{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای کـه اخمت به دلــم ریخت غم عالم را

ای کـه اخمت به دلــم ریخت غم عالم را

خنده ات می بَرَد از سینه دو عالم غم را

برق لب های ِ تو یادآور ِ شاتوت و شراب

چشمه ی اشک ِتو بی قدر کند زمزم را

گاه از آن غنچه فقط زخم زبان می ریزی

گاه  با  بوسه  شفابخش کنـی مرهم را

بسته ای غنچه ی سرخی به شب گیسویت

کــرده ای  بـــاز  رهـــا  خرمــن  ابــریشم  را

"نرگست عربده جوی و لبت افسوس کنان"

با همین هاست کــه دیوانـــه کنـــی آدم را
دیدگاه ها (۱)

تو و این پرسه های یک نفرهتو و این کوچــه های تکراریشعرهایی ب...

دراز کشیده‌امزنم شعری از جنگ می‌خوانَد،همین مانده بودتانک‌ها...

سعی کردم که بمانی و بریدی به درککارمان را به غـم و رنج کشیدی...

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرمچنــد  ساعت  شده  از  زندگیـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط