قدیما هی فکر میکردم چرا این پیرمردا هی از خودشون سر صدا
قدیما هی فکر میکردم چرا این پیرمردا هی از خودشون سر صدا درمیارن؟
نشسته، یهو میگه «هعی... پوووففف»
داره چایی میخوره یهو به افق خیره میشه میگه: «عهعهعه... عیکههی...»
نشسته رو مبل یهو میگه «اووووه ه ه»
الان که خودم به کهنسالی نزدیک میشم، میفهمم
بخشی از مغز همیشه در حال جنگیدنه
با خاطرات، با زخمها، با دلتنگیها، با پشیمانیها، با دردهای روح و جسم
و دیگه اونقدر جنگ فرسایشی شده، توان درونریزیش تموم شده
یهو با یه تلنگر کوچیک صدا میده، مثل شکستن قولنج روح
آااااه میشه، واااای میشه، پووووفففف میشه
و جالب اینکه کمی در تسکین اون درد تاثیر داره
✍
نشسته، یهو میگه «هعی... پوووففف»
داره چایی میخوره یهو به افق خیره میشه میگه: «عهعهعه... عیکههی...»
نشسته رو مبل یهو میگه «اووووه ه ه»
الان که خودم به کهنسالی نزدیک میشم، میفهمم
بخشی از مغز همیشه در حال جنگیدنه
با خاطرات، با زخمها، با دلتنگیها، با پشیمانیها، با دردهای روح و جسم
و دیگه اونقدر جنگ فرسایشی شده، توان درونریزیش تموم شده
یهو با یه تلنگر کوچیک صدا میده، مثل شکستن قولنج روح
آااااه میشه، واااای میشه، پووووفففف میشه
و جالب اینکه کمی در تسکین اون درد تاثیر داره
✍
- ۱.۸k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط