🌼 یکی از آقایان که نمی‌دانم الان مرحوم شده اند یا در قید

🌼 یکی از آقایان که نمی‌دانم الان مرحوم شده اند یا در قید حیاتند، ایشان در یک ماه رمضانی بالای منبر بود، چه جور بندگان خدا را داشت سلّاخی می‌کرد [یعنی مردم را بیش از اندازه سرزنش می‌کرد] که شما چرا این‌طور هستید و اون‌طور نیستید.

🌸 در همین اثنای کرّ و فر که حرف می‌زد، ناگهان جذبه‌ی نوری به او رسید ‌و یک حالت خوشی برای او پیش آمد. ناگهان کسی از باطنِ او به او ندا کرد: تو که با بندگان خدا اینجور می‌کنی، خودت همینطور که می‌نمایی هستی؟!

🌺 رفیق ایشان که از رفقای درس و بحث ما بود می‌گفت ایشان زبانش بند آمد. مردم هم هاج و واج که چه شد زبانش بند آمد. بعد از چندی از منبر پایین آمد و بدون اینکه حرفی بزند از مسجد خارج شد. پنج شش ماه هیچ خبری از ایشان نبود؛ بعد پیدا شد. خطیب توانای شهرمان بود، آن بارقه‌ی خوب او را گرفت، حرفش کم شد، دیگر حرف نمی‌زند. آن کرّ و فر را دیگر اصلا ندارد، سوخت و خاموش شد؛ ولکن وجودش پر برکت شد...

📚 بیانات علامه حسن زاده آملی در درس مصباح الانس

✅ برای ظهور دنبال کنید ➖👇
@baraye_zohor
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

پارت سوم..... :)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

پارت سوم._*بیگناهان*_

007-پنهان در مه - پارت ۸۸

My Arirang Part 11با احساس سرمای تیغ شمشیر فردی زیر گلوش زبا...

Twenty one

🌛پارت یک🌜

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط