میخواهم برگردم...

میخواهم برگردم...
به روزهایِ خوبی...
که مادربزرگ زنده بود...
که پدربزرگ، نفس می کشید...
برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای!
که همیشه ی خدا... بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد...
رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی کنم...
خیس شوم،
آنقدر که غصه و بی مهری ها از جسمِ خسته ام پاک شود...
می خواهم به روزگاری برگردم که سفره ی ساده ی مادربزرگ، انگار به اندازه ی آسمان، وسعت داشت ...
و هیچکس از سادگیِ غذا
یا کوچکیِ اتاق، شکایت نمی کرد!
آن روزها همه چیز بی تکلف و دلنشین بود...
همه مان بی توقع، خوش بودیم...
بدونِ چشم داشت، محبت میکردیم...
و از تهِ دل می خندیدیم...
دلم برایِ خنده هایِ بی ریایم...
برایِ دلخوشیِ ساده ی آن روزهایم تنگ شده...
پدربزرگم رفت ... مادربزرگم رفت ...
و آن دورهمی هایِ جانانه...
به خاطرات پیوست...
روزهایِ خوب بر نمی گردند...
افسوس...
ما برایِ بزرگ شدنمان
بهایِ سنگینی پرداختیم...
دیدگاه ها (۶۸۳)

«حیاط‌های قدیمی، حوض‌های کاشی‌کاری‌شده‌ی فیروزه‌ای، و عطر شم...

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌ا...

💙دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۶ | خبر کوچولوی م...

🩵🤍 می خواهم برگردم به روزهایِ خوبی که مادربزرگ زنده بودکه پ...

می خواهم برگردم ؛به روزهایِ خوبی ؛که مادربزرگ زنده بودکه پدر...

می خواهم برگردم ؛به روزهایِ خوبی ؛که مادربزرگ زنده بودکه پدر...

می خواهم برگردم ؛به روزهایِ خوبی ؛که مادربزرگ زنده بودکه پدر...

میخواهم برگردم به روزهایِ خوبی؛که مادربزرگ زنده بودکه پدربزر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط