𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 ⊹˚₊𐙚

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 ⊹˚₊𐙚

ویو تهیونگ | شرکت، ساعت ۶ عصر

صدای ورق‌خوردن پرونده‌ها، سکوت سنگین اتاق رو می‌شکست.

ته پشت میز بزرگش نشسته بود؛ کت مشکی‌ش رو روی پشتی صندلی انداخته و آستین‌های پیراهنش رو تا زده بود. نگاه سردش روی اسناد مقابلش حرکت می‌کرد، اما ذهنش حتی برای یک لحظه هم روی نوشته‌ها نمی‌موند.

هشت سال.

هشت سال از آخرین باری که اون چشم‌های سبز رو دیده بود، گذشته بود.

و لعنتی... هنوز هم با شنیدن اسمش، تمام تمرکزش به‌هم می‌ریخت.

صدای بازشدن در بلند شد.

کوک: ـ رئیس، اجازه هست؟

تهیونگ: ـ اگه اجازه نداشتم، الان پشت در می‌موندی.

کوک وارد شد و با خونسردی روی صندلی مقابلش نشست.

کوک: ـ وای، چه استقبال گرمی! آدم دلش می‌خواد هر روز بیاد دیدنت! 😭😂

تهیونگ: ـ پاشو برو بیرون.

کوک: ـ هنوز حرف نزدم!

تهیونگ: ـ دقیقاً برای همین دارم بهت فرصت می‌دم سالم از اتاقم خارج بشی.

کوک خنده‌ای کرد و گوشی‌ش رو روی میز گذاشت.

کوک: ـ راستی، امشب عروسی جیا و هیون وو هست لیام هم هست

خودکار بین انگشت‌های تهیونگ متوقف شد.

اما فقط برای یک لحظه.

تهیونگ: ـ خب؟

کوک: ـ خب؟ همین؟! 😂

تهیونگ: ـ انتظار داری برات دست بزنم؟

کوک: ـ نه، انتظار دارم حداقل ادای آدم‌های کنجکاو رو دربیاری!

تهیونگ پرونده رو بست.

تهیونگ: ـ کوک، من وقت برای عروسی و مهمونی ندارم.

کوک: ـ عجیبه! چون لباس رسمی‌ات از صبح آماده‌ست.

نگاه تهیونگ آهسته بالا اومد.

تهیونگ: ـ تو کمد منو گشتی؟

کوک: ـ نه، رئیس. کت‌وشلوارت خودش از کمد اومده بود بیرون، داشت گریه می‌کرد که چرا نمی‌پوشیش! 😭😂

تهیونگ خودکارش رو روی میز انداخت.

تهیونگ: ـ یه روزی به خاطر همین زبونت خفه‌ات می‌کنم.

کوک: ـ ولی قبلش میای عروسی یا نه؟

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد پرونده رو بست، از جاش بلند شد و کت مشکی‌ش رو برداشت.

تهیونگ: ـ فقط برای اینکه به لیام ثابت کنم هنوزم بلدم وارد یه مهمونی بشم و از همه‌شون شیک‌تر باشم.

کوک با هیجان از جاش پرید.

کوک: ـ اووووه! پس میای؟!

تهیونگ: ـ اگه تا پنج ثانیه‌ی دیگه ساکت نشی، خودت رو از پنجره می‌فرستم پایین.

کوک: ـ چشم، رئیس! فقط یه سؤال دیگه...

تهیونگ: ـ یک...

کوک: ـ نه، هیچی! بریم! 😭😂

تهیونگ از اتاق خارج شد؛ بی‌خبر از اینکه چند ساعت بعد، تمام غرورش در برابر یک جفت چشم سبز فرو می‌ریزه.

━━━━━━━━━━━━━━━━━━
ویو تهیونگ | سالن عروسی لیام، ساعت ۹ شب

سالن با نورهای طلایی و گل‌های سفید تزئین شده بود. موسیقی ملایمی پخش می‌شد و مهمون‌ها با لباس‌های رسمی‌شون در سالن رفت‌وآمد می‌کردن.

به‌محض ورود تهیونگ، چند نفر برای خوشامدگویی جلو اومدن.

مهمون: ـ آقای کیم! خوش اومدین.

تهیونگ: ـ ممنون.

کوک، زیرلب: ـ لبخند هم بد نیست‌ها، رئیس. عروسیه، جلسه‌ی اعدام نیست! 😂

تهیونگ: ـ کوک.

کوک: ـ بله؟

تهیونگ: ـ سه ثانیه وقت داری.

کوک: ـ برای چی؟

تهیونگ: ـ برای اینکه از جلوی چشمم محو بشی.

کوک سریع دست‌هاش رو بالا برد.

کوک: ـ من اصلاً اینجا نیستم! شما منو نمی‌بینین! 👻😂

تهیونگ بی‌اعتنا نگاهش رو در سالن چرخوند تا اینکه چشمش به لیام افتاد.

داماد با کت‌وشلوار رسمی کنار دوستانش ایستاده بود. به‌محض دیدن تهیونگ، لبخند عجیبی روی لبش نشست و به سمتش اومد.

لیام: ـ بالاخره تشریف آوردی، کیم تهیونگ!

تهیونگ: ـ دعوت شده بودم.

لیام: ـ فکر کردم شاید از اینکه یکی از ما داره ازدواج می‌کنه، زیادی حرصت بگیره و نیای.

تهیونگ: ـ نگران نباش.

کوک کنار تهیونگ آهسته گفت:

کوک: ـ چه شروع عاشقانه‌ای! داماد و مهمون ویژه، هر دو آماده‌ی کشتن همدیگه! 😭😂

لیام خنده‌ی کوتاهی کرد.

لیام: ـ هنوزم همون آدم سرد و مغروری. هیچ‌چیز تغییر نکرده.

تهیونگ: ـ حداقل من برای جلب توجه بقیه مجبور نیستم حرف‌های بی‌معنی بزنم.

لبخند لیام کمی محو شد.

لیام: ـ راستی، یه سؤال دارم.

تهیونگ: ـ از قیافه‌ات معلومه سؤال عاقلانه‌ای نیست.

لیام: ـ هنوزم به آت فکر می‌کنی؟

سکوت.

نگاه تهیونگ سردتر شد.

تهیونگ: ـ اسمشو نیار.

لیام: ـ چرا؟ هنوزم همون نقطه‌ضعف قدیمیته؟

تهیونگ: ـ لیام، امشب شب عروسیه بهتره به‌جای اینکه دنبال دردسر بگردی، از مهمونالذت ببری.

لیام: ـ من دارم لذت می‌برم! مخصوصاً وقتی می‌بینم یه آدمی مثل تو، با اون همه قدرت، هنوز نتونسته یه دختر رو از ذهنش بیرون کنه.

تهیونگ یک قدم بهش نزدیک شد
تهیونگ: ـ داری از حدت می‌گذری.

#پشت_نگاه_سردت#رمان_عاشقانه#رمان_احساسی#رمان_ایرانی#داستان_عاشقانه#رمان_جدید#عشق_و_نفرت#تهیونگ
دیدگاه ها (۱۳)

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱۹۵

چند پارتی تهیونگ

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

چندپارتی یونگی

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ده 𓆪 🖤🥀ات به جیمین خیره شد.ـ «تو وا...

تک‌پارتی تهکوک | «شریک من، بادیگارد من؟»مدیر امنیتی پرونده ر...

تک پارتی نیکیجرم غیرقابل‌بخشش!نیکی روی مبل نشسته بود و با هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط