🧚🏻‍♀️فیلیکس و می سان 🧚🏻‍♀️

فصل پنجم: همیشه کنار تو

چند ماه گذشت.

رابطهٔ فیلیکس و می‌سان هر روز عمیق‌تر می‌شد. با هم می‌خندیدند، گاهی بحث می‌کردند و دوباره آشتی می‌کردند؛ اما هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادند یک ناراحتی کوچک بینشان فاصله بیندازد.

یک عصر، فیلیکس می‌سان را به همان کافه‌ای برد که اولین بار یکدیگر را دیده بودند.

روی همان میز کنار پنجره نشستند.

فیلیکس دست می‌سان را گرفت و گفت:

«یادته اولین بار اینجا دیدمت؟»

می‌سان لبخند زد.

«فکر نمی‌کردم یه روز این‌قدر برام مهم بشی.»

فیلیکس خندید.

«من از همون روز امیدوار بودم دوباره ببینمت.»

بعد از جیبش یک دستبند کوچک بیرون آورد و آن را به می‌سان داد.

«برای اینکه همیشه یادت بمونه یه نفر هست که دوستت داره.»

می‌سان با چشمانی پر از اشک لبخند زد.

«منم دوستت دارم.»

فیلیکس او را در آغوش گرفت و آرام گفت:

«این بار دیگه نمی‌ذارم چیزی بینمون فاصله بندازه.»

بیرون کافه باران شروع شد؛ درست مثل روزی که برای اولین بار همدیگر را دیده بودند.

می‌سان به پنجره نگاه کرد و خندید.

«فکر کنم بارون خوش‌یمنه.»

فیلیکس دستش را فشرد.

«برای من که حتماً بود.»

آن دو کنار هم از کافه بیرون رفتند و زیر باران قدم زدند.

این بار نه با ترس از آینده، بلکه با اطمینان از اینکه هر اتفاقی بیفتد، کنار هم خواهند ماند.

و داستانشان همان‌جا تمام نشد...

بلکه از همان شب، زندگی مشترکشان تازه شروع شد. ❤️
دیدگاه ها (۲)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۱ هر روز ساعت ۴ عصر می‌رفتم همون...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

پارت 1

پارت ۱۴صبح روز بعد، نیلسو وقتی از خواب بیدار شد، گوشی‌اش را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط