نشد یک لحظه از یادت جدا دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم
نـمی دانم چه باید کــــــرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشـــت از راه خطـــا دل
به چشمانــت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینـــــــــه آهی هم ندارد
ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل
به تاری گردنش را بستـــه زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابــت قدم دل باوفا دل...
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم
نـمی دانم چه باید کــــــرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشـــت از راه خطـــا دل
به چشمانــت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینـــــــــه آهی هم ندارد
ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل
به تاری گردنش را بستـــه زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابــت قدم دل باوفا دل...
- ۱.۶k
- ۳۱ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط