پسر بد (15)
صبح روز بعدش مراسم خاکسپاری آقای کیم برگزار شد. آقای کیم هم دقیقا مثل من هیچ کسی رو نداشت البته من اون جور فک میکردم اما نه سه نفر اومدن که ظاهرا بچه های آقای کیم بودن اما انگار از هیچی ناراحت نبودن و بیشتر خوشحال بودن اومدن سمتم..
جوهی : تو کی هستی..
تهیونگ : من.. پسر خونده آقای کیم.. شما کی هستید..
سولی: ما بچه های آقای کیمیم..
جونگی : بازم مارو در جریان نگذاشت و رفته یه پسر یتیم رو به سرپرستی گرفته..
جوهی : ما انگار اصلا براش وجود نداریم..
سولی : هیچ وقت دوستمون نداشت..
جونگی : حالا که مرده.. تبریک میگم بهش..
حرفاشون داشت عصبیم میکرد چطور میتونستن به درباره ی پدرشون اون جوری حرف بزنن دستامو محکم مشت کردم جوری که دلم میخواست بخوابونم دهن پسر آقای کیم ولی خب احترام گذاشتم...
تهیونگ : شعور بعضیا رو باید با ذره بین پیدا کرد..بهش حق میدم که دوستتون نداشته باشه.. چون واقعا لیاقت ندارین..
جونگی : چی؟.. جرئت داری تکرار کن..
تهیونگ : همینی که شنیدی گوشات مشکل داره برو گوش پزشکی..
جونگی : پسره ی عوضی...! (یقه ی تهیونگ رو میگره)
تهیونگ : بنظرت میتونی منو بترسونی؟..
جونگی : توی عوضی فقط بلدی واق واق کنی..
تهیونگ : من اینت نیستم... فقط به احترام آقای کیم کاری باهات ندارم پس سو استفاده نکن..
سولی : بس کن ولش کن..
جونگی : ازت نمیگذرم..!.
اونا از اون اتاق رفتن بیرون. من اونجا نشستم حالا تنها تر از همیشه شده بودم و احساس میکردم قراره همه چیزو از دست بدم حتی خودمو. بعد اینکه مراسم تموم شد همه به خونه ی آقای کیم برگشتیم. من رفتم توی اتاق خودم اما وکیل آقای کیم گفت که باید بیام و گوش بدم...
وکیل : خب.. اول از همه به همتون بابت از دست دادن پدرتون تسلیت میگم... من وکیل پدرتون هان این هو هستم... پدرتون قبل مرگشون تکلیف اموالشونو مشخص کردن و ازم خواستن وقتی یه وقت مشکلی پیش اومد بهتون بگم.. طبق وصیت نامه هیچ اموالی به شماها تعلق نمیگیره و اموال ایشون به یک نفر میرسه که خودشون میدونه.. پسر خوانده ی ایشون کیم.. تهیونگ..
سولی : چی؟.. من اصلا متوجه نمیشم یعنی چی همه چی به اون بچه میرسه اون اصلا نسبت خونی با پدرمون نداره..
وکیل : چیزی بود که توی وصیت نامه نوشته شده بود...اگه مشکلی هست میتونید بگید...
جونگی : من مخالفم.. چرا باید یه بچه همه ی این اموال رو با نادونیش به باد بده..
وکیل : این که موافق یا مخالف باشید مشکل خودتونه و اصلا ربطی به این نداره..هرچی بود رو گفتم... امیدوارم مشکلی نباشه... آقای کیم تهیونگ میشه تشریف بیارین؟
وکیل منو کشید یکم اون ور تر و بهم یه نامه داد..
وکیل : اینو آقای کیم قبل مرگش به من دادن و گفتن هر وقت چیزی شد بدم به شما و ازم خواستن بقیه از این نامه با خبر نشن..
تهیونگ : اوهوم.. ممنونم..
وکیل :موفق باشی..
برگشتم توی اتاقم. روی صندلیم نشستم و نامه رو باز کردم و شروع به خوندن کردم.....
"برای تهیونگ عزیزم"
{تهیونگ!.. توی این دو سال که باهم زندگی کردیم حتی از یک روزشم پشیمون نبودم. تو بهم اون حس پدر بودن رو منتقل میکردی درحالی که هیچ کدوم از بچه های خودم همچین حسی رو بهم منتقل نکرده بودن. تو پسر محبوب خودمی حتی الان که دیگه نیستم. ازت میخوام گذشته رو دور بندازی و یه کیم تهیونگ جدید از خودت بسازی. تو سختی های زیادی کشیدی از اونجایی که همه چیزم الان برای توعه ازت میخوام سخت کار کنی و به عنوان جانشین من زندگی کنی. همیشه میخواستم بهت یه چیزی رو بگم ولی هیچ وقت نتونستم. تو همیشه راجب به شغلم کنجکاو بودی و همیشه برات سوال بود که واقعا کی ام. من یه مافیا ام یا به زبون دیگه سر دسته بزرگ ترین مافیا توی کره ام. درسته خطرناکه ولی من عاشق کارای هیجانی ام. از این به بعد تو قراره بشی سر دسته ی مافیا. تو اموزشات لازم رو دیدی اما باید هنوز یه سری چیزا رو بفهمی و یاد بگیری که اونو به زودی خودت میفهمی. خوب کار کن و جانشین خوبی باش من از اون بالا حواسم بهت هست و هواتو دارم. اما اینو بدون من تا ابد دوستت دارم.. دوست دار تو پدرخوانده کیم جونگ ایل}
بعد از خوندن نامه قطره ای از اشکم روی نامه ریخت و خیس شد. باورم نمیشد. آقای کیم یه مافیا بوده و حالا شغلش به من واگذار شده. اینکه هر دو مون نسبت بهم حس متقابل داشتیم بیشتر باعث میشد گریه کنم. اما این پایان داستانم نبود داستانم تازه شروع شده بود. چند روز گذشت..
جوهی : تو کی هستی..
تهیونگ : من.. پسر خونده آقای کیم.. شما کی هستید..
سولی: ما بچه های آقای کیمیم..
جونگی : بازم مارو در جریان نگذاشت و رفته یه پسر یتیم رو به سرپرستی گرفته..
جوهی : ما انگار اصلا براش وجود نداریم..
سولی : هیچ وقت دوستمون نداشت..
جونگی : حالا که مرده.. تبریک میگم بهش..
حرفاشون داشت عصبیم میکرد چطور میتونستن به درباره ی پدرشون اون جوری حرف بزنن دستامو محکم مشت کردم جوری که دلم میخواست بخوابونم دهن پسر آقای کیم ولی خب احترام گذاشتم...
تهیونگ : شعور بعضیا رو باید با ذره بین پیدا کرد..بهش حق میدم که دوستتون نداشته باشه.. چون واقعا لیاقت ندارین..
جونگی : چی؟.. جرئت داری تکرار کن..
تهیونگ : همینی که شنیدی گوشات مشکل داره برو گوش پزشکی..
جونگی : پسره ی عوضی...! (یقه ی تهیونگ رو میگره)
تهیونگ : بنظرت میتونی منو بترسونی؟..
جونگی : توی عوضی فقط بلدی واق واق کنی..
تهیونگ : من اینت نیستم... فقط به احترام آقای کیم کاری باهات ندارم پس سو استفاده نکن..
سولی : بس کن ولش کن..
جونگی : ازت نمیگذرم..!.
اونا از اون اتاق رفتن بیرون. من اونجا نشستم حالا تنها تر از همیشه شده بودم و احساس میکردم قراره همه چیزو از دست بدم حتی خودمو. بعد اینکه مراسم تموم شد همه به خونه ی آقای کیم برگشتیم. من رفتم توی اتاق خودم اما وکیل آقای کیم گفت که باید بیام و گوش بدم...
وکیل : خب.. اول از همه به همتون بابت از دست دادن پدرتون تسلیت میگم... من وکیل پدرتون هان این هو هستم... پدرتون قبل مرگشون تکلیف اموالشونو مشخص کردن و ازم خواستن وقتی یه وقت مشکلی پیش اومد بهتون بگم.. طبق وصیت نامه هیچ اموالی به شماها تعلق نمیگیره و اموال ایشون به یک نفر میرسه که خودشون میدونه.. پسر خوانده ی ایشون کیم.. تهیونگ..
سولی : چی؟.. من اصلا متوجه نمیشم یعنی چی همه چی به اون بچه میرسه اون اصلا نسبت خونی با پدرمون نداره..
وکیل : چیزی بود که توی وصیت نامه نوشته شده بود...اگه مشکلی هست میتونید بگید...
جونگی : من مخالفم.. چرا باید یه بچه همه ی این اموال رو با نادونیش به باد بده..
وکیل : این که موافق یا مخالف باشید مشکل خودتونه و اصلا ربطی به این نداره..هرچی بود رو گفتم... امیدوارم مشکلی نباشه... آقای کیم تهیونگ میشه تشریف بیارین؟
وکیل منو کشید یکم اون ور تر و بهم یه نامه داد..
وکیل : اینو آقای کیم قبل مرگش به من دادن و گفتن هر وقت چیزی شد بدم به شما و ازم خواستن بقیه از این نامه با خبر نشن..
تهیونگ : اوهوم.. ممنونم..
وکیل :موفق باشی..
برگشتم توی اتاقم. روی صندلیم نشستم و نامه رو باز کردم و شروع به خوندن کردم.....
"برای تهیونگ عزیزم"
{تهیونگ!.. توی این دو سال که باهم زندگی کردیم حتی از یک روزشم پشیمون نبودم. تو بهم اون حس پدر بودن رو منتقل میکردی درحالی که هیچ کدوم از بچه های خودم همچین حسی رو بهم منتقل نکرده بودن. تو پسر محبوب خودمی حتی الان که دیگه نیستم. ازت میخوام گذشته رو دور بندازی و یه کیم تهیونگ جدید از خودت بسازی. تو سختی های زیادی کشیدی از اونجایی که همه چیزم الان برای توعه ازت میخوام سخت کار کنی و به عنوان جانشین من زندگی کنی. همیشه میخواستم بهت یه چیزی رو بگم ولی هیچ وقت نتونستم. تو همیشه راجب به شغلم کنجکاو بودی و همیشه برات سوال بود که واقعا کی ام. من یه مافیا ام یا به زبون دیگه سر دسته بزرگ ترین مافیا توی کره ام. درسته خطرناکه ولی من عاشق کارای هیجانی ام. از این به بعد تو قراره بشی سر دسته ی مافیا. تو اموزشات لازم رو دیدی اما باید هنوز یه سری چیزا رو بفهمی و یاد بگیری که اونو به زودی خودت میفهمی. خوب کار کن و جانشین خوبی باش من از اون بالا حواسم بهت هست و هواتو دارم. اما اینو بدون من تا ابد دوستت دارم.. دوست دار تو پدرخوانده کیم جونگ ایل}
بعد از خوندن نامه قطره ای از اشکم روی نامه ریخت و خیس شد. باورم نمیشد. آقای کیم یه مافیا بوده و حالا شغلش به من واگذار شده. اینکه هر دو مون نسبت بهم حس متقابل داشتیم بیشتر باعث میشد گریه کنم. اما این پایان داستانم نبود داستانم تازه شروع شده بود. چند روز گذشت..
- ۱۱.۷k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط