{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P1:پسری که ازم متنفر بود.

P1:پسری که ازم متنفر بود.

راوی ویو :

دست هاش رو تا مچ توی جیب شلوار سرمه ای رنگ فرم مدرسه اش فرو برده بود .


نگاهی به پله های منتهی به کلاس های بچه های سال آخری انداخت و شروع به بالا رفتن از پله ها کرد که دستی رو روی شونه اش احساس کرد .

ناشناس 1 : هی یونگی!! خسته به نظر میای (خنده )

یونگی : خفه شو جیمین !

نگاهی به پسری که کنارش بود انداخت
موهای طلایی بلندش روی شونه هاش ریخته بود و چهره اش رو شیطانی تر کرده بود .
مطمعنا مدرسه قرار بود به خاطر موهاش حسابی تنبیهش کنن ولی انگار تصمیم گرفته بود موهاش رو نگه داره .

با یه دست رشته های طلایی رنگ رو از طوی چشم هاش کنار زد و دستش رو توی جیبش برد .

دکمه های جلویی لباسش باز بود .

جیمین : هی ! حست نسبت به روز اول مدرسه چیه یونگی ؟

یونگی : احساس تخ*می

جیمین با همون خنده چشمی همیشگی با صدای بلند خندید و چشم های تیره رنگش جمع شدن .

دوباره روی شونه یونگی ضربه زد .

جیمین : میدونم مرد دووم بیار فقط ۹ ماهه!!

صدای قدم های تندی رو پشت سرشون شنیدن

ناری با قدم های تندی از کنارشون رد شد و سمت مدرسه دوید و فر های درشت پایین موهاش توی هوا تاب می‌خورد.
همیشه دختر شلوغ و پر سر و صدایی بود

۲۰ قدم جلوتر یهو وایساد و اینه اش رو از توی جیبش درآورد و تقریبا جوری گرفت که نیمرخ سمت چپش توی آینه باشه .

یونگی بلافاصله فهمید چرا ناری این کارو کرد ‌‌.

از پارسال که توی بازی جرعت حقیقت به جیمین اعتراف کرد و با سکوت مواجه شد
دیگه سمت جیمین نیومد
هرچند همیشه از گوشه حیاط یا کلاس نگاهش میکرد .

راهش رو از جیمین جدا کرد و سمت کلاس رفت .

همه چیز قبل از اون برخورد ناگهانی خوب بود .

یونگی : هی !! مگه کوری!!

دختر ریزه میزه ای جلوش زمین افتاده بود و مدام دنبال چیزی روی زمین می‌گشت
حتی سرش رو بلند نکرد که به یونگی نگاه کنه .

یونگی : با توام ! میگم مگه کوری !!

بورام: ب...ببخشید...

ماسکش رو از روی زمین برداشت و روی صورتش زد و شروع به دویدن توی راهرو کرد .

_____________________

از اونجایی که ایده ای ندادید رمان جدید ایده خودمه امیدوارم دوسش داشته باشید ♡
دیدگاه ها (۰)

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

نوزدهم جیمین: اممم خوب اون اینجا نیست اون یه انسانه پری اا: ...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. شملوک پوزخن...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁹آیلا آر...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟨یونگی بیرون اومد چشمش به پسرکش و خو...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. p8باد زوزه میکشید ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p68برج غربی رو ترک کردن.راه‌پله‌ی سنگی، ...

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط