When bitterness became sweet
#وقتی_تلخی_شیرین_شد
Part ¹⁵
شهرت، مثل بارانی تند و ناگهانی که شروع به باریدن کرده، زندگی ارام یونگی را بهم ریخت، کتابش « وانیل و تلخی» از یک اثر خاص به یک پدیده ی دست نیافتنی تبدیل شد بود،حالا دیگر خبری از یک گوشه نشستن و «رد وانیل» نبود،خبری از کلاه سیاه پایین کشیده شده برای پنهان و دور شدن از نگاه ها نبود،خبری از پنهان کردن هویت اصلیش نبود، اینبار همه میدانستند که ان مرد تنها کیست،حتی جیمین،جیمین یعداز اینکه فهمید ان مرد تنها و ساکت توی کافه ای که مار میکند، ان مردی که هروز برایش قهوه میبرد و در ان قهوه ردی از وانیل را میگذارد، همان نویسنده ی معروف و مورد علاقه ی خودش است، جیمین از ان روز به بعد که فهمید شخصیت و هویت واقعی یونگی چیه تمام تلاشش را کرد تا مهربان تر شود و مهربان بماند، انگار جیمین به یونگی در کافه در افکارش و در قلبش نیاز داشت، حتی این چند روز که یونگی به کافه نمیآمد، جیمین دلش برای یونگی تنگ شده بود، انگار زمان در ان کافه با یونگی زودتر میگذرد،یونگی با جلسات بی انتهای ناشر، مصاحبه های پشت سر هم و نگاه های کنجکاو مردم روبه رو میشد
در بین این هیاهو، یک شک کوچک و سمی، مثل لکه ی جوهر روی یک کاغذ سفید، در ذهن یونگی شروع به پخش شدن کرده بود
« واقعا جیمین برای من اهمیت داره؟ (منظورت چیهه) ،یا ابزاری برای رسیدن به این موفقیت بود؟ ، من دوستش دارم؟ ، یا عاشق اون حس هستم که به نوشته هایم می بخشد؟ »
این فکرش، دیوار نامرئی بین خودشو جیمین کشیده بود، یونگی وقتی کنار جیمین بود انگار همیشه درحال نگاه کردن به او از پشت یه شیشه بود، مثل نویسنده ای که دارد شخصیت داستانش را تحلیل میکند،نه مثل مردی که میخواهد با معشوقه اش نگاه کند یا زندگی کند
یکی از شب ها، یونگی بعداز یکی از مصاحبه های خسته کننده دیگه به کافه رفت، اما اینبار نه به عنوان نویسنده یا مشتری، بلکه به عنوان کسی که درحال فروپاشی است، جیمین در حال بستنه در های کافه بود که با دیدن چهره ی خسته و اشفته ی یونگی تموم خستگی اش را از یادش رفت، یونگی از دور جیمین رو دید به سمتش رفت
«یونگی؟چیشده؟»
جیمین با کمی نگرانی پرسید و دستش رو سمت یونگی دراز کرد، یونگی همانطور به سمت جیمین حرکت کرد، نگاهی به جیمین انداخت، اما اینبار نگاهش از سر الهام نبود، بلکه از سر حقیقت بود
«جیمین....من میترسم»
جیمین تعجب کرد و ابرو هایش را بالا انداخت
«از چی؟ از کتابت؟ از شهرت؟ »
«از خودم»
یونگی با صدایی که از شدت فشار روی دوشش افتاده بود میلرزید گفت
« دارم میترسم که تمام این ها،تمام این حرف ها، تمام این احساسات فقط بخشی از ایده های خلاقانه باشه،میترسم وقتی که کتاب تموم بشه،یا وقت دیگه ای نیاز یه الهام نداشته باشم،میترسم توهم برام یه خاطره بشی،میترسم که بجای دیدن خود تو فقط نقشت توی داستان دیده باشم».......
دارم میرم پارت های اخرو بنویسم یکم دیگه پارت بعدشو میزارم بوس بهتون که حمایت میکنید💋💜🛐
Part ¹⁵
شهرت، مثل بارانی تند و ناگهانی که شروع به باریدن کرده، زندگی ارام یونگی را بهم ریخت، کتابش « وانیل و تلخی» از یک اثر خاص به یک پدیده ی دست نیافتنی تبدیل شد بود،حالا دیگر خبری از یک گوشه نشستن و «رد وانیل» نبود،خبری از کلاه سیاه پایین کشیده شده برای پنهان و دور شدن از نگاه ها نبود،خبری از پنهان کردن هویت اصلیش نبود، اینبار همه میدانستند که ان مرد تنها کیست،حتی جیمین،جیمین یعداز اینکه فهمید ان مرد تنها و ساکت توی کافه ای که مار میکند، ان مردی که هروز برایش قهوه میبرد و در ان قهوه ردی از وانیل را میگذارد، همان نویسنده ی معروف و مورد علاقه ی خودش است، جیمین از ان روز به بعد که فهمید شخصیت و هویت واقعی یونگی چیه تمام تلاشش را کرد تا مهربان تر شود و مهربان بماند، انگار جیمین به یونگی در کافه در افکارش و در قلبش نیاز داشت، حتی این چند روز که یونگی به کافه نمیآمد، جیمین دلش برای یونگی تنگ شده بود، انگار زمان در ان کافه با یونگی زودتر میگذرد،یونگی با جلسات بی انتهای ناشر، مصاحبه های پشت سر هم و نگاه های کنجکاو مردم روبه رو میشد
در بین این هیاهو، یک شک کوچک و سمی، مثل لکه ی جوهر روی یک کاغذ سفید، در ذهن یونگی شروع به پخش شدن کرده بود
« واقعا جیمین برای من اهمیت داره؟ (منظورت چیهه) ،یا ابزاری برای رسیدن به این موفقیت بود؟ ، من دوستش دارم؟ ، یا عاشق اون حس هستم که به نوشته هایم می بخشد؟ »
این فکرش، دیوار نامرئی بین خودشو جیمین کشیده بود، یونگی وقتی کنار جیمین بود انگار همیشه درحال نگاه کردن به او از پشت یه شیشه بود، مثل نویسنده ای که دارد شخصیت داستانش را تحلیل میکند،نه مثل مردی که میخواهد با معشوقه اش نگاه کند یا زندگی کند
یکی از شب ها، یونگی بعداز یکی از مصاحبه های خسته کننده دیگه به کافه رفت، اما اینبار نه به عنوان نویسنده یا مشتری، بلکه به عنوان کسی که درحال فروپاشی است، جیمین در حال بستنه در های کافه بود که با دیدن چهره ی خسته و اشفته ی یونگی تموم خستگی اش را از یادش رفت، یونگی از دور جیمین رو دید به سمتش رفت
«یونگی؟چیشده؟»
جیمین با کمی نگرانی پرسید و دستش رو سمت یونگی دراز کرد، یونگی همانطور به سمت جیمین حرکت کرد، نگاهی به جیمین انداخت، اما اینبار نگاهش از سر الهام نبود، بلکه از سر حقیقت بود
«جیمین....من میترسم»
جیمین تعجب کرد و ابرو هایش را بالا انداخت
«از چی؟ از کتابت؟ از شهرت؟ »
«از خودم»
یونگی با صدایی که از شدت فشار روی دوشش افتاده بود میلرزید گفت
« دارم میترسم که تمام این ها،تمام این حرف ها، تمام این احساسات فقط بخشی از ایده های خلاقانه باشه،میترسم وقتی که کتاب تموم بشه،یا وقت دیگه ای نیاز یه الهام نداشته باشم،میترسم توهم برام یه خاطره بشی،میترسم که بجای دیدن خود تو فقط نقشت توی داستان دیده باشم».......
دارم میرم پارت های اخرو بنویسم یکم دیگه پارت بعدشو میزارم بوس بهتون که حمایت میکنید💋💜🛐
- ۸.۹k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط