𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶
𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶
𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نت
سئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.
صدای رفتوآمد ماشینها، قدمهای دانشجوها و همهمهی خیابان، از پشت پنجره به اتاق میرسید.
کیم ا/ت روی تخت نشسته بود و بند کفشش را میبست.
هدفون سفیدرنگش دور گردنش بود و آهنگی آرام در پسزمینه پخش میشد.
مادرش از آشپزخانه صدا زد:
«ا/ت! صبحونهات رو نخوری دیرت میشه!»
ا/ت برای چند ثانیه به ساعت نگاه کرد.
۷:۱۷.
«دیر شده.»
کیفش را برداشت و بدون صبحانه از اتاق بیرون آمد.
مادرش با دیدنش آه کشید.
«حداقل یه چیزی بخور.»
ا/ت لبخند کوچکی زد.
«دانشگاه میخورم.»
البته خودش هم میدانست که احتمالاً نمیخورد.
این عادتش بود.
کم حرف زدن.
تنها ماندن.
و فرار کردن به دنیای موسیقی هر وقت که افکارش زیادی بلند میشدند.
---
دانشگاه شلوغتر از چیزی بود که تصور کرده بود.
دانشجوها دستهدسته کنار هم ایستاده بودند، بعضیها دنبال کلاسهایشان میگشتند و بعضیها از همان روز اول مشغول دوست پیدا کردن بودند.
ا/ت نقشهی دانشگاه را روی گوشیاش باز کرد.
«ساختمان هنر... طبقهی سوم...»
زیر لب مسیر را تکرار کرد و راه افتاد.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که ناگهان—
«آخ!»
چیزی به شانهاش برخورد کرد.
گوشی از دستش افتاد.
ا/ت با تعجب برگشت.
پسری جلویش ایستاده بود که یک لیوان قهوه در دست داشت.
قهوه تقریباً نصف شده بود.
پسر به لیوان نگاه کرد.
بعد به ا/ت.
بعد دوباره به لیوان.
«خوبه.»
ا/ت اخم کرد.
«چی خوبه؟»
پسر لبخند زد.
«اینکه قهوه روی شما نریخت.»
ا/ت به آستین لباس خودش نگاه کرد.
یک قطرهی کوچک قهوه روی آن افتاده بود.
«...ریخت.»
پسر چند ثانیه ساکت ماند.
«خب... پس اون قسمت خوب نبود.»
ا/ت نمیدانست باید بخندد یا عصبانی شود.
در نهایت فقط خم شد و گوشیاش را برداشت.
پسر سریع گفت:
«واقعاً ببخشید! حواسم نبود.»
ا/ت گوشی را داخل کیفش گذاشت.
«اشکالی نداره.»
و خواست برود.
«صبر کن!»
ایستاد.
پسر به برچسب روی کیفش اشاره کرد.
«این ساختمون هنر رو میخوای؟»
ا/ت سر تکان داد.
«آره.»
«منم همونجا میرم.»
ا/ت چند لحظه به او نگاه کرد.
«پس برو.»
پسر خندید.
«با هم؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون من ترجیح میدم تنها برم.»
پسر لبخندش را کمی جمع کرد.
«باشه.»
ا/ت راه افتاد.
دو قدم برداشت.
سه قدم.
پنج قدم.
صدای قدمهای پسر هنوز پشت سرش میآمد.
برگشت.
«تو هنوز دنبال من میای؟»
پسر با خونسردی گفت:
«من دارم میرم کلاس خودم.»
«پس چرا پشت سر منی؟»
«چون کلاس منم همون طرفه.»
ا/ت آه کشید.
«خیلی خب.»
پسر خندید.
«راستی، من کیم تهیونگم.»
ا/ت چیزی نگفت.
تهیونگ منتظر ماند.
«تو؟»
ا/ت با بیحوصلگی گفت:
«کیم ا/ت.»
«خوشبختم.»
«همچنین.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
تهیونگ دوباره شروع کرد:
«سال اولی؟»
«آره.»
«رشته؟»
«موسیقی.»
تهیونگ ابروهایش را بالا برد.
«جدی؟ منم.»
ا/ت برای اولین بار با دقت بیشتری نگاهش کرد.
«تو؟»
«اینقدر تعجب نکن.»
«قیافت نمیخوره.»
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
«این توهین بود.»
ا/ت برای اولین بار گوشهی لبش کمی بالا رفت.
خیلی کم.
اما تهیونگ دید.
و همان لحظه لبخند خودش هم بزرگتر شد.
«آهان!»
ا/ت اخم کرد.
«چی؟»
«تو بلدی لبخند بزنی.»
لبخند ا/ت فوراً محو شد.
«اشتباه دیدی.»
و جلوتر رفت.
تهیونگ پشت سرش خندید.
«نه، نه. دیدم!»
---
آن روز، ا/ت نمیدانست پسری که فقط به خاطر یک تصادف کوچک وارد مسیرش شده، قرار است چقدر در زندگیاش بماند.
نمیدانست چند ماه بعد، صدای خندهی تهیونگ برایش به اندازهی موسیقی آرامشبخش خواهد شد.
و نمیدانست روزی خواهد رسید که دیگر موسیقی تنها چیزی نیست که برای فرار از گذشته به آن پناه میبرد.
چون بعضی آدمها خودشان تبدیل به یک آهنگ میشوند.
آهنگی که نمیتوانی از سرت بیرونش کنی.
حتی اگر بخواهی.
𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نت
سئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.
صدای رفتوآمد ماشینها، قدمهای دانشجوها و همهمهی خیابان، از پشت پنجره به اتاق میرسید.
کیم ا/ت روی تخت نشسته بود و بند کفشش را میبست.
هدفون سفیدرنگش دور گردنش بود و آهنگی آرام در پسزمینه پخش میشد.
مادرش از آشپزخانه صدا زد:
«ا/ت! صبحونهات رو نخوری دیرت میشه!»
ا/ت برای چند ثانیه به ساعت نگاه کرد.
۷:۱۷.
«دیر شده.»
کیفش را برداشت و بدون صبحانه از اتاق بیرون آمد.
مادرش با دیدنش آه کشید.
«حداقل یه چیزی بخور.»
ا/ت لبخند کوچکی زد.
«دانشگاه میخورم.»
البته خودش هم میدانست که احتمالاً نمیخورد.
این عادتش بود.
کم حرف زدن.
تنها ماندن.
و فرار کردن به دنیای موسیقی هر وقت که افکارش زیادی بلند میشدند.
---
دانشگاه شلوغتر از چیزی بود که تصور کرده بود.
دانشجوها دستهدسته کنار هم ایستاده بودند، بعضیها دنبال کلاسهایشان میگشتند و بعضیها از همان روز اول مشغول دوست پیدا کردن بودند.
ا/ت نقشهی دانشگاه را روی گوشیاش باز کرد.
«ساختمان هنر... طبقهی سوم...»
زیر لب مسیر را تکرار کرد و راه افتاد.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که ناگهان—
«آخ!»
چیزی به شانهاش برخورد کرد.
گوشی از دستش افتاد.
ا/ت با تعجب برگشت.
پسری جلویش ایستاده بود که یک لیوان قهوه در دست داشت.
قهوه تقریباً نصف شده بود.
پسر به لیوان نگاه کرد.
بعد به ا/ت.
بعد دوباره به لیوان.
«خوبه.»
ا/ت اخم کرد.
«چی خوبه؟»
پسر لبخند زد.
«اینکه قهوه روی شما نریخت.»
ا/ت به آستین لباس خودش نگاه کرد.
یک قطرهی کوچک قهوه روی آن افتاده بود.
«...ریخت.»
پسر چند ثانیه ساکت ماند.
«خب... پس اون قسمت خوب نبود.»
ا/ت نمیدانست باید بخندد یا عصبانی شود.
در نهایت فقط خم شد و گوشیاش را برداشت.
پسر سریع گفت:
«واقعاً ببخشید! حواسم نبود.»
ا/ت گوشی را داخل کیفش گذاشت.
«اشکالی نداره.»
و خواست برود.
«صبر کن!»
ایستاد.
پسر به برچسب روی کیفش اشاره کرد.
«این ساختمون هنر رو میخوای؟»
ا/ت سر تکان داد.
«آره.»
«منم همونجا میرم.»
ا/ت چند لحظه به او نگاه کرد.
«پس برو.»
پسر خندید.
«با هم؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون من ترجیح میدم تنها برم.»
پسر لبخندش را کمی جمع کرد.
«باشه.»
ا/ت راه افتاد.
دو قدم برداشت.
سه قدم.
پنج قدم.
صدای قدمهای پسر هنوز پشت سرش میآمد.
برگشت.
«تو هنوز دنبال من میای؟»
پسر با خونسردی گفت:
«من دارم میرم کلاس خودم.»
«پس چرا پشت سر منی؟»
«چون کلاس منم همون طرفه.»
ا/ت آه کشید.
«خیلی خب.»
پسر خندید.
«راستی، من کیم تهیونگم.»
ا/ت چیزی نگفت.
تهیونگ منتظر ماند.
«تو؟»
ا/ت با بیحوصلگی گفت:
«کیم ا/ت.»
«خوشبختم.»
«همچنین.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
تهیونگ دوباره شروع کرد:
«سال اولی؟»
«آره.»
«رشته؟»
«موسیقی.»
تهیونگ ابروهایش را بالا برد.
«جدی؟ منم.»
ا/ت برای اولین بار با دقت بیشتری نگاهش کرد.
«تو؟»
«اینقدر تعجب نکن.»
«قیافت نمیخوره.»
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
«این توهین بود.»
ا/ت برای اولین بار گوشهی لبش کمی بالا رفت.
خیلی کم.
اما تهیونگ دید.
و همان لحظه لبخند خودش هم بزرگتر شد.
«آهان!»
ا/ت اخم کرد.
«چی؟»
«تو بلدی لبخند بزنی.»
لبخند ا/ت فوراً محو شد.
«اشتباه دیدی.»
و جلوتر رفت.
تهیونگ پشت سرش خندید.
«نه، نه. دیدم!»
---
آن روز، ا/ت نمیدانست پسری که فقط به خاطر یک تصادف کوچک وارد مسیرش شده، قرار است چقدر در زندگیاش بماند.
نمیدانست چند ماه بعد، صدای خندهی تهیونگ برایش به اندازهی موسیقی آرامشبخش خواهد شد.
و نمیدانست روزی خواهد رسید که دیگر موسیقی تنها چیزی نیست که برای فرار از گذشته به آن پناه میبرد.
چون بعضی آدمها خودشان تبدیل به یک آهنگ میشوند.
آهنگی که نمیتوانی از سرت بیرونش کنی.
حتی اگر بخواهی.
- ۲.۸k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط