پارت ۱
پارت ۱
ویو ا.ت
توی آینه ی قدی سالن نگاهی به تتوی روی قسمتی از سینم که نزدیک به گردنم بود انداختم
اسمش رو تتو کرده بودم « teahyung »
احساس عجیبی داشتم
حسی که ذوق و ترس با هم قاطی شده بود
ذوق به خاطر تتو کردن اسمش و ترس از رفتاری که بعد از فهمیدن تتو زدنم باهام میکنه
از دستم عصبی میشه ؟ خب شاید چون قبلا هم موضوع تتو زدن رو بهش گفته بودم ولی اون جوابش منفی بود
ولی شاید وقتی ببینه اسمش رو تتو زدم خوشحال بشه
بیخیال افکارم شدم و بعد از درست کردن لباسم ، کارتم رو از داخل کیف درآوردم و هزینه ی تتو رو حساب کردم
از ارایشگاه زدم بیرون
باد خنکی به صورتم خورد
اوایل پاییز بود ، فصلی که خیلی دوستش دارم ، شاید هم دلیلش به خاطر آشنایی من و تهیونگ در این فصل بود
نگاهی به ساعت گوشیم انداختم ۷:۳۷ دقیقه رو نشون میداد
تصمیم گرفتم یکم زیر درخت های پاییزی قدم بزنم
عاشق برگ های پاییزی بودم که به رنگ نارنجی و زرد بودن
صدای برگ ها بعد از له شدنشون زیر کفش هام حس خوبی میداد
همینجوری قدم زدم تا رسیدم به یه درخت آشنا
لبخندی به درخت زدم
از سه سال پیش تا الان تغییری نکرده
آروم نزدیک درخت شدم
دستم رو کشیدم روی تنه ی کلفتش که الان از خنکی هوا سرد شده بود
آروم زمزمه کردم
ا.ت : منو یادت میاد ؟ من و تهیونگ اینجا با هم آشنا شدیم ، اون روز خنده دار ولی خاطره انگیز بود .
روی نیمکت کنار درخت نشستم
یاد روز آشنایی خودم و تهیونگ افتادم
اون روز خیلی عجله داشتم و بدون نگاه کردن به جلوی پام داشتم میدویدم
یهو با جسم سنگینی برخورد کردم و روی زمین افتادم و چیز داغی روی لباسم ریخت
عصبی سرم رو بالا آوردم و با قیافه ی جدی تهیونگ مواجه شدم
ا.ت : چرا جلوی راه وایساده بودی ؟
لبخند کمرنگی زد و گفت : متاسفم خانم ، داشتم به این درخت نگاه میکردم
اخلاقش برعکس تصوراتم خوب بود
دستش رو دستم گرفت و گفت : عذرخواهی میکنم
دستش رو گرفتم و بلند شدم
نگاهی به لباسم انداختم
کامل کثیف شده بود
ا.ت : عالیه ، لباسم روش قهوه ریخت
تهیونگ : فقط من که مقصر نبودم ، شما هم سریع میومدید ( خنده ی آروم )
ا.ت : بله منم معذرت میخوام
تهیونگ : قهوه مهمونم میکنی ؟
ا.ت : بله ؟ ( تعجب )
تهیونگ : قهوم رو ریختی ( بالا انداختن شونه )
ا.ت : خ خب ب باشه
خنده ای به خاطره ی اولین آشناییمون کردم از همون اول پرو و رک بود
ادامه دارد ...........
حمایت ؟ 🫠🤍
ویو ا.ت
توی آینه ی قدی سالن نگاهی به تتوی روی قسمتی از سینم که نزدیک به گردنم بود انداختم
اسمش رو تتو کرده بودم « teahyung »
احساس عجیبی داشتم
حسی که ذوق و ترس با هم قاطی شده بود
ذوق به خاطر تتو کردن اسمش و ترس از رفتاری که بعد از فهمیدن تتو زدنم باهام میکنه
از دستم عصبی میشه ؟ خب شاید چون قبلا هم موضوع تتو زدن رو بهش گفته بودم ولی اون جوابش منفی بود
ولی شاید وقتی ببینه اسمش رو تتو زدم خوشحال بشه
بیخیال افکارم شدم و بعد از درست کردن لباسم ، کارتم رو از داخل کیف درآوردم و هزینه ی تتو رو حساب کردم
از ارایشگاه زدم بیرون
باد خنکی به صورتم خورد
اوایل پاییز بود ، فصلی که خیلی دوستش دارم ، شاید هم دلیلش به خاطر آشنایی من و تهیونگ در این فصل بود
نگاهی به ساعت گوشیم انداختم ۷:۳۷ دقیقه رو نشون میداد
تصمیم گرفتم یکم زیر درخت های پاییزی قدم بزنم
عاشق برگ های پاییزی بودم که به رنگ نارنجی و زرد بودن
صدای برگ ها بعد از له شدنشون زیر کفش هام حس خوبی میداد
همینجوری قدم زدم تا رسیدم به یه درخت آشنا
لبخندی به درخت زدم
از سه سال پیش تا الان تغییری نکرده
آروم نزدیک درخت شدم
دستم رو کشیدم روی تنه ی کلفتش که الان از خنکی هوا سرد شده بود
آروم زمزمه کردم
ا.ت : منو یادت میاد ؟ من و تهیونگ اینجا با هم آشنا شدیم ، اون روز خنده دار ولی خاطره انگیز بود .
روی نیمکت کنار درخت نشستم
یاد روز آشنایی خودم و تهیونگ افتادم
اون روز خیلی عجله داشتم و بدون نگاه کردن به جلوی پام داشتم میدویدم
یهو با جسم سنگینی برخورد کردم و روی زمین افتادم و چیز داغی روی لباسم ریخت
عصبی سرم رو بالا آوردم و با قیافه ی جدی تهیونگ مواجه شدم
ا.ت : چرا جلوی راه وایساده بودی ؟
لبخند کمرنگی زد و گفت : متاسفم خانم ، داشتم به این درخت نگاه میکردم
اخلاقش برعکس تصوراتم خوب بود
دستش رو دستم گرفت و گفت : عذرخواهی میکنم
دستش رو گرفتم و بلند شدم
نگاهی به لباسم انداختم
کامل کثیف شده بود
ا.ت : عالیه ، لباسم روش قهوه ریخت
تهیونگ : فقط من که مقصر نبودم ، شما هم سریع میومدید ( خنده ی آروم )
ا.ت : بله منم معذرت میخوام
تهیونگ : قهوه مهمونم میکنی ؟
ا.ت : بله ؟ ( تعجب )
تهیونگ : قهوم رو ریختی ( بالا انداختن شونه )
ا.ت : خ خب ب باشه
خنده ای به خاطره ی اولین آشناییمون کردم از همون اول پرو و رک بود
ادامه دارد ...........
حمایت ؟ 🫠🤍
- ۳.۰k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط