#ازدواج_اجباری
#ازدواج_اجباری
#پارت_پازدهم
(ویو ا/ت)
لیدیا:من عاشق الکس شدم...
خوراکی تو گلوم گیر کرد و با چندتا صرفه جوابش دادم
ا/ت:تو اسکلی؟ نه جدی اسکل چیزی هستی؟
لیدیا:وا خب مگه عشق و عاشقی گناه
ا/ت:با اون داداش بد اخلاقی که من دارم آره عزیزم گناهه
لیدیا:نگو همون بد اخلاق بودنش جذابش میکنه (با ذوق)
ا/ت:بیخودی عاشق نباش چون تهش دلت خیلی با اون اخلاق جذابش میشکنه
لیدیا:ایش اصلا چه غلطی کردم به تو گفتم ایش
*(ویو آقای پارک)
روی صندلیم مشغول برسی کردن پروژه ها بودم
که یهو یکی درس زد
آقای پارک:بفرمایید داخل
خانم مین سوک لی بودن
مین سوک لی:ببخشید که مزاحم وقتتون شدم
آقای پارک:نه بفرمایید بشینید(با لبخند)
مین سوک لی:خبر خوبی براتون متاسفانه نتونستم بیارم
آقای پارک:مگه چه اتفاقی افتاده؟
مین سوک لی:کم کم شرکت دارم برشکست میشه
ضربان قلبم تند تند میزد و سریع از جام بلند شدم
آقای پارک:چی... شما دارید راجبه چی صحبت می کنید
مین سوک لی:شرکت وضعیت مالیش بسیار خرابه آقای پارک و سهام داره شما هم تمام سعیش کرد مدیریت هم همینطور اما هیچکس نتونست شرکت نجات بده
آقای پارک:الان...الان....باید چیکارکنیم(با صدای لرزون)
مین سوک لی:کاری از دست کسی بر نمیاد باید یک شریک پیدا کنید تا شرکت نجات بدید
آقای پارک لطفا هرچه سریع تر اقدام به یک شریک کنید
از در بیرون رفت من موندم بدبختی
جونگکوک عمرا قبول میکرد و من هم کسی دیگه ای نداشتم
*(فلش بک به شب)*
*(ویو ا/ت) *
سره شام رفتیم
لیدیا هم رفته بود و خونه بسیار سرد شده بود، مثل قبل سوت کور بود
متوجه ی چهره ی بی رنگ و روی پاپام شدم
ا/ت:پاپا اتفاقی براتون افتاده؟
اقای پارک:نه
ا/ت:اما رنگ به صورتتون ندارین نکنه واسه شرکت مشکلی پیش اومده؟
آقای پارک:نه مشکلی نیست، بس کن
ساکت شدم و مشغول خوردن شام شدم
حتما ی اتفاقی افتاده و من باید بدونم
*(ویو جونگکوک) *
سره سفره با همه ی بچه ها نشسته بودیم و مشغول خوردن شام شدیم که یونا گفت
یونا:عزیزم توی این مدت خیلی خسته شدی نظرت چیه با بچه ها بریم ی سفر کوتاه
جنی:آره خیلی خوب میشه موافقمم
جیمین:عالی میشه
تهیونگ:هرچی تصمیم بگیرید
لیسا:وای آره آره ارهه
همه به تصمیم من خیره شده بودن
اینه گربه کوچولو ها منتظر جوابم بودن
نتونستم نه بگم چون اونا خیلی توی این مدت به من لطف کردن
جونگکوک:باشه گربه ها میریم
همه یک صدا آخجون گفتن و یونا پرید تو بغلم
یونا:خوشحالم که حالت خوبه عزیزم
جونگکوک:منم خوشحالم تورو دارم
لیسا اویی گفت و همه دست زدن
مشغول شام خوردن شدیم و برای سفر داشتیم برنامه ریزی میکردیم
جیمین:ام راستیتش من اینجوری که شد نمیتونم بیام
جونگکوک:وا چرا
جیمین:کاری برام پیش اومده که نمیدونم برم
جنی:من متوجه شدم
#پارت_پازدهم
(ویو ا/ت)
لیدیا:من عاشق الکس شدم...
خوراکی تو گلوم گیر کرد و با چندتا صرفه جوابش دادم
ا/ت:تو اسکلی؟ نه جدی اسکل چیزی هستی؟
لیدیا:وا خب مگه عشق و عاشقی گناه
ا/ت:با اون داداش بد اخلاقی که من دارم آره عزیزم گناهه
لیدیا:نگو همون بد اخلاق بودنش جذابش میکنه (با ذوق)
ا/ت:بیخودی عاشق نباش چون تهش دلت خیلی با اون اخلاق جذابش میشکنه
لیدیا:ایش اصلا چه غلطی کردم به تو گفتم ایش
*(ویو آقای پارک)
روی صندلیم مشغول برسی کردن پروژه ها بودم
که یهو یکی درس زد
آقای پارک:بفرمایید داخل
خانم مین سوک لی بودن
مین سوک لی:ببخشید که مزاحم وقتتون شدم
آقای پارک:نه بفرمایید بشینید(با لبخند)
مین سوک لی:خبر خوبی براتون متاسفانه نتونستم بیارم
آقای پارک:مگه چه اتفاقی افتاده؟
مین سوک لی:کم کم شرکت دارم برشکست میشه
ضربان قلبم تند تند میزد و سریع از جام بلند شدم
آقای پارک:چی... شما دارید راجبه چی صحبت می کنید
مین سوک لی:شرکت وضعیت مالیش بسیار خرابه آقای پارک و سهام داره شما هم تمام سعیش کرد مدیریت هم همینطور اما هیچکس نتونست شرکت نجات بده
آقای پارک:الان...الان....باید چیکارکنیم(با صدای لرزون)
مین سوک لی:کاری از دست کسی بر نمیاد باید یک شریک پیدا کنید تا شرکت نجات بدید
آقای پارک لطفا هرچه سریع تر اقدام به یک شریک کنید
از در بیرون رفت من موندم بدبختی
جونگکوک عمرا قبول میکرد و من هم کسی دیگه ای نداشتم
*(فلش بک به شب)*
*(ویو ا/ت) *
سره شام رفتیم
لیدیا هم رفته بود و خونه بسیار سرد شده بود، مثل قبل سوت کور بود
متوجه ی چهره ی بی رنگ و روی پاپام شدم
ا/ت:پاپا اتفاقی براتون افتاده؟
اقای پارک:نه
ا/ت:اما رنگ به صورتتون ندارین نکنه واسه شرکت مشکلی پیش اومده؟
آقای پارک:نه مشکلی نیست، بس کن
ساکت شدم و مشغول خوردن شام شدم
حتما ی اتفاقی افتاده و من باید بدونم
*(ویو جونگکوک) *
سره سفره با همه ی بچه ها نشسته بودیم و مشغول خوردن شام شدیم که یونا گفت
یونا:عزیزم توی این مدت خیلی خسته شدی نظرت چیه با بچه ها بریم ی سفر کوتاه
جنی:آره خیلی خوب میشه موافقمم
جیمین:عالی میشه
تهیونگ:هرچی تصمیم بگیرید
لیسا:وای آره آره ارهه
همه به تصمیم من خیره شده بودن
اینه گربه کوچولو ها منتظر جوابم بودن
نتونستم نه بگم چون اونا خیلی توی این مدت به من لطف کردن
جونگکوک:باشه گربه ها میریم
همه یک صدا آخجون گفتن و یونا پرید تو بغلم
یونا:خوشحالم که حالت خوبه عزیزم
جونگکوک:منم خوشحالم تورو دارم
لیسا اویی گفت و همه دست زدن
مشغول شام خوردن شدیم و برای سفر داشتیم برنامه ریزی میکردیم
جیمین:ام راستیتش من اینجوری که شد نمیتونم بیام
جونگکوک:وا چرا
جیمین:کاری برام پیش اومده که نمیدونم برم
جنی:من متوجه شدم
- ۱۳.۰k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط