وارث سایه ها

p3.
تاریکی تمام عمارت را فرا گرفته بود.
تنها نور، نور قرمز آژیرهای امنیتی بود که روی دیوارها می‌رقصید.
جونگ‌کوک دست ات را محکم گرفت و گفت: «از کنارم دور نشو.»
قبل از اینکه ات چیزی بگوید، صدای شلیک گلوله سکوت را شکست.
تهیونگ و جیمین از راهرو دویدند.
«رئیس! افراد نقاب‌دار وارد ساختمان شدن!»
جونگ‌کوک بدون لحظه‌ای تردید اسلحه‌اش را بیرون کشید.
«نامجون، ات رو ببر به اتاق امن.»
اما ات دستش را عقب کشید.
«نه... من فرار نمی‌کنم.»
جونگ‌کوک برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
«همین شجاعتت دردسر درست می‌کنه.»
در همان لحظه، یکی از مهاجمان از پنجره وارد شد.
جونگ‌کوک با سرعت جلوی ات ایستاد و با یک حرکت او را خلع سلاح کرد.
وقتی نقاب مهاجم افتاد، همه شوکه شدند.
نامجون با ناباوری گفت: «غیرممکنه...»
ات با تعجب به چهره مرد نگاه کرد.
او شباهت عجیبی به خودش داشت.
مرد لبخند تلخی زد و گفت: «بالاخره پیدات کردم... خواهر کوچولوی من.»
ات خشکش زد.
«چی...؟ خواهر؟»
جونگ‌کوک اخم کرد.
«دروغ نگو.»
مرد آرام خندید.
«پانزده سال پیش، خانواده سایه‌ها دو فرزند داشتن. یکی از اون‌ها ناپدید شد... و یکی هم از حقیقت دور نگه داشته شد.»
ات احساس کرد زمین زیر پایش می‌لرزد.
تمام خاطرات مبهم کودکی، خانه‌ای در میان جنگل، زنی که او را در آغوش گرفته بود و گردنبندی با نشان یک کلاغ سیاه، یکی‌یکی در ذهنش زنده شدند.
جونگ‌کوک آرام کنار او ایستاد و گفت: «ات... هر اتفاقی بیفته، من نمی‌ذارم کسی بهت آسیب برسونه.»
برای اولین بار، ات احساس امنیت کرد.
اما همان لحظه صدای شلیک دیگری آمد...
جونگ‌کوک جلوی ات ایستاد.
گلوله به شانه‌اش برخورد کرد.
«جونگ‌کوک!!»
ات با وحشت او را در آغوش گرفت، در حالی که خون از شانه‌اش روی زمین می‌چکید.
جونگ‌کوک با وجود درد، لبخند زد و آرام گفت:
«تا وقتی من زنده‌ام... هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو ازم بگیره.»
و در همان لحظه، مهاجم مرموز از پنجره فرار کرد و فقط یک جمله از خودش به جا گذاشت:
«بازی تازه شروع شده، وارث سایه‌ها...»
ادامه دارد... 🖤🔥
دیدگاه ها (۰)

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

معامله p32جونگ‌کوک بعد از اینکه به کیارش شیر داد، او را آرام...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

چندپارتی جونگ کوک

𓆩 پارت ۸۳ 𓆪 🖤مرد با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ـ وقتش رسیده حق...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط