{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
« پارت : آخر » ⁦♡⁩
همون شب که یونگی جیمین رو به عمارت برگردوند .
جیمین دوباره به زور با یونگی س..ک..س کرد .
جیمین بخاطر این چند روز کمر درد شدیدی داشت .
چند ماه بود که داخل عمارت یونگی بود .
یونگی کم کم احساسی به اون پسر پیدا کرد .
نمیدونست چیکار کنه ، پس تصمیم گرفت فعلا چیزی نگه .
اما بی خبر که جیمین هم احساسی بهش داره .
یه شب که سال نو بود ، یونگی بالاخره تصمیم گرفت اعتراف کنه .
خدمتکار ها داخل اتاق نشیمن درخت کریسمس رو درست کردن .
یونگی وقتی از باند برگشت ، مستقیم به سمت درخت کریسمس رفت .
نگاه کرد و بعد لبخند زد .
با خودش گفت :
« امروز بهش اعتراف میکنم »
جیمین داخل اتاقش بود .
روی تخت خوابیده بود .
ساعت ۹ شب بیدار شد .
از اتاق بیرون رفت که آب بخوره .
وقتی از پله ها پایین رفت ، یه نفر داخل تاریکی روی کاناپه نشسته بود .
جیمین چشماش رو ریز کرد .
هرکاری کرد نتونست ببینه که اون فرد کیه .
تصمیم گرفت به سمتش بره .
وقتی رسید یهو دستش کشیده شد و داخل بغل یه نفر افتاد .
یونگی : جوجه از تاریکی نمیترسی ؟ ( لبخند )
جیمین : ا..ارباب شمایید ؟ چرا میترسم ولی چون شما هستید دیگه نه
یونگی : خیلی بامزه ای ( لبخند )
جیمین جا به جا شد که بلند بشه .
جیمین : ارباب لطفا ولم کنید ( کیوت )
یونگی : میشه لطفاً اجازه بدی یکم داخل بغلم باشی ؟ ( مظلوم )
جیمین : با..باشه ( تعجب )
همینطور که جیمین داخل بغل یونگی بود .
یونگی با صدای آروم و کنار گوش جیمین گفت :
« من یک ماه هست که دلم رو به یه نفر باختم ، بهت بگم اسمش چیه ؟ »
جیمین : آمم... اگر دوست دارید بگید ( خجالت )
یونگی : اسمش پارک جیمینه ، اون خیلی کیوته به طوری که انگار داری به یه جوجه کوچولوی پشمالو نگاه می‌کنی
یونگی اروم به جیمین نگاه کرد .
بوسه ای روی گونه او گذاشت .
سپس دوباره کنار گوش جیمین زمزمه کرد:
« جوجه تو برنده شدی ، من دلم رو بهت باختم »
بعد از این حرف یونگی جیمین تعجب کرد .
صورتش ترکیبی از سرخ شدن و تعجب بود .
با لکنت گفت :
« ارباب راستش منم بهتون علاقه دارم »
یونگی خوشحال شد .
با چشمایی که در از ذوق بود به جیمین نگاه کرد .
سپس به سمت لب جیمین رفت .
بوسه طولانی رو آغاز کردند .
..........
« در این رمان ، فردی دل سرد بود و اهمیتی به هیچکس نمیداد الان عاشق یه فرشته کوچولو شده بود و حاظر میشد همه دار و ندارش رو پای این فرشته بزاره »
« پایان » ⁦⁦♡⁩
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
« عسلا ببخشید که این پارت کوتاه و بد تموم شد و همینطور آخر رمان هم خیلی بی معنی شد .
ولی سعی میکنم بهتر بنویسم .
ممنونم از حمایت هاتون .
دوشنبه همین هفته معرفی نامه رمان کافه سکوت رو میزارم و پارت اول چهار شنبه شب میزارم . »
دیدگاه ها (۳)

« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »« پارت : ۲۹ » تهیونگ با نور خورشید بیدار ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط