| part 8 |
فریب یا نجات؟ ||
وقتی برمی گشتم ، درست توی چشم هام خیره میشد. اما..الان…
.
¤همچنان در کتاب خونه¤
|||||
"لینو"
----
_ پس یعنی داری میگی درگیر همچین معمایی شدی درحدی که خودکشی رو کنار گذاشتی ؟
_ بله لینو جان.
_ خب به نتیجه ای هم رسیدی؟
_ نه-
_ به نظر من که عاشقت شده بچه.
_ شوخی نکننن. جدی نظرت چیه؟
_ نظری ندارم. فعلا باید منتظر وایسی و ادامه ماجرا رو تماشا کنی. ولی بازم خوشحالم که برای یه مدت هم که شده خودکشی رو داری کنار میزاری حالا تا بعدا که یه راهی برای ترک همیشگی ایش پیدا کنیم.
_ هوم ^^
جیمین آدم سخت کوش و مهربون و پر انرژی هست. خیلی خبر ندارم سال پیش تو این دبیرستان چی گذشته اما میشه حدس زد پارسال جیمین بین بچه ها یه خم هم به ابروش نیاورده بوده تا… تا امسال که شکست. افسردگی از بین بردتش. به درودیوار برای نجات چنگ میزد ، اما صداش درنمیومد. ولی یه روز تو کلاس بهش فشار وارد شد و حالش بد شد. همه تعجب کردن. جیمین؟ جیمین خنده روی پر انرژی؟ از اون به بعد دستش به مرور و ذره ذره رو شد که چه قصد هایی که نداشته و چه کارا که نکرده. اون بچه زیرکی بود. خیلیا عجیب صداش میزدن. کارای زیاد عجیبی نمیکرد اما خب… نقاشی هایی با مفهوم های عمیق میکشید ، طرز فکر متفاوتی داشت ، چیزای مرموزی می نوشت و بین یه دسته از بچه های کلاس پخش میکرد و… به مرور که شناختمش ترسم بیشتر شد. اون چیزی نشون نمی داد و این نگران کننده بود. هیچ کس نمی تونست فرق خنده و گریه شو تشخیص بده. با حال زار میرفت کنار میز دبیر با ناله و بهانه های پزشکی می ایستاد و وقتی به هدفش میرسید با پوزخند برمی گشت تو وضعیتی که همه ما فکر و ذکر مون این بود که چرا انقد حال بدی داشت اما میومد و مارو تو سیاه چالی از ابهام جا میداد. یا وقتایی که بغض کرده بودو اشک مثل گردآب بزرگی وسط اقیانوس تیره می ایستاد اما لبخند میزد و میگفت چیزی نیست بعدم پا میشد با همون لبخند تقلبی میرفت. خیلی وقتا میدیدم میخندید اما شک داشتم! خنده واقعیه؟ یا برای لا پوشونی ناراحتی هاشه؟ شایدم خنده عصبیه؟
درسته سخت درگیر ماجرای خودش و یونگی شده اما بازم خوشحالم که فکر مرگو از سرش بیرون کرده. بار ها مارو سر این کارا سکته داد. یادمه یه دفعه گوشیش خاموش بود و از نگرانی براش به فکر هزینه مراسم ختم افتادیم که یهو یاده شماره خونش افتادیم و تماس گرفتیم که دیدیم بله…
اون پسر متفاوت ، باهوش و کنجکاویه پس فکر نمیکنم درگیر کردن خودش تو این معما تهدیدی باشه مخصوصا حالا که قرار نیست جونش رو به خطر بندازه.
.
آیا افکار همنشین درباره مقصود صحیح خواهند بود؟ چه تضمینی برای بی خطر بودن این معما وجود خواهد داشت؟ درگیر شدن با این سیاه چال فاقد روشنایی عمل درستی برای مقصود است؟
وقتی برمی گشتم ، درست توی چشم هام خیره میشد. اما..الان…
.
¤همچنان در کتاب خونه¤
|||||
"لینو"
----
_ پس یعنی داری میگی درگیر همچین معمایی شدی درحدی که خودکشی رو کنار گذاشتی ؟
_ بله لینو جان.
_ خب به نتیجه ای هم رسیدی؟
_ نه-
_ به نظر من که عاشقت شده بچه.
_ شوخی نکننن. جدی نظرت چیه؟
_ نظری ندارم. فعلا باید منتظر وایسی و ادامه ماجرا رو تماشا کنی. ولی بازم خوشحالم که برای یه مدت هم که شده خودکشی رو داری کنار میزاری حالا تا بعدا که یه راهی برای ترک همیشگی ایش پیدا کنیم.
_ هوم ^^
جیمین آدم سخت کوش و مهربون و پر انرژی هست. خیلی خبر ندارم سال پیش تو این دبیرستان چی گذشته اما میشه حدس زد پارسال جیمین بین بچه ها یه خم هم به ابروش نیاورده بوده تا… تا امسال که شکست. افسردگی از بین بردتش. به درودیوار برای نجات چنگ میزد ، اما صداش درنمیومد. ولی یه روز تو کلاس بهش فشار وارد شد و حالش بد شد. همه تعجب کردن. جیمین؟ جیمین خنده روی پر انرژی؟ از اون به بعد دستش به مرور و ذره ذره رو شد که چه قصد هایی که نداشته و چه کارا که نکرده. اون بچه زیرکی بود. خیلیا عجیب صداش میزدن. کارای زیاد عجیبی نمیکرد اما خب… نقاشی هایی با مفهوم های عمیق میکشید ، طرز فکر متفاوتی داشت ، چیزای مرموزی می نوشت و بین یه دسته از بچه های کلاس پخش میکرد و… به مرور که شناختمش ترسم بیشتر شد. اون چیزی نشون نمی داد و این نگران کننده بود. هیچ کس نمی تونست فرق خنده و گریه شو تشخیص بده. با حال زار میرفت کنار میز دبیر با ناله و بهانه های پزشکی می ایستاد و وقتی به هدفش میرسید با پوزخند برمی گشت تو وضعیتی که همه ما فکر و ذکر مون این بود که چرا انقد حال بدی داشت اما میومد و مارو تو سیاه چالی از ابهام جا میداد. یا وقتایی که بغض کرده بودو اشک مثل گردآب بزرگی وسط اقیانوس تیره می ایستاد اما لبخند میزد و میگفت چیزی نیست بعدم پا میشد با همون لبخند تقلبی میرفت. خیلی وقتا میدیدم میخندید اما شک داشتم! خنده واقعیه؟ یا برای لا پوشونی ناراحتی هاشه؟ شایدم خنده عصبیه؟
درسته سخت درگیر ماجرای خودش و یونگی شده اما بازم خوشحالم که فکر مرگو از سرش بیرون کرده. بار ها مارو سر این کارا سکته داد. یادمه یه دفعه گوشیش خاموش بود و از نگرانی براش به فکر هزینه مراسم ختم افتادیم که یهو یاده شماره خونش افتادیم و تماس گرفتیم که دیدیم بله…
اون پسر متفاوت ، باهوش و کنجکاویه پس فکر نمیکنم درگیر کردن خودش تو این معما تهدیدی باشه مخصوصا حالا که قرار نیست جونش رو به خطر بندازه.
.
آیا افکار همنشین درباره مقصود صحیح خواهند بود؟ چه تضمینی برای بی خطر بودن این معما وجود خواهد داشت؟ درگیر شدن با این سیاه چال فاقد روشنایی عمل درستی برای مقصود است؟
- ۱۵.۵k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط