Pt1 دوستی که خون شد
درخواستی☆
دوستی که خون شد پارت ۱ – آغاز دوباره
باران آرام روی شیشههای بلند شهر میبارید.
چراغهای نئون، خیابانهای خیس را روشن کرده بودند و مردی با کت مشکی، کنار پنجرهی دفترش ایستاده بود.
کیم تهیونگ...
رئیس یکی از قدرتمندترین گروههای مافیایی شهر.
همه او را با بیرحمی و تصمیمهای سردش میشناختند، اما هیچکس نمیدانست وقتی شبها به خانه برمیگردد، اولین کاری که میکند این است که درِ اتاق دخترش را آرام باز کند تا مطمئن شود هنوز با آرامش خوابیده است.
تریسا...
تمام دنیای او بود.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و قاب عکسی را که روی میزش بود برداشت.
عکسی قدیمی...
دو پسر نوجوان که با لباسهای خاکی کنار رودخانه ایستاده بودند و با تمام وجود میخندیدند.
یکی خودش...
و دیگری...
جونگکوک.
دوستی که سالها پیش، برادرش بود.
اما حالا...
سالها بود از او خبری نداشت.
---
در سمت دیگر شهر...
جونگکوک با آستینهای بالا زده، در آشپزخانه ایستاده بود.
«باباااا... صبحونه حاضر شد؟»
صدای دخترش باعث شد لبخند بزند.
ـ آره خانوم کوچولو... فقط دو دقیقه.
جولی با موهای نامرتب وارد آشپزخانه شد و روی صندلی نشست.
ـ امروز امتحان دارم.
ـ میدونم.
ـ اگه بیست بشم، امشب سینما میبریم؟
جونگکوک خندید.
ـ قول.
ـ قولِ قول؟
ـ قولِ قول.
دختر با ذوق انگشت کوچکش را جلو آورد.
جونگکوک هم انگشتش را دور انگشت او حلقه کرد.
ـ قول.
برای خیلیها، جونگکوک فقط یک رئیس مافیا بود...
اما برای جولی...
فقط یک پدر مهربان.
---
سالها قبل...
تهیونگ و جونگکوک از بچگی کنار هم بزرگ شده بودند.
در یک محله...
یک مدرسه...
و حتی اولین دعواهایشان را هم کنار هم تجربه کرده بودند.
وقتی بزرگتر شدند، ناخواسته وارد دنیای خطرناک مافیا شدند.
پشت هم میایستادند.
برای هم جان میدادند.
اما یک مأموریت...
فقط یک مأموریت...
باعث شد مسیر زندگیشان برای همیشه از هم جدا شود.
هیچکدام نفهمید دیگری زنده مانده یا نه.
زمان گذشت...
هر دو ازدواج کردند.
و درست با فاصلهای کوتاه، صاحب دختری شدند.
اما خوشبختیشان دوام نداشت.
همسرانشان هر کدام به دلیلی از آنها جدا شدند و رفتند.
از آن روز به بعد...
تهیونگ تنها با تریسا ماند.
جونگکوک هم تنها با جولی.
هیچوقت دخترهای همدیگر را ندیده بودند.
حتی نمیدانستند آن دوست قدیمی حالا پدر شده است.
---
دبیرستان «رویال».
زنگ تفریح.
دختری با موهای قهوهای از کلاس بیرون آمد.
ـ تریسا... صبر کن!
تریسا برگشت.
جولی با نفسنفس خودش را به او رساند.
ـ امروز بعد مدرسه کافه؟
تریسا لبخند زد.
ـ معلومه.
ـ بعدش سینما؟
ـ اگه بابام اجازه بده.
ـ بابای من که گفته باشه اشکالی نداره.
هر دو خندیدند.
دوستیشان عجیب بود.
از همان روز اول مدرسه به هم نزدیک شده بودند.
کمکم تبدیل شده بودند به رازدار هم.
هر شب تا نصف شب چت میکردند.
با هم درس میخواندند.
با هم خرید میرفتند.
و حتی وقتی یکی ناراحت بود، دیگری بدون سؤال کنارش میماند.
هیچکس فکر نمیکرد سرنوشت آنها، سالها قبل توسط پدرانشان نوشته شده باشد.
---
آن شب...
تهیونگ دیر به خانه رسید.
تریسا روی مبل خوابش برده بود و کتابی روی سینهاش افتاده بود.
تهیونگ آرام کتاب را برداشت و پتو را روی دخترش کشید.
زیر لب گفت:
ـ ببخش که همیشه سرت شلوغه بابا...
اما قول میدم یه روز همهچیز تموم بشه.
همان لحظه تلفنش لرزید.
پیامی از یکی از افرادش.
«رئیس... دوباره اسم جونگکوک توی جلسهی امشب شنیده شد.»
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد گوشی را خاموش کرد.
ـ اگه واقعاً خودت باشی...
بعد از این همه سال...
---
همان شب...
جونگکوک پشت در اتاق جولی ایستاده بود.
نور صفحهی گوشی از زیر در دیده میشد.
لبخند زد.
ـ باز تا نصف شب داری با تریسا حرف میزنی؟
از پشت در صدای خندهی جولی آمد.
ـ فقط پنج دقیقه دیگه.
ـ این پنج دقیقههای تو همیشه دو ساعته.
ـ بابااا...
جونگکوک خندید و از جلوی اتاق دور شد.
اما دلش آرام نبود.
امشب برای اولین بار بعد از سالها...
نامی را شنیده بود که فکر میکرد برای همیشه فراموش شده است.
«کیم تهیونگ...»
و بدون آنکه بداند...
دخترش، درست در همان لحظه، با دختر بهترین دوست گمشدهی او در حال گفتوگو بود...
بیخبر از اینکه سرنوشت، دوباره آن چهار نفر را به هم نزدیک میکرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه🍷
دوستی که خون شد پارت ۱ – آغاز دوباره
باران آرام روی شیشههای بلند شهر میبارید.
چراغهای نئون، خیابانهای خیس را روشن کرده بودند و مردی با کت مشکی، کنار پنجرهی دفترش ایستاده بود.
کیم تهیونگ...
رئیس یکی از قدرتمندترین گروههای مافیایی شهر.
همه او را با بیرحمی و تصمیمهای سردش میشناختند، اما هیچکس نمیدانست وقتی شبها به خانه برمیگردد، اولین کاری که میکند این است که درِ اتاق دخترش را آرام باز کند تا مطمئن شود هنوز با آرامش خوابیده است.
تریسا...
تمام دنیای او بود.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و قاب عکسی را که روی میزش بود برداشت.
عکسی قدیمی...
دو پسر نوجوان که با لباسهای خاکی کنار رودخانه ایستاده بودند و با تمام وجود میخندیدند.
یکی خودش...
و دیگری...
جونگکوک.
دوستی که سالها پیش، برادرش بود.
اما حالا...
سالها بود از او خبری نداشت.
---
در سمت دیگر شهر...
جونگکوک با آستینهای بالا زده، در آشپزخانه ایستاده بود.
«باباااا... صبحونه حاضر شد؟»
صدای دخترش باعث شد لبخند بزند.
ـ آره خانوم کوچولو... فقط دو دقیقه.
جولی با موهای نامرتب وارد آشپزخانه شد و روی صندلی نشست.
ـ امروز امتحان دارم.
ـ میدونم.
ـ اگه بیست بشم، امشب سینما میبریم؟
جونگکوک خندید.
ـ قول.
ـ قولِ قول؟
ـ قولِ قول.
دختر با ذوق انگشت کوچکش را جلو آورد.
جونگکوک هم انگشتش را دور انگشت او حلقه کرد.
ـ قول.
برای خیلیها، جونگکوک فقط یک رئیس مافیا بود...
اما برای جولی...
فقط یک پدر مهربان.
---
سالها قبل...
تهیونگ و جونگکوک از بچگی کنار هم بزرگ شده بودند.
در یک محله...
یک مدرسه...
و حتی اولین دعواهایشان را هم کنار هم تجربه کرده بودند.
وقتی بزرگتر شدند، ناخواسته وارد دنیای خطرناک مافیا شدند.
پشت هم میایستادند.
برای هم جان میدادند.
اما یک مأموریت...
فقط یک مأموریت...
باعث شد مسیر زندگیشان برای همیشه از هم جدا شود.
هیچکدام نفهمید دیگری زنده مانده یا نه.
زمان گذشت...
هر دو ازدواج کردند.
و درست با فاصلهای کوتاه، صاحب دختری شدند.
اما خوشبختیشان دوام نداشت.
همسرانشان هر کدام به دلیلی از آنها جدا شدند و رفتند.
از آن روز به بعد...
تهیونگ تنها با تریسا ماند.
جونگکوک هم تنها با جولی.
هیچوقت دخترهای همدیگر را ندیده بودند.
حتی نمیدانستند آن دوست قدیمی حالا پدر شده است.
---
دبیرستان «رویال».
زنگ تفریح.
دختری با موهای قهوهای از کلاس بیرون آمد.
ـ تریسا... صبر کن!
تریسا برگشت.
جولی با نفسنفس خودش را به او رساند.
ـ امروز بعد مدرسه کافه؟
تریسا لبخند زد.
ـ معلومه.
ـ بعدش سینما؟
ـ اگه بابام اجازه بده.
ـ بابای من که گفته باشه اشکالی نداره.
هر دو خندیدند.
دوستیشان عجیب بود.
از همان روز اول مدرسه به هم نزدیک شده بودند.
کمکم تبدیل شده بودند به رازدار هم.
هر شب تا نصف شب چت میکردند.
با هم درس میخواندند.
با هم خرید میرفتند.
و حتی وقتی یکی ناراحت بود، دیگری بدون سؤال کنارش میماند.
هیچکس فکر نمیکرد سرنوشت آنها، سالها قبل توسط پدرانشان نوشته شده باشد.
---
آن شب...
تهیونگ دیر به خانه رسید.
تریسا روی مبل خوابش برده بود و کتابی روی سینهاش افتاده بود.
تهیونگ آرام کتاب را برداشت و پتو را روی دخترش کشید.
زیر لب گفت:
ـ ببخش که همیشه سرت شلوغه بابا...
اما قول میدم یه روز همهچیز تموم بشه.
همان لحظه تلفنش لرزید.
پیامی از یکی از افرادش.
«رئیس... دوباره اسم جونگکوک توی جلسهی امشب شنیده شد.»
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد گوشی را خاموش کرد.
ـ اگه واقعاً خودت باشی...
بعد از این همه سال...
---
همان شب...
جونگکوک پشت در اتاق جولی ایستاده بود.
نور صفحهی گوشی از زیر در دیده میشد.
لبخند زد.
ـ باز تا نصف شب داری با تریسا حرف میزنی؟
از پشت در صدای خندهی جولی آمد.
ـ فقط پنج دقیقه دیگه.
ـ این پنج دقیقههای تو همیشه دو ساعته.
ـ بابااا...
جونگکوک خندید و از جلوی اتاق دور شد.
اما دلش آرام نبود.
امشب برای اولین بار بعد از سالها...
نامی را شنیده بود که فکر میکرد برای همیشه فراموش شده است.
«کیم تهیونگ...»
و بدون آنکه بداند...
دخترش، درست در همان لحظه، با دختر بهترین دوست گمشدهی او در حال گفتوگو بود...
بیخبر از اینکه سرنوشت، دوباره آن چهار نفر را به هم نزدیک میکرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه🍷
- ۷.۲k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط