها خدا به دنبال عاشقان است و نگاهبان این قوم!!!
دیدگاه ها (۴۳)

هـیــ ــسهـیچـ ــی نگـ ــوصـ ــدای تو را بـ ــاد هم نبـ ــای...

همین لحظهآرامم برای دقایقی نا معلوم!بی فاصلهبی حرفنت سکوت را...

گنجشکی باعجله و تمام توان به آتش نزدیک میشد و برمیگشت!پرسیدن...

بازباران چون همیشه نم نمک برروی شیشه مینویسه تابدونی مهربونی...

عزیزِ من…اَمـــروز #طُ را دیـــدم… و دُنیــا یـکـی شـــد.همـ...

« هم عشقمی هم رفیقمی »روایتِ رابطه ای ست که در آن عشق فقط به...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕زمان زیادی گذشت.رابطه‌شا...

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

پارت ۱۰ 🖤بعد از رفتن جونگ‌کوک، جینا کنارم نشست و با شیطنت گف...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۵ | «وقتی لبخندت دلیل ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط