{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۷۶ | خبر کوچولوی مامان ته... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯

🌷✨ ویو آت

هنوز به پیام دوم مامان ته خیره شده بودم.

«راستی آت جان... یه خبر کوچولو هم دارم. 😌🎀»

چند بار پیام رو خوندم.

آت:
ـ امیدوارم واقعاً کوچولو باشه... 😐

جیا که از کنارم سرک کشیده بود، سریع گفت:

جیا:
ـ چی شده؟! چی نوشته؟!

گوشی رو بهش نشون دادم.

جیا:
ـ اووووووه! 😏
ـ این لحنِ «یه خبر کوچولو دارم» اصلاً قابل اعتماد نیست!

آت:
ـ منم دقیقاً همین حسو دارم. 😭

همون لحظه صدای ته از پشت سرمون اومد.

ته:
ـ چی قابل اعتماد نیست؟

جیا فوراً گوشی رو جلوی صورت ته گرفت.

جیا:
ـ مامانت.

ته چند ثانیه به صفحه نگاه کرد و بعد چشم‌هاش گرد شد.

ته:
ـ وای نه...

آت:
ـ چی شده؟!

ته:
ـ وقتی مامانم میگه «یه خبر کوچولو»، معمولاً آخرش کوچیک نیست. 😐

جیا با خنده گفت:

جیا:
ـ پس بریم ببینیم این بار چه نقشه‌ای کشیده! 😂

ته:
ـ تو چرا انقدر خوشحالی؟!

جیا:
ـ چون من تماشاچی‌ام. 😌🍿

هنوز داشتیم می‌خندیدیم که گوشی من دوباره لرزید.

📱 مامان ته:
«آت جان، امروز عصر قراره یه سر به رستورانی که کار می‌کنی بزنم. دلم می‌خواد اونجا رو ببینم. 🌷»

خشکم زد.

آت:
ـ چییی؟! 😳

ته:
ـ چی گفت؟

گوشی رو بهش دادم.

ته چند ثانیه ساکت موند.

بعد با دستش صورتش رو پوشوند.

ته:
ـ مامانم واقعاً تصمیم گرفته زندگی منو کامل مدیریت کنه... 😭

جیا:
ـ نه بابا، تازه شروعشه! 😂

آت:
ـ ولی چرا می‌خواد بیاد رستوران من؟

ته:
ـ احتمالاً می‌خواد بیشتر باهات آشنا بشه.

آت:
ـ بیشتر؟! 😭
ـ ما امروز فقط همدیگه رو دیدیم!

ته با لبخند کوچیکی گفت:

ته:
ـ خب... فکر کنم مامانم ازت خوشش اومده.

آت چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

آت:
ـ منم از مامانت خوشم اومد.
ـ فقط یکم... زیادی پرانرژیه. 😂

ته خندید.

ته:
ـ قبول دارم.

🌷✨

زنگ کلاس خورد و همه رفتیم سر جامون.

اما ذهن من هنوز درگیر پیام مامان ته بود.

قرار بود عصر برگردم رستوران...

و حالا مادر ته هم می‌خواست اونجا بیاد.

نمی‌دونستم چرا، ولی یه حس عجیبی داشتم.

نه ترسناک...

فقط انگار قرار بود اتفاقی بیفته که مسیر روزهای بعدمون رو کمی تغییر بده.

---

🌙✨ ویو ته

تمام کلاس حواسم به حرف مامانم بود.

آخر سر نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و برایش پیام فرستادم:

📱 ته:
«مامان، فقط خواهش می‌کنم امروز دیگه جلوی آت حرف ازدواج و عروسی رو نزنی. 😐»

چند ثانیه بعد جواب آمد.

📱 مامان:
«باشه پسرم. 😇»

با شک به صفحه نگاه کردم.

ته:
ـ این «باشه» خیلی مشکوکه...

جین که صندلی کناری بود، پرسید:

جین:
ـ چی شده؟

ته:
ـ مامانم قراره بیاد رستوران آت.

جین:
ـ اووووه! 😂

جیمین:
ـ یعنی مرحله دوم خواستگاری؟!

ته:
ـ جیمین! 😐

کوک:
ـ من فقط می‌خوام بدونم مرحله سوم کیه. 🍿

ته:
ـ هیچ مرحله‌ای وجود نداره!

جیا از پشت سر گفت:

جیا:
ـ فعلاً... 😌

همه زدند زیر خنده.

من فقط سرم رو تکون دادم، اما ناخودآگاه نگاهم رفت سمت آت.

آت داشت با لبخند کوچیکی با جیا حرف می‌زد.

برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.

همون‌قدر آروم...

همون‌قدر خودش...

و برای اولین بار فهمیدم چیزی که مامانم درباره آینده شوخی‌وار می‌گفت، برای من آن‌قدرها هم دور از ذهن نیست.

اما فعلاً...

مهم‌تر از هر چیزی، این بود که آت بتونه به هدف‌هاش برسه.

و من نمی‌خواستم هیچ‌چیزی سد راهش بشه.

حتی احساس خودم.

---

🌆✨ ویو آت

عصر، وقتی به رستوران رسیدم، هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای زنگ در آمد.

سرم رو بلند کردم.

یک زن با لبخند وارد شد.

پشت سرش هم ته بود.

با دیدنشون چشم‌هام گرد شد.

آت:
ـ شما... واقعاً اومدین؟! 😭😂

مامان ته با خنده گفت:

ـ معلومه دخترم! گفتم میام، پس میام. 🌷

ته زیر لب گفت:

ـ مامان... لطفاً امروز آروم.

مامانش خندید.

ـ باشه پسرم.

بعد رو به من کرد.

ـ آت جان... امروز می‌خوام یه چیزی ازت بپرسم.

من کمی متعجب نگاهش کردم.

آت:
ـ چی؟

لبخندش مرموز شد.

ـ درباره‌ی ته نیست...

ته با تعجب گفت:

ـ پس درباره‌ی چیه؟!

مامانش کیفش رو روی صندلی گذاشت.

#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط