{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت¹"

پارت¹"
زل‌زده‌بود‌م‌ب‌صفحه‌ی‌گوشی،دقیقا‌دنبال‌چی‌بودم¿¡
تاحالابارها‌رفته‌بودم‌تورابطه‌و‌رابطه‌ام‌شکست‌خورده‌بود‌،پس‌غید‌هررابطه‌ای‌رو‌زده‌بودم...
تاحالابارها‌اطرافیان‌بهم‌ثابت‌کردن‌بودن‌ک‌لایقِ‌اعتماد‌من‌نیستن...
خب‌اهل‌رمان‌خوندن‌هم‌نبودم،کاری‌هم‌نداشتم‌توگوشی‌پس‌تصمیم‌گرفتم‌گوشیم‌روبزنم‌شارژ‌و‌اجازه‌بدم‌استراحت‌کنه...
ی‌نگاهی‌انداختم‌ب‌کتابای‌روی‌میزم‌،خیلی‌وقت‌بودک‌بهشون‌سری‌نزدم‌پس‌تصمیم‌گرفتم‌چندصفحه‌ازش‌رو‌بخونم‌
اسم‌کتاب‌"مکتوب‌"بود‌
غرق‌شده‌بودم‌تو‌صفحهات‌کتاب‌و‌اصلا‌حواسم‌ب‌ساعت‌نبود
خب‌ساعت‌⁵صبح‌بود؛)
پس‌بیخیال‌کتاب‌شدم‌و‌تصمیم‌گرفتم‌برم‌سرویس‌و‌ی‌ابی‌هم‌ب‌دست‌و‌صورتم‌بزنم‌و‌دیگه‌بگیرم‌بخوابم‌ک‌فردا‌قراربود‌کلی‌جواب‌پس‌بدم‌و‌غرغربشنوم...
بعدازسرویس‌بهداشتی‌‌اومدم‌اتاقم‌و‌پریدم‌روتختِ‌بدبخت‌و‌شروع‌کردم‌با‌موهام‌وررفتن‌تابازشون‌کنم‌و‌راحت‌بخوابم،چشام‌داشت‌میرفت‌،خب‌یکی‌نیست‌ب‌من‌بگه‌خب‌اخه‌مگه‌مجبوری‌تاالان‌بیدارباشی¿¡
بعدازکلی‌تلاش‌و‌گشادی‌فراوان‌بالاخره‌موهام‌بازشد‌وچشماموبستم،‌¹.².³نشده‌خوابم‌برد؛)...
_ساعت‌چنده‌مامان¿¡
بخدابیدار‌شدم‌بسه‌خاموش‌کن‌اون‌جاروبرقی‌رووووو
+پاشو‌برو‌یچی‌بخور‌ساعت¹ونیم‌ظهره،معلوم‌نیست‌دیشب‌داشتی‌با‌کی‌حرف‌میزدی‌ک‌بخاطر‌ش‌تاصبح‌بیداربودی
_میل‌ندارم‌ولی‌بیدارم‌لطفاسروصدانکن‌یکم‌اتاقمومرتب‌کنم
ی‌نگاه‌ریز‌ب‌اتاق‌انداختم؛ اَه‌حالاکی‌حوصله‌داره‌اینجارومرتب‌کنه‌¿¡
انگارجنگ‌بوده...
خب‌بیخیال‌ازهیچکاری‌نکردن‌ک‌بهتره؛\
پاشدم‌وسایلمو‌یکمی‌تاکردم‌و‌بعدش‌پرت‌کردم‌توکمد‌،مامانم‌همیشه‌سراین‌موضوع‌باهام‌بحث‌میکرد‌ولی‌واقعا‌حسش‌نی‌واقعا‌واقعا‌مث‌ادم‌مرتب‌باشم
بعدازتمیزکاری‌ساعت‌نزدیکای‌²ونیم‌بود‌چون‌حین‌کارکلی‌ام‌رقصیده‌بودم‌پس‌رفتم‌ناهارک‌مامانم‌بازم‌ب‌خوردنم‌گیرداد،خب‌من‌غذارودوست‌دارم‌مادرِمن‌...
بعدازناهاررفتم‌تواتاق‌و‌ی‌نگاه‌‌ب‌خودم‌تواینه‌انداختم،واقعای‌دخترخیلی‌خیلی‌معمولی‌ام‌ی‌بدن‌کامل‌معمولی‌ن‌چاق‌و‌ن‌لاغر،میشه‌گفت‌توپرم
ی‌صورت‌معمولی‌باچندتاجوش‌ک‌گاهی‌بخاطرش‌مسخره‌میشم‌ولی‌بنظرم‌هیچ‌ایرادی‌نداره‌ی‌ادمی‌جوش‌داشته‌باشه،همه‌بی‌نقص‌نیستن
چشم‌و‌ابرومشکی‌ام‌بودم
فقط‌ازبابت‌لبام‌یکم‌خوشحالم‌ک‌تاحدودی‌بزرگن‌ومدل‌باحالی‌دارن
عینکی‌هستم‌ودندونامم‌ارتودنسیِ
ایرادش‌چیه¿¡
من‌خودمودوست‌دارم؛)
خب‌بریم‌ک‌اماده‌بشیم‌بریم‌خونه‌خاله‌کوچیکه
خب‌درکل‌³تا‌خاله‌دارم،یکی‌ازخاله‌هام‌مجرده‌و‌مستقل‌داره‌زندگیشو‌میکنه،یکی‌از‌خاله‌هامم‌²تادختر‌و‌²تاپسرداره،خاله‌کوچیکمم‌‌چندسالی‌میشه‌ازدواج‌کرده‌و‌یدونه‌عشق‌منوداره‌یعنی‌دلاخانم‌ک‌الان‌نزدیکای‌⁴سالشه
بعدازاماده‌شدن‌باکلی‌جواب‌پس‌دادن‌ک‌کجا‌میرم‌و‌کِی‌میام‌ازخونه‌زدم‌بیرون‌و‌صدای‌ایرپادو‌زدم‌بالاو‌دبرو‌ک‌رفتیم^^
تااینکه‌...
دیدگاه ها (۰)

پارت‌²"تااینکه‌گوشیم‌شروع‌کرد‌ب‌زنگ‌خوردن‌طبق‌معمول‌حیوان‌دو...

پارت³"رفتم‌خونه‌و‌خیلی‌ریلکس‌لباس‌عوض‌کردم‌و‌نشستم‌شام‌بخورم...

بنرِ‌رمان"_و‌او‌باور‌داشت‌ک‌عشقی‌برای‌او‌وجود‌ندارد..."+دریا...

P4ویو چیفویو:نمیدونم چرا از وقتی فهمیده امگا ام و یا بهتر بگ...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

P2« فلش بک ب ساعت ۷ شب »ویو کیسوکه:خونه رو مرتب کردم و رفتم ...

which one part 11ک. این وقت شب اینجا چیکار میکنی(جدی) ن. خب ...

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

ستاره ی من (پارت۴)

پارت ۱ ویو ا.ت توی آینه ی قدی سالن نگاهی به تتوی روی قسمتی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط