{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

True Love③⑦(پارت آخر))

True Love③⑦(پارت آخر))

فردا
یونی: چرا هیچی بهمون نگفته بود
م.ب: دخترممم تهیونگ بگو خوب میشه بگو
تهیونگ: آره ا/ت باید خوب بشه..
سونهو: تهیونگ ا/ت کی عمل داره؟
تهیونگ:چند روز دیگه من میمیرم تا اون روز ا/ت رفته تو کما فداش بشم وقتی فهمیده چی کشیده کاش به من گفته بود زودتر عملش میکردیم
پ.ب: عموش هم این مشکل رو داشت
تهیونگ: عموش
پ.ب: متاسفانه قبول نکرد عمل کنه بعد از یک ماه
تهیونگ: آقاجون نگووو من به غیر از ا/ت کسی رو ندارم ا/ت همه ی زندگیمه
یونی: ولی من میدونم ا/ت خوب میشه
تهیونگ: آره خوب میشه من مطمئنم ا/ت خوب میشه
م.ب: دخترم وقتی کماست میتونه عمل کنه
تهیونگ: به دکتر گفتم گفت آره...

سه ماه بعد
تهیونگ
ا/ت عمل کرده بود و تو کما بود دکترها میگفتن که ا/ت برگشتنی نیست اما من امید داشتم به یه معجزه میدونستم ا/ت خوب میشه
خودم ۲۴ساعت کنار تختش بودم
پ.ب: تهیونگ پسرم
تهیونگ: جانم آقاجون
م.ب: اومدیم در مورد یه چیز صحبت کنیم ببین پسرم ا/ت نوه ی منه و من خیلی دوسش دارم اما چاره چیه
پ.ب: پسرم میدونم خیلی دوسش داری اما این سرنوشته
تهیونگ: چیشده
پ.ب: دکترها گفتن ا/ت برگشتنی نیست
تهیونگ: انگشتش حرکت کرد دیروز من دیدم
م.ب: گفتن طبیعیه
تهیونگ: خب چیکار باید کنم
پ.ب: دستگاه هارو جدا کنیم
تهیونگ: نههه من نمیذارم ا/ت من خوب میشه چه چند روز دیگه چه چند سال دیگه
م.ب: اینجوری خودت بیشتر ناراحت میشی پسرم برو دنبال آیندت
تهیونگ: آینده ی من ا/ت هست چیز دیگه ای نیست
👩🏻‍⚕️: سلام
تهیونگ: سلام خانم دکتر
👩🏻‍⚕️: متاسفم تسلیت میگم
تهیونگ: تسلیت برای چی؟ ا/ت خوب میشه
👩🏻‍⚕️: قیم و خانواده ی ا/ت پدربزرگ و مادربزگش هستن شما هیچ نسبتی باهاش ندارین و اون ها گفتن اینکارو کنیم
تهیونگ: آقاجونن نه چطور میتونین تروخدااا نههه من نمیذارم
👩🏻‍⚕️: لطفا برین بیرون
مارو بیرون کردن
تهیونگ: 😭😭آقاجون ا/تتت چرا....
م.ب: من برمیگردم میرم سرویس
پ.ب: ماهم خوب نیستیم ا/ت نوه ی ما بود اما اینجوری جسمش اذیت میشه پسرم برو سمت زندگیت ا/ت رو فراموش کن..

چند دقیقه بعد
👩🏻‍⚕️: آقای کیم و پارگ
تهیونگ: بله
👩🏻‍⚕️:تبریک میگم خانم ا/ت بهوش اومدن واییی معجزست انگار
یه نگاهی به آقاجون کردم
تهیونگ: واقعا؟
👩🏻‍⚕️: بله
تهیونگ: واییی عزیزم میتونم ببینمس
👩🏻‍⚕️: بله
سریع رفتم داخل
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: تتهیونگ
تهیونگ: من رو یادت میاد عزیزم خوبی؟
ا/ت: گریه نکن ممن خوبم
تهیونگ: باورم نمیشه عزیزم
ا/ت: من خوب شدم؟
تهیونگ: آره خوب شدی قشنگم
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: با من ازدواج میکنی؟
تهیونگ: آره عزیزم از بیمارستان اومدی میریم ازدواج میکنیم
ا/ت: واقعا
تهیونگ: آره عزیزم
ا/ت: میشه حلقمو بدی؟
حلقه رو از جیبم برداشتم و گذاشتم انگشت ا/ت ...

پنج سال بعد
یونا: ماماماامماماماننننن
ا/ت: جانم
یونا: بابا کی میاد؟
تهیونگ: اینجام دخترم
یونا: بابا
تهیونگ: جانم
یونا: بچه ها میگن اگر داداش بدنیا بیاد شما من رو دوست ندارید
تهیونگ: نه عزیزم تو دختر بزرگ منی من عاشقتم دخترم
یونا: من رو بیشتر دوست داری یا مامان
تهیونگ: دوتاتون رو فدات بشم حواست به مامانت باشه قوی ترین دختری که دیدم تو باید شبیه مامانت باشی
یونا: باشه
تهیونگ: برو باز کن عزیزم
ا/ت: من قویم؟
تهیونگ: آره عشقم
ا/ت: هیچوقت فکر نمیکردم بتونم به زندگی برگردم
تهیونگ: پنج سال گذشته فراموش جن
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: خوشحالی
تهیونگ: که چی؟
ا/ت: من دوباره حاملم
تهیونگ: فدات بشم این چه حرفیه معلومه که خوشحالم
رفتم ا/ت رو بغل کردم و بوسه ای به لبش زدم
تهیونگ: عاشقتم
ا/ت: منم همینطور...

*پایان*

#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
دیدگاه ها (۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط