{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 94

*یهو کلی روح بی مغز از پشت سرمون بهمون نزدیک شدن.. مثل اینکه تو دردسر افتادیم*
هیمل: امی بدو
*با هم دیگه به سمت نور دویدیم، چراغ توی دستم چندین فشفشه نوری رو آزاد کرد که مارو راهنمایی می‌کرد.. خواستم از بالام استفاده کنم که...*
هیمل: این کارو نکن امی..هوای اینجا برای بالهامون مناسب نیست، بالهامون میسوزه
*همینطور می‌دویدیم که یه چند تا از اون روح ها جلومون ظاهر شدن و به سمتم حمله کردن..ولی یهو سه تا تیر از پشتم بهشون برخورد کرد، وقتی به عقب نگاه کردم متوجه شدم که اون هیمل بود*
هیمل: امی، ونتی رو بگیر و باهم برید، منم پشت سرتون میام
*دست همو گرفتیم و دویدیم، و هیمل برامون زمان میخره. با تیرکمونش بهشون تیر میزد و ازمون محافظت می‌کرد..تا اینکه کلیسا توی دید اومد ولی ونتی افتاد زمین..خیلی ضعیف شده*
امی: ونتی..زودباش چیزی نمونده..
ونتی: باشه..
*بالاخره رسیدیم به کلیسا. ونتی رو روی یکی از صندلی ها خوابوندم..حالش اصلا خوب نبود، تا اینکه هیمل اومد داخل*
هیمل: فعلا زمینگیرشون کردم..به اندازه کافی باید وقت داشته باشیم تا بتونیم ونتی رو درمان و از اینجا خارج شیم
ونتی: فقط عجله کنین..نمی‌دونم تا کی میتونم خودمو کنترل کنم
*هیمل با یه تیر مچ دستاشو پاره کرد و روی زمین علامتای بزرگ کشید و مو دستشو درمان کرد.. آروم ونتی رو وسط دایره خوابوند و مکث کرد..*
امی: چی شده؟ چرا ادامه نمیدی؟
هیمل: برای اینکه بتونیم ونتی رو ببریم باید یه جسم براش درست کنیم..ولی...
امی: ولی؟
هیمل: پدر گفت که باید از چیزی استفاده کنم که برام عزیزه..و من..هنوز نفهمیدم که از چی باید استفاده کنم
*تقه ی محکمی به در خورد..دارم میان داخل..*
امی: امیدوارم هرچی زود تر از اینجا فرار کنیم و آزاد شیم
هیمل: آزاد شیم...؟ آزادی..خودشه..
امی: چی؟
هیمل: آزادی..بعد از ونتی..عزیز ترین چیز واسه من آزادیه
*بلند شد و بال هاشو باز کرد..صبر کن..نگو که..*
هیمل: امی.. ازت می‌خوام با خنجری که عزی بهت داده دو تا از بالامو ببری
امی: عمرا، اصلا می‌دونی چی داری میگی؟
هیمل: آره.. تو فقط انجامش بده..خواهش میکنم
*به ناچار، خنجری که عزی بهم هدیه داده بود تا از خودم محافظت کنمو در میارم و آروم به هیمل نزدیک میشم..*
امی: منو ببخش..
*دو بال پایینی رو میگیرم و شروع میکنم به بریدن..هر رفت و برگشت خنجر باعث یادآوری زمانی میشه که بالهامو از دست داده بودم..و بالاخره بعد از چند دقیقه در عذاب دو بال رو میبرم..دستام از خون هیمل طلایی رنگ شده*
هیمل: آخ.. ممنون..
*هیمل بال هارو ازم میگیره و تمرکز می‌کنه و بعد از باز کردن چشماش... ما دیگه تو اون کلیسا نیستیم*
*به دور و اطرافم نگاه میکنم..اینجا خیلی قشنگه. روی یخ دریای بی انتها وایستادیم و تنها چیزی که دیده میشه اسمونه و انعکاسش تو آب باعث زیبا تر شدن اینجا شده.. هیمل هم تغییر کرده*
*بال هاشو بزرگتر شده و رگه های طلایی رنگ داره، قدش کمی بلند تر شده، چشماش با نور آسمونی رنگ مدرخشه و نوک آبی رنگ بافت موهاش درخشان شده. هیمل بال هارو توی دستش خورد می‌کنه و اجازه میده که باد به همراه بال ها ونتی رو فرا بگیرن و جسمی برای ونتی ساخته شه*
هیمل: به زندگی ابدی خوش اومدی..ونتی.. باشد که باد ها سفرتو درخشان تر کنند
*ونتی چشماشو باز کرد و بالاخره آزاد شد*
دیدگاه ها (۱۴)

‏🐺[۱۱:۰۸ به وقت آرژانتین]خوب خوابیدم ㅋㅋㅋها، ولی شاید باید دس...

مامان یاسی... کجا؟ واسه چی داری جدی‌جدی می‌ری؟ 🥺💔باورم نمیشه...

Part92

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Seven ویوی تهیونگ :دوباره و دوبا...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

*🐥: «جیمین‌آه، چرا توی عکس‌هایی که جونگ‌کوک منتشر کرد، اون‌ط...

همسر پادشاه مین

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

چند پارتی تهیونگ

جرئتی که حقیقت شدپارت ۵آخرین دور، یکی از پسرها گفت: «حقیقت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط