{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بانگ برآمد ز دل و جان من

بانگ برآمد ز دل و جان من

که ز معشوقه پنهان من

سجده گه اصل من و فرع من

تاج سر من شه و سلطان من

خسته و بسته‌ست دل و دست من

دست غم یوسف کنعان من

دست نمودم که بگو زخم کیست

گفت ز دست من و دستان من

دل بنمودم که ببین خون شده‌ست

دید و بخندید دلستان من

گفت به خنده که برو شکر کن

عید مرا ای شده قربان من

گفتم قربان کیم یار گفت

آن منی آن منی آن من

صبح چو خندید دو چشمم گریست

دید ملک دیده گریان من

جوش برآورد و روان کرد آب

از شفقت چشمه حیوان من

نک اثر آب حیاتش نگر

در بن هر سی و دو دندان من

آب حیات است روانه ز جوش

تازه بدو سدره ایمان من

بنده این آبم و این میراب

بنده تر از من دل حیران من

بس کن گستاخ مرو هین خموش

پیش شهنشاه نهان دان من
دیدگاه ها (۱)

من عاشقی از کمال تو آموزم بیت و غزل از جمال تو آموزم در پرد...

بانو چشمهای تو همان کافه ی دنجی است که قهوه هایش سرد نمی شود

دل ز غمت زنده شد ای غم تو جان دلنام تو آرام جان درد تو درمان...

آمد شهر صیام، سنجق سلطان رسید دست‏ بدار از طعام مایده جان ر...

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنمهمه شراب تو نوشم چو لب فراز ک...

مشک برداشت که سیراب کند دریا را رفت تا تشنگی اش آب کند دریا ...

مشک برداشت که سیراب کند دریا رارفت تا تشنگی اش آب کند دریا ر...

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیمابر بند سر سفره بگشای ره بالاای ...

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم ج...

بی تو بِ سَر نِمیشَوَد...👌💜🍁

سنگ شکاف می کند در هوس لقای توجان پر و بال می زند در طلب هوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط