۲پارت(۱۲_۱۱)
✍︎زنـدگـی خـط خـطـی من✍︎
به قـلـم فـاطـمـه غـلامـی
پارت#11
نگاه خیره شو روے خودم حس ڪردم و سریع سرمو پایین انداختم...
پشت میز نشست و عمو گفت:ڪارو بار چطوره بن؟..
خیلی مختصر گفت:خدارو شڪر میگذره
عمو سرے تڪون دادو دیگه حرفی نزد.
سوفیا لگدے به پام زدو زیر گوشم گفت:خوشتیپه ها
_خوب؟
_خوب؟...
واقعا نمیفهممت
_ڪه چی؟
دست ڪم ده سال از من بزرگتره..
_باشه مگه چی میشه؟
تنها دوستی ڪه دارے منم یاسمین یڪم به فڪر خودت باش
وقتی به ڪتابات نگاه میڪنم دیوونه میشم همه شونو خط خطی ڪردے...
واقعا برات نگرانم
پوزخندے زدم و گفتم:من خیلی وقته زندگیم خط خطی شده..
سوفیا خواست چیزے بگه مامان گفت:چی میگین شما زیر گوش هم غذاتومو بخورین...
سوفیا چشمی گفت و شروع ڪرد
سرمو بلند ڪردم و شروع به غذا خوردن ڪردم.
آروم و بی سرو صدا
دست از غذا خوردن ڪشیدم،دستمو براے نمڪدون بردم ڪه همزمان بن هم دستشو سمت جلو آورد...
✍︎زنـدگـی خـط خـطـی من✍︎
به قـلـم فـاطـمـه غـلامـی
پارت#12
با برخورد دستش به دستم سریع دستمو پس ڪشیدم.
نگاهی به هم ڪردیم و بنجامین برشداشت
لبمو زیر دندون ڪشیدم و عقب ڪشیدم...
دیگه اشتهایی براے خوردن نداشتم
آروم بلند شدم و گفتم:دستتون درد نڪنه..
_چیزے نخوردے ڪه
_مرسی زنعمو،شب خوش
همه جوابمو دادن جز اون مغرور اعصاب خورد ڪن...
ـــــــــ
روزا ها پشت سر هم میگذشت
خبرے از بن نبود منم زیاد علاقه اے نداشتم بدونم ڪجاست..
البته ڪه فقط توے حرف بود
خیلی دلم میخواست دوباره ببینمش
امتحاناتمون تموم شده بودو داشتم خودمو براے ڪنڪور آماده میڪردم...
مهمونی هارو ڪنار گذاشته بودم تا بتونم تمرڪزمو بیشتر ڪنم..
ڪتابم دستم بود و داشتم میخوندمش ڪه در اتاقم زده شد.
سوفیا سرشو داخل آوردو با جیغ گفت:یاسمین
بی حال خودمو از پشت روے تخت انداختم و گفتم:نه...
دوتا دستامو گرفت و در حالی ڪه میخواست بلندم ڪنه گفت:نه چیه؟پاشو،پاشو ببینم.
قراره با لوکاس بریم بیرون دوستشم هست لوکاس گفت بیاے تنها نباشه...
به قـلـم فـاطـمـه غـلامـی
پارت#11
نگاه خیره شو روے خودم حس ڪردم و سریع سرمو پایین انداختم...
پشت میز نشست و عمو گفت:ڪارو بار چطوره بن؟..
خیلی مختصر گفت:خدارو شڪر میگذره
عمو سرے تڪون دادو دیگه حرفی نزد.
سوفیا لگدے به پام زدو زیر گوشم گفت:خوشتیپه ها
_خوب؟
_خوب؟...
واقعا نمیفهممت
_ڪه چی؟
دست ڪم ده سال از من بزرگتره..
_باشه مگه چی میشه؟
تنها دوستی ڪه دارے منم یاسمین یڪم به فڪر خودت باش
وقتی به ڪتابات نگاه میڪنم دیوونه میشم همه شونو خط خطی ڪردے...
واقعا برات نگرانم
پوزخندے زدم و گفتم:من خیلی وقته زندگیم خط خطی شده..
سوفیا خواست چیزے بگه مامان گفت:چی میگین شما زیر گوش هم غذاتومو بخورین...
سوفیا چشمی گفت و شروع ڪرد
سرمو بلند ڪردم و شروع به غذا خوردن ڪردم.
آروم و بی سرو صدا
دست از غذا خوردن ڪشیدم،دستمو براے نمڪدون بردم ڪه همزمان بن هم دستشو سمت جلو آورد...
✍︎زنـدگـی خـط خـطـی من✍︎
به قـلـم فـاطـمـه غـلامـی
پارت#12
با برخورد دستش به دستم سریع دستمو پس ڪشیدم.
نگاهی به هم ڪردیم و بنجامین برشداشت
لبمو زیر دندون ڪشیدم و عقب ڪشیدم...
دیگه اشتهایی براے خوردن نداشتم
آروم بلند شدم و گفتم:دستتون درد نڪنه..
_چیزے نخوردے ڪه
_مرسی زنعمو،شب خوش
همه جوابمو دادن جز اون مغرور اعصاب خورد ڪن...
ـــــــــ
روزا ها پشت سر هم میگذشت
خبرے از بن نبود منم زیاد علاقه اے نداشتم بدونم ڪجاست..
البته ڪه فقط توے حرف بود
خیلی دلم میخواست دوباره ببینمش
امتحاناتمون تموم شده بودو داشتم خودمو براے ڪنڪور آماده میڪردم...
مهمونی هارو ڪنار گذاشته بودم تا بتونم تمرڪزمو بیشتر ڪنم..
ڪتابم دستم بود و داشتم میخوندمش ڪه در اتاقم زده شد.
سوفیا سرشو داخل آوردو با جیغ گفت:یاسمین
بی حال خودمو از پشت روے تخت انداختم و گفتم:نه...
دوتا دستامو گرفت و در حالی ڪه میخواست بلندم ڪنه گفت:نه چیه؟پاشو،پاشو ببینم.
قراره با لوکاس بریم بیرون دوستشم هست لوکاس گفت بیاے تنها نباشه...
- ۴.۲k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط