@
@
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل
ازاین دل، داد من بستان خدایا
زدستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارد
ستم کش دل، پریشان دل، گدا دل
به تاری، گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا، دل
بشد خاک و زکویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل، با وفا دل
زعقل ودل دگر از من مپرسید
چو عشق آمد، کجا عقل و کجا دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل
ازاین دل، داد من بستان خدایا
زدستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارد
ستم کش دل، پریشان دل، گدا دل
به تاری، گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا، دل
بشد خاک و زکویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل، با وفا دل
زعقل ودل دگر از من مپرسید
چو عشق آمد، کجا عقل و کجا دل
- ۴۳۹
- ۰۸ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط