وقتی وسط مهمونی....🏵️
وقتی وسط مهمونی....🏵️
جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟
ــ آره اومدم.
«ویو داخل ماشین»
جونگکوک: خب عزیزم بخاطر شما دیر شد!( با خنده)
ــ چی؟؟ واقعا که!
جونگکوک:( خنده)
ــ راه برو آقای غر غرو.
جونگکوک: باشه خانم رئیس.
«۲۰ مین بعد»
جونگکوک: خب رسیدم.
ــ خودم میدونم.
جونگکوک: منم میدونم! .
ــ چی رو میدونی؟
جونگکوک: اینکه تو میدونی.( با لبخند)
ــ دیوونه!( خنده)
(پیاده شدن از ماشین)
(جولیا:: ببخشید وسط داستان خواستم بگم جونگکوک و آ/ت رفتن مهمونی.)
«جونگکوک»
داشتم با آت حرف می زدم که دوستم «کانگ ووک» رو دیدم البته اون دوستم نیست چند وقته ازش فاصله گرفتم چون خیلی دختر بازه و به خانوم ها احترام نمیزاره دوست دخترش هم اینارو نمیدونه،رفتم سمتشون و سلام کردم( اسم دوست دختر ووک لیا هست)
ووک: اوه سلام رفیق!
جونگکوک: سلام ! چه خبر؟
ووک: اوه سلامتی! اوم...این خانوم رو معرفی نمی کنید؟
جونگکوک: حتما! همسرم آ/ت هست.
ووک: مبارکه! ایشون هم دوست دخترم لیا هست ( با نگاه به لیا اشاره می کنه.)
لیا: سلام خانم آ/ ت.
ــ سلام خوشبختم!
جونگکوک: عزیزم شما برید با هم آشنا بشید.
ــ حتما، بریم؟
لیا: من که مشکلی ندارم.
( لیا و آ/ت رفتن.)
ووک: چند وقته ازدواج کردید؟
جونگکوک: ی دوسالی میشه.
ووک: اوه چه عالی.( با پوزخند)
لیا: رابطت با جونگکوک چطوره؟
ــ خیلی خوبه فکر نمی کردم عاشقش بشم!
لیا: عشق خیلی شکننده ست،خوش بحالت که مراقبته.
ــ مگه ووک مراقبت نیست؟؟
لیا: خب راستش...گوشتو بیار.
ــ خب بگو( زمزمه)
لیا: من ازش حامله شده بودم ولی مجبورم کرد سقط کنم قبلش همش میگفت بچه هارو دوست داره.
ــ اوه لیا اون آدم معمولی ای نیست.
لیا: گفتم بیا جدا شیم ولی کتکم زد در حدی که خون بالا آوردم.
ــ ب...ببین من هستم کمک خواستی بهم بگو.
لیا: ممنونم.( بغل کردن آ/ت.)
«آ/ت»
داشتم با لیا صحبت می کردم که یهو بین پاهام احساس خیسی کردم،فهمیده بودم چی شده گوشیم رو برداشتم و تاریخ رو دیدم بله درسته پریودم شروع شد.
ــ لیا من پریود شدم تو پد داری؟
لیا: آره بیا بگیر( دادن پد)
ــ مرسی زود بر میگردم.
ووک: من میرم سرویس بهداشتی.
جونگکوک: اوکی.
«آ/ت »
پد رو گذاشتم و داشتم جلوی آینه موهام رو مرتب میکردم که یهو دیدم ووک اومد.
ــ اوه ترسیدم،سلام.
ووک: سلام میتونیم بیشتر باهم آشنا بشیم خانم زیبا؟( پوزخند)
ــ نه ممنون علاقه ای ندارم.
ووک: اما من علاقه دارم به اینکه باهات از اون کارا بکنم( مرتیکه موز 🥸)
ــ درست صحبت کن گفتم علاقه ندارم من جونگکوک رو دارم تو س*کس رو عشق میبینی ولی من نمیبینم و علاقه ای به آشنا شدن با همچین آدمی ندارم.
ووک: اما من دارم!
جونگکوک: تو مهم نیستی،فکر کردی همه زمین با دخترا دورت میچرخن؟( خونسردی رو برممم😭)
ووک: تو..اینجا چیکار میکنی؟؟( نرینی داداش)
جونگکوک: اومدم همسرم رو از دست ی روانی نجات بدم چیزی که بهش میگن عشق.
ــ میشه زودتر بریم؟
جونگکوک: بریم عزیزم.
(آ/ت و جونگکوک رفتن)
ووک: لعنتی!
ــ جونگکوک من---
جونگکوک: میدونم تو تقصیری نداشتی عصبانی نیستم.
ــ ممنون.
جونگکوک: تو پریود شدی درسته؟
ــ اوهوم.
جونگکوک: پس بریم خونه.
(خونه)
ــ وایی دلممم.
جونگکوک: پرنسس میشه ببوسمت؟میزاری؟
ــ الان این چیزی بود که میخواستی بگی؟
جونگکوک: خب آره مگه چیه؟
ــ هیچی، باشه اجازه میدم.
جونگکوک آ/ت رو از کمر گرفت و بوسه ی طولانی ای شروع شد.
و به خوشی زندگی کردند.🏵️
جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟
ــ آره اومدم.
«ویو داخل ماشین»
جونگکوک: خب عزیزم بخاطر شما دیر شد!( با خنده)
ــ چی؟؟ واقعا که!
جونگکوک:( خنده)
ــ راه برو آقای غر غرو.
جونگکوک: باشه خانم رئیس.
«۲۰ مین بعد»
جونگکوک: خب رسیدم.
ــ خودم میدونم.
جونگکوک: منم میدونم! .
ــ چی رو میدونی؟
جونگکوک: اینکه تو میدونی.( با لبخند)
ــ دیوونه!( خنده)
(پیاده شدن از ماشین)
(جولیا:: ببخشید وسط داستان خواستم بگم جونگکوک و آ/ت رفتن مهمونی.)
«جونگکوک»
داشتم با آت حرف می زدم که دوستم «کانگ ووک» رو دیدم البته اون دوستم نیست چند وقته ازش فاصله گرفتم چون خیلی دختر بازه و به خانوم ها احترام نمیزاره دوست دخترش هم اینارو نمیدونه،رفتم سمتشون و سلام کردم( اسم دوست دختر ووک لیا هست)
ووک: اوه سلام رفیق!
جونگکوک: سلام ! چه خبر؟
ووک: اوه سلامتی! اوم...این خانوم رو معرفی نمی کنید؟
جونگکوک: حتما! همسرم آ/ت هست.
ووک: مبارکه! ایشون هم دوست دخترم لیا هست ( با نگاه به لیا اشاره می کنه.)
لیا: سلام خانم آ/ ت.
ــ سلام خوشبختم!
جونگکوک: عزیزم شما برید با هم آشنا بشید.
ــ حتما، بریم؟
لیا: من که مشکلی ندارم.
( لیا و آ/ت رفتن.)
ووک: چند وقته ازدواج کردید؟
جونگکوک: ی دوسالی میشه.
ووک: اوه چه عالی.( با پوزخند)
لیا: رابطت با جونگکوک چطوره؟
ــ خیلی خوبه فکر نمی کردم عاشقش بشم!
لیا: عشق خیلی شکننده ست،خوش بحالت که مراقبته.
ــ مگه ووک مراقبت نیست؟؟
لیا: خب راستش...گوشتو بیار.
ــ خب بگو( زمزمه)
لیا: من ازش حامله شده بودم ولی مجبورم کرد سقط کنم قبلش همش میگفت بچه هارو دوست داره.
ــ اوه لیا اون آدم معمولی ای نیست.
لیا: گفتم بیا جدا شیم ولی کتکم زد در حدی که خون بالا آوردم.
ــ ب...ببین من هستم کمک خواستی بهم بگو.
لیا: ممنونم.( بغل کردن آ/ت.)
«آ/ت»
داشتم با لیا صحبت می کردم که یهو بین پاهام احساس خیسی کردم،فهمیده بودم چی شده گوشیم رو برداشتم و تاریخ رو دیدم بله درسته پریودم شروع شد.
ــ لیا من پریود شدم تو پد داری؟
لیا: آره بیا بگیر( دادن پد)
ــ مرسی زود بر میگردم.
ووک: من میرم سرویس بهداشتی.
جونگکوک: اوکی.
«آ/ت »
پد رو گذاشتم و داشتم جلوی آینه موهام رو مرتب میکردم که یهو دیدم ووک اومد.
ــ اوه ترسیدم،سلام.
ووک: سلام میتونیم بیشتر باهم آشنا بشیم خانم زیبا؟( پوزخند)
ــ نه ممنون علاقه ای ندارم.
ووک: اما من علاقه دارم به اینکه باهات از اون کارا بکنم( مرتیکه موز 🥸)
ــ درست صحبت کن گفتم علاقه ندارم من جونگکوک رو دارم تو س*کس رو عشق میبینی ولی من نمیبینم و علاقه ای به آشنا شدن با همچین آدمی ندارم.
ووک: اما من دارم!
جونگکوک: تو مهم نیستی،فکر کردی همه زمین با دخترا دورت میچرخن؟( خونسردی رو برممم😭)
ووک: تو..اینجا چیکار میکنی؟؟( نرینی داداش)
جونگکوک: اومدم همسرم رو از دست ی روانی نجات بدم چیزی که بهش میگن عشق.
ــ میشه زودتر بریم؟
جونگکوک: بریم عزیزم.
(آ/ت و جونگکوک رفتن)
ووک: لعنتی!
ــ جونگکوک من---
جونگکوک: میدونم تو تقصیری نداشتی عصبانی نیستم.
ــ ممنون.
جونگکوک: تو پریود شدی درسته؟
ــ اوهوم.
جونگکوک: پس بریم خونه.
(خونه)
ــ وایی دلممم.
جونگکوک: پرنسس میشه ببوسمت؟میزاری؟
ــ الان این چیزی بود که میخواستی بگی؟
جونگکوک: خب آره مگه چیه؟
ــ هیچی، باشه اجازه میدم.
جونگکوک آ/ت رو از کمر گرفت و بوسه ی طولانی ای شروع شد.
و به خوشی زندگی کردند.🏵️
- ۱.۶k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط