نشد یک لحظه ازیادت جدا دل
نشد یک لحظه ازیادت جدا دل
زهی دل،آفرین دل، مرحبا دل
ز دستش یکدم آسایش ندارم
نمیدانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
بچشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاک،دل مصیبت دل،بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
زدستش تا بکی گویم خدا دل؟
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل،پریشان دل،گدا دل
بتاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست وپا دل
بشد خاک وزکویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل،با وفا دل
زهی دل،آفرین دل، مرحبا دل
ز دستش یکدم آسایش ندارم
نمیدانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
بچشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاک،دل مصیبت دل،بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
زدستش تا بکی گویم خدا دل؟
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل،پریشان دل،گدا دل
بتاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست وپا دل
بشد خاک وزکویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل،با وفا دل
- ۱.۷k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط