{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می خواهم برگردم ؛

می خواهم برگردم ؛
به روزهایِ خوبی ؛
که مادربزرگ زنده بود
که پدربزرگ ، نفس می کشید .
برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛
که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد .
رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی کنم ،
و خیس شوم ؛
آنقدر که غصه و بی مهریِ دنیا از جسمِ خسته ام پاک شود .
می خواهم به روزگاری برگردم ؛
که سفره ی ساده ی مادربزرگ ؛
انگار به اندازه ی آسمان ، وسعت داشت .
و هیچکس از سادگیِ غذا ،
یا کوچکیِ اتاق ، شکایت نمی کرد ،
آن روزها همه چیز ، بی تکلف و دلنشین بود .
همه مان بی توقع ، خوش بودیم ،
بدونِ چشمداشت ، محبت می کردیم ،
و از تهِ دل می خندیدیم ...
دلم برایِ خنده هایِ بی ریایم ،
برایِ دلخوشیِ ساده ی آن روزهایم تنگ شده .
پدربزرگم رفت ... مادربزرگم رفت ...
و آن دورهمی هایِ جانانه ؛
به خاطرات پیوست .
روزهایِ خوب بر نمی گردند ،
افسوس ...
ما برایِ بزرگ شدنمان ؛
بهایِ سنگینی پرداختیم !
دیدگاه ها (۱)

گاهی هم دوست داشتن هاآن طوری که می خواهیم ، نیست !نه از دیوا...

عجیب نیستدر این زمین گردمیانچند میلیارد آدمهمیشه یکی است که ...

سمت دلتنگی ماچند قدمـ راهی نیستحال ما خوبفقط طاقتمان طاق شده...

ᴛʜᴇ ɴɪɢʜᴛ sᴋʏ ɪs ᴍᴀᴅᴇ ᴏғ ᴡɪsʜᴇs

یـادش بـخیـر 🌸🌸هر جمعه خونه "مادربزرگ" جمع می‌شدیمریز تا درش...

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

همه می‌گویند: «تولدت مبارک...»اما من نمی‌خواهم مثل بقیه، چند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط