پارت هشت
پارت هشت
چشمامو باز کردم و دیدم اجوما رو به روم وایستاده و دستش سینی صبحانه بود و گذاشت رو میز
&خانوم صبح بخیر صبحانتونو آوردم
+مرسی
&با اجازه
+اجوما رفت و من رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم صبحانه خوردم و تا شب داشتم با خودم ور می رفتم و که ساعت تقریبا ۶عصر بود و خوابم برده بود
_داشتم به کارهای شرکت میرسیدم و یادم افتاد امروز نرفتم پیش یوری
+ساعت۹شب بود ازخواب بیدار شدم و سرم درد میکرد و در باز شد اجوما بود
&رئیس میگن بیاین امروز با ایشون شام میخورین
+بگین ممنون نمیخوام
&اما گفتن باید برین
+هوففف باشه برو میام
رفت بیرون و منم خودمو مرتب کردم و رفتم پایین
....+
_ با سرم بهش اشاره کردم بشینه سر میز و خیلی سرد و خشن بهش گفتم بشین
+کارتو بگو میخوام برم اتاق، عاااا چه عجب در منو دیگه قفل نکردی
_نیشخند کوچولویی زدم و گفتم میخوای دوباره قفل کنم
+نههه
_بگیر بشین امروز عصبانیم نزار عصبانیتمو رو تو خالی کنم
+نشستم پشت میز پیشش و گفتم چیه چی میخوای
_از این به بعد آزادی یعنی فقط تو عمارت اگه بخوای فرار کنی یا دست از پا درازتر کنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی الان تو مال منی فهمیدی
+من مال هیچکس نیستم
_ولی مال من هستی و من هیچکس نیستم حالا شامتو بخور و حرف دیگه ای نشنوم
+هوففف میل ندارم
_حوصله ندارم بس کن یوری غذاتو بخور
+نمیخوام مگه زوره
_امروز دیگه مثل دیروز باهات مهربون رفتار نمیکنم کاریمیکنم غذارو درسته قورت بدی
+غذارو خوردم و کمی باهاش بازی میکردم و آب خوردم و پاشدم از جام
_کجا(دستوری و عصبی)
+میرم بخوابم
_بدون اجازه ی من جایی نمیری
+میشه برم بخوابم آقای جئون
_گفتم منو آقای جئون صدا نکن
+باشه میشه برم جونکوک
_گمشو
+مرسی از رفتار خوبت تو شرکت که اخلاقت خوب بود نسبت به الان چیشده
_خفه شو یوری برو بخواب
+رفتم اتاقم و رو تخت خوابم برد تقریبا نزدیک ۱ماه بود همینطوری میگذشت و جونکوک هرروز خشنتر و سردتر میشد
یوری:
بعداز ۱ماه تقریبا عمارتو شناخته بودم تقریبا عادت کرده بودم
جونکوک:
هرروز با یوری بحث داشتیم و کار هرروزمون بود و خیلی دختر لجبازی بود هر دختری بود تا الان قبول کرده بود و سعی داشت برام عشوه بیاد اما این...این دختره واقعا فرق داشت واقعا
+داشتم تو حیاط قدم میزدم و فکر میکردم
_فکر فرار به سرت نزنه ها
+نترس نمیزنه یه جوری همه جارو قفل کردی و منو اینجا زندونی کردی هیچ جوره نمیشه فرار کرد
_تک خنده ای کردم و گفتم برو تو
+اومدم یکم هوا بخورم اونم از من داری دريغ میکنی هوفف
_باشه بمون
+جونکوک
_وقتی اسممو از طرف اون میشنوم قلبم به تپش میوفته احساس میکردم عاشق شدم اما من تا الان به همه میگفتم عشق فقط مثل شمردن ستاره ها میمونه بی فایده است
_چیه
+منو الا ۱ماهه اینجا زندانی کردی میشه بزاری برم حداقل با دوستام بیرون لطفا
_نه
+جونکوککککک
_گفتم که نمیشه
+آخه چرا من که فرار نمیکنم
_میگم نه یعنی نه فهمیدی بس کن یوری
+جونکوک خواهش میکنم بزار برم حداقل برم بیرون حال وهوام عوض بشه
_باخودم میریم
+اوففف باشه
_برو آماده شو
+هممم باشه الان میام
ادانمه پارت بعد✨
چشمامو باز کردم و دیدم اجوما رو به روم وایستاده و دستش سینی صبحانه بود و گذاشت رو میز
&خانوم صبح بخیر صبحانتونو آوردم
+مرسی
&با اجازه
+اجوما رفت و من رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم صبحانه خوردم و تا شب داشتم با خودم ور می رفتم و که ساعت تقریبا ۶عصر بود و خوابم برده بود
_داشتم به کارهای شرکت میرسیدم و یادم افتاد امروز نرفتم پیش یوری
+ساعت۹شب بود ازخواب بیدار شدم و سرم درد میکرد و در باز شد اجوما بود
&رئیس میگن بیاین امروز با ایشون شام میخورین
+بگین ممنون نمیخوام
&اما گفتن باید برین
+هوففف باشه برو میام
رفت بیرون و منم خودمو مرتب کردم و رفتم پایین
....+
_ با سرم بهش اشاره کردم بشینه سر میز و خیلی سرد و خشن بهش گفتم بشین
+کارتو بگو میخوام برم اتاق، عاااا چه عجب در منو دیگه قفل نکردی
_نیشخند کوچولویی زدم و گفتم میخوای دوباره قفل کنم
+نههه
_بگیر بشین امروز عصبانیم نزار عصبانیتمو رو تو خالی کنم
+نشستم پشت میز پیشش و گفتم چیه چی میخوای
_از این به بعد آزادی یعنی فقط تو عمارت اگه بخوای فرار کنی یا دست از پا درازتر کنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی الان تو مال منی فهمیدی
+من مال هیچکس نیستم
_ولی مال من هستی و من هیچکس نیستم حالا شامتو بخور و حرف دیگه ای نشنوم
+هوففف میل ندارم
_حوصله ندارم بس کن یوری غذاتو بخور
+نمیخوام مگه زوره
_امروز دیگه مثل دیروز باهات مهربون رفتار نمیکنم کاریمیکنم غذارو درسته قورت بدی
+غذارو خوردم و کمی باهاش بازی میکردم و آب خوردم و پاشدم از جام
_کجا(دستوری و عصبی)
+میرم بخوابم
_بدون اجازه ی من جایی نمیری
+میشه برم بخوابم آقای جئون
_گفتم منو آقای جئون صدا نکن
+باشه میشه برم جونکوک
_گمشو
+مرسی از رفتار خوبت تو شرکت که اخلاقت خوب بود نسبت به الان چیشده
_خفه شو یوری برو بخواب
+رفتم اتاقم و رو تخت خوابم برد تقریبا نزدیک ۱ماه بود همینطوری میگذشت و جونکوک هرروز خشنتر و سردتر میشد
یوری:
بعداز ۱ماه تقریبا عمارتو شناخته بودم تقریبا عادت کرده بودم
جونکوک:
هرروز با یوری بحث داشتیم و کار هرروزمون بود و خیلی دختر لجبازی بود هر دختری بود تا الان قبول کرده بود و سعی داشت برام عشوه بیاد اما این...این دختره واقعا فرق داشت واقعا
+داشتم تو حیاط قدم میزدم و فکر میکردم
_فکر فرار به سرت نزنه ها
+نترس نمیزنه یه جوری همه جارو قفل کردی و منو اینجا زندونی کردی هیچ جوره نمیشه فرار کرد
_تک خنده ای کردم و گفتم برو تو
+اومدم یکم هوا بخورم اونم از من داری دريغ میکنی هوفف
_باشه بمون
+جونکوک
_وقتی اسممو از طرف اون میشنوم قلبم به تپش میوفته احساس میکردم عاشق شدم اما من تا الان به همه میگفتم عشق فقط مثل شمردن ستاره ها میمونه بی فایده است
_چیه
+منو الا ۱ماهه اینجا زندانی کردی میشه بزاری برم حداقل با دوستام بیرون لطفا
_نه
+جونکوککککک
_گفتم که نمیشه
+آخه چرا من که فرار نمیکنم
_میگم نه یعنی نه فهمیدی بس کن یوری
+جونکوک خواهش میکنم بزار برم حداقل برم بیرون حال وهوام عوض بشه
_باخودم میریم
+اوففف باشه
_برو آماده شو
+هممم باشه الان میام
ادانمه پارت بعد✨
- ۳۲.۹k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط