تولد قهرمان من. پارت یازده
یهو احساس کردم یه چیزی با انفجار محکم خورد تو گونم و با وحشت به دور و بر نگاه کردم و نفس نفس زنان به دور و بر نگاه کردم... چند نفر نگران دورم بودن و رو به روم کاچان که از دستش دود بلند میشد و ایزو چان؟ که پشت سرش خیلی نگران بود و وقتی من رو اینجوری دید از پشت کاچان اومد و همه جام رو بررسی کرد و گفت: شیرو چان! حالت خوبه؟ اینجایی؟ حالت خیلی بد بود... الان خوبی؟ سرت درد میکنه؟ چی شد؟ چرا وسط خیابون بودی؟ اسیب که ندیدی؟ ماشین که بهت نزنه؟ "همین طور تکونم میداد و من یهو اشکامو پاک کردم و یه کوچولو دور شدم و زمزمه کردم: حالم خوبه... چیزی نیست..." بعد یهو متوجه شدم کمی گونم میسوزه و دست روش کشیدم... سوختگی؟ نگاهی به کاچان انداختم و ایزو چان با کمی نگرانی برگشت سمت کاچان و گفت: کاچان!! درسته که تو خودش بود ولی نباید با همچین انفجاری میزدیش... موهاشم خراب کردی... "
چی؟ نگاهی به موهام انداختم و دیدم که وز وز و شبیه پشم گوسفند شده!!(اونجوری که باکوگو موهای ایزوکو رو سوزونده بود تو فصل هفت یادتونه؟ اونجوری... نقاشیشو میکشم براتون) و اینجوری دیگه اون یکی چشمم معلوم نیست... با یه دستش و گونه های سرخ چشم زمردی عجیبم رو پوشوندم و زمزمه کردم: من... میرم درمونگاه.... "بعد هم از زیر دست ایزو چان در رفتم.. . اون الان مطمئنا سر تمرین بود نمیخواستم تمرینشو خراب کنم اما دیدم که دنبالم اومده... هر چی سعی کردم بهش بگم که خودم میرم نذاشت و باهام اومد... دکتر گفت که سوختگی بدیه ولی زود خوب میشه و پانسمانش کرد و گفت که موهام تا فردا کاملا خوب میشه و بعد هم مرخصم کرد... وقتی برگشتیم ایزو چان که معلوم بود مجبور بوده بره و از برنامش عقبه باهاش خداحافظی کردم... بعد کمی سرگردون توی کوچه ها قدم میزدم... فکر کنم برای امروز بسه... نه... از اونجایی که شب بود و کسی هم اون اطراف نبود گفتم تا خونه رو با بالانس راه برم برسم خونه... بالانس میزدم... نه ماه گذشته بود... خیلی قوی تر شدم... باید این ماه هم حسابی به خودم فشار بیارم... یک دو سه... چهارررر... پنج... شش و هفت... همین طور داشتم تعداد قدم هایی که با دستم بر میداشتم رو میشمردم و باتکون دادن پاهام تعادلم رو حفظ میکردم و به برنامم فکر میکردم... حالا که فکرشو میکنم باید برنامم رو از اینم فشرده تر کنم... امشب عملکردمو مینویسم و تمیرناتم رو عوض میکنم... همچنین اون پول امروز رو هم نصفش رو میزارم پس انداز و از اون بقیش نصفه ی مونده رو میزارم برای اجازه و با نصفه ی دیگش کمی کارهامو راه میندازم... راجب کوسم... خیلی پیشترفت کردم... الان دیگه تقریبا رو کوسه ای که بیشتر از سی ثانیه نمیتونستم ازش استفاده کنم تسلط دارم و این... خیلی پیشترفته... ولی بیهوشی ها و حالت تهوع و(سانسور میگم الان دوباره حالتون بد میشه) باعث میشه حالم از به یاد اوردنشون به هم بخوره... البته هنوزم کمی از انرژیم برای این تبدیل شدن ها میره... خیلی وقت ها هم باعث بدن درد های وحشتناک میشه... تو این فکر بودم که داشتم تعادلم رو از دست میدادم
سی و چهاررررررررررررر!!!!!
که سریع پل زدم و بلند شدم و با جهش بعدی بالانس راه رفتنم رو ادامه دادم... تاریکی شب تو راه خونه هم دلگیر و ترسناک بود هم ارامش بخش... همیشه همینم تو تنهای ارامش دارم و همزمان دلم میگیره اما تو شلوغی دلم پره و معذبم... هیچ جا هم راحت نیستم... با اهی تمرکزم رو روی قدم هام گذاشتم
چهل و دو.... چهل و سه... چهل و چهارر... چهل و پنج و چهل و شش.... وایییییی... چهل و.... هفت.... اههههههههه!!!!!
یه ماشین از کنارم رد شد و باعث شد بترسم و با پشت خوردم زمین... اه... اروم نشستم و پشتم رو مالیدم... فکر کنم بقیه ی راه رو عین ادم برم بهتر باشه... برای همین کیفم رو برداشتم و بقیه ی راه رو از پاهام استفاده کردم... موهام قلقلکم میدادن... اخه هنوز عین پشم گوسفند بود.... چند دقیقه که گذشت بالاخره رسیدم خونه... سریع جیم زدم به اتاقم و شام خورده نخورده تصمیم گرفتم یه دویست ها اسکوات برم... بعد هم یهویی یه ذهنم رسید که دویست ها هم دراز نشست بزنم تا اینکه از پا افتادم... رفتم دوش گرفتم... خداروشکر بابام خونه نبود.... بعد اومدم تو اتاق... موهام بهتر شده... رفتم و برنامه ی روزانه رو دوباره چیدم و چیزایی که یاد گرفتم و تجره هارو و اهداف و روز شمار و..... طراحی کردم تا اینکه نیمه های شب دیگه چشمام جایی رو ندید...
دیگه از این طولانی تر نمیشد... نظر بدید لطفا🫠💚
چی؟ نگاهی به موهام انداختم و دیدم که وز وز و شبیه پشم گوسفند شده!!(اونجوری که باکوگو موهای ایزوکو رو سوزونده بود تو فصل هفت یادتونه؟ اونجوری... نقاشیشو میکشم براتون) و اینجوری دیگه اون یکی چشمم معلوم نیست... با یه دستش و گونه های سرخ چشم زمردی عجیبم رو پوشوندم و زمزمه کردم: من... میرم درمونگاه.... "بعد هم از زیر دست ایزو چان در رفتم.. . اون الان مطمئنا سر تمرین بود نمیخواستم تمرینشو خراب کنم اما دیدم که دنبالم اومده... هر چی سعی کردم بهش بگم که خودم میرم نذاشت و باهام اومد... دکتر گفت که سوختگی بدیه ولی زود خوب میشه و پانسمانش کرد و گفت که موهام تا فردا کاملا خوب میشه و بعد هم مرخصم کرد... وقتی برگشتیم ایزو چان که معلوم بود مجبور بوده بره و از برنامش عقبه باهاش خداحافظی کردم... بعد کمی سرگردون توی کوچه ها قدم میزدم... فکر کنم برای امروز بسه... نه... از اونجایی که شب بود و کسی هم اون اطراف نبود گفتم تا خونه رو با بالانس راه برم برسم خونه... بالانس میزدم... نه ماه گذشته بود... خیلی قوی تر شدم... باید این ماه هم حسابی به خودم فشار بیارم... یک دو سه... چهارررر... پنج... شش و هفت... همین طور داشتم تعداد قدم هایی که با دستم بر میداشتم رو میشمردم و باتکون دادن پاهام تعادلم رو حفظ میکردم و به برنامم فکر میکردم... حالا که فکرشو میکنم باید برنامم رو از اینم فشرده تر کنم... امشب عملکردمو مینویسم و تمیرناتم رو عوض میکنم... همچنین اون پول امروز رو هم نصفش رو میزارم پس انداز و از اون بقیش نصفه ی مونده رو میزارم برای اجازه و با نصفه ی دیگش کمی کارهامو راه میندازم... راجب کوسم... خیلی پیشترفت کردم... الان دیگه تقریبا رو کوسه ای که بیشتر از سی ثانیه نمیتونستم ازش استفاده کنم تسلط دارم و این... خیلی پیشترفته... ولی بیهوشی ها و حالت تهوع و(سانسور میگم الان دوباره حالتون بد میشه) باعث میشه حالم از به یاد اوردنشون به هم بخوره... البته هنوزم کمی از انرژیم برای این تبدیل شدن ها میره... خیلی وقت ها هم باعث بدن درد های وحشتناک میشه... تو این فکر بودم که داشتم تعادلم رو از دست میدادم
سی و چهاررررررررررررر!!!!!
که سریع پل زدم و بلند شدم و با جهش بعدی بالانس راه رفتنم رو ادامه دادم... تاریکی شب تو راه خونه هم دلگیر و ترسناک بود هم ارامش بخش... همیشه همینم تو تنهای ارامش دارم و همزمان دلم میگیره اما تو شلوغی دلم پره و معذبم... هیچ جا هم راحت نیستم... با اهی تمرکزم رو روی قدم هام گذاشتم
چهل و دو.... چهل و سه... چهل و چهارر... چهل و پنج و چهل و شش.... وایییییی... چهل و.... هفت.... اههههههههه!!!!!
یه ماشین از کنارم رد شد و باعث شد بترسم و با پشت خوردم زمین... اه... اروم نشستم و پشتم رو مالیدم... فکر کنم بقیه ی راه رو عین ادم برم بهتر باشه... برای همین کیفم رو برداشتم و بقیه ی راه رو از پاهام استفاده کردم... موهام قلقلکم میدادن... اخه هنوز عین پشم گوسفند بود.... چند دقیقه که گذشت بالاخره رسیدم خونه... سریع جیم زدم به اتاقم و شام خورده نخورده تصمیم گرفتم یه دویست ها اسکوات برم... بعد هم یهویی یه ذهنم رسید که دویست ها هم دراز نشست بزنم تا اینکه از پا افتادم... رفتم دوش گرفتم... خداروشکر بابام خونه نبود.... بعد اومدم تو اتاق... موهام بهتر شده... رفتم و برنامه ی روزانه رو دوباره چیدم و چیزایی که یاد گرفتم و تجره هارو و اهداف و روز شمار و..... طراحی کردم تا اینکه نیمه های شب دیگه چشمام جایی رو ندید...
دیگه از این طولانی تر نمیشد... نظر بدید لطفا🫠💚
- ۱.۳k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط