قدیما هی فکر می‌کردم چرا این پیرمردا هی از خودشون سر صدا

قدیما هی فکر می‌کردم چرا این پیرمردا هی از خودشون سر صدا

قدیما هی فکر می‌کردم چرا این پیرمردا هی از خودشون سر صدا درمیارن؟
نشسته، یهو میگه «هعی... پوووففف»
داره چایی میخوره یهو به افق خیره میشه میگه: «عه‌عه‌عه... عی‌که‌هی...»
نشسته رو مبل یهو میگه «اووووه‍ ه‍ ه‍»
الان که خودم به کهنسالی نزدیک میشم، می‌فهمم
بخشی از مغز همیشه در حال جنگیدنه
با خاطرات، با زخمها، با دلتنگی‌ها، با پشیمانی‌ها، با دردهای روح و جسم
و دیگه اونقدر جنگ فرسایشی شده، توان درون‌ریزی‌ش تموم شده
یهو با یه تلنگر کوچیک صدا میده، مثل شکستن قولنج روح
آااااه میشه، واااای میشه، پووووفففف میشه
و جالب اینکه کمی در تسکین اون درد تاثیر داره


✍
دیدگاه ها (۰)

صبح میشه ساکورا پا میشه میره تو حال و میفهمه میزوکی رفته دست...

Part 8

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۸ *سانیار*تا دیدم داره به لپ های ...

#سرگذشت_روح#پارت_سومپ.ن:بچه ها برگشتن و به تخته کلاس که با خ...

p³ویو تهیونگ رفتم خونه تا استراحت کنم همینجوری خودما انداختم...

پارت 6صبح اتفاقات خوب 😅هیات از خواب می ره دورو ب و نگاه میکن...

پارت شونزدهویو کوکیبعد اینکه از تراس اومدم بیرون رفتم پیش بچ...

فیک ضربان قلبم پارت ۳عکس لباس و گذاشتمآت :یعنی چی میخواست بگ...

ترس من p=11_نمیدونم €یه فکری براش میکنم ×بورا..... ممنون€کار...

فیک بادشکن پارت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط