{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Twenty one

📸دکمه ی شاتر
پارت بیست و یک :


چشمانش داد میزد ، چیزی می خواهد بگوید .
ـــ چته ؟
رادمهر که تعجب کرده بود ، چشمانش گرد شد . سرش را کج کرد و گفت : من می خواهم یه بند به قرارداد اضافه کنم.
ـــ نه !
ـــ چرا ؟
ـــ چون تو...
ـــ چون من ، چی ؟
ـــ خودخواهی .
ـــ نه که خودت نیستی !
پشت چشمی نازک کردم . من از خودم فقط در برابر تو و دوستانت محافظت میکنم .
ـــ تو حق نداری بیای تو اتاقم و حق نداری به وسایل شخصیم دست بزنی و حق نداری توی کارای مربوط به خودم دخالت کنی .
این ها رو تند و جدی به زبان آورد . دست به سینه شدم و با اخم نگاهش کردم . انگار که این ها را توی قرارداد ننوشتم .
ـــ همونطور که برای تو شرط گذاشتم برای خودمم همون شرط وجود داره .
کلاه سوییشرت قرمزش را درست کرد و گفت : قبوله ، امضاع میکنم .
ـــ خب پس از فردا شب بیا ، مانعی نیست .
ـــ امشب نه ؟
ـــ نه ، چون تا قرار داد و به دست ارجانی نفرستم قبول نیست .
ـــ قرارداد تا کی اعتبار داره ؟
ـــ ده ماه .
ـــ بعد از اون ؟
ـــ ببینم چی پیش میاد .
ـــ باشه . فردا که کار دارم ؛ پس فردا میام .
ـــ باشه ، شمارتم بزار رو یخچال .
ـــ خانم سمیعی عذر میخواهم ، اسم شریفتون ؟
ـــ آه ، یادم رفته بود . دلوین . دلوین سمیعی .
*****
چشمانم را مالاندم تا خواب از سرم کاهش یابد . گوشی را از کنار بالش برداشتم . ثمین بود . تماس را پاسخ دادم و صدای خواب آلود و دورگه گفتم : الو ، سلام .
ــــ سلام داله دلی !
با صدای هوروش لبخند برلبم نشست .
ـــ سلام جوجه ، خوبی ؟
ـــ خوبم . داله دلی تجایی ؟
ـــ خونه ام ، جوجه .
ـــ دلم تنت شده ، داله .
ـــ ای خدا ، منم همینطور . دلم برای گاز گرفتن لپت تنگ شده .
ـــ وای میبینی زامیاد دلش برای هوروش تنگ میشه ، ولی برای من نه !
صدای خنده زامیاد از پشت گوشی آمد . صدایم را صاف کردم و گفتم : سلام خانم اپل جک حسود .
ثمین خندید و جواب سلامم را داد .
ـــ خوبی ؟ یه وقت یادت نباشه به من زنگ بزنیا !
ـــ ببخشید ، خیلی شلوغم . دیروز بعد از کار جنگل بودم . برگ درختای اینجا تازه داره زرد میشه ، باید ازش استفاده کنم .
ـــ اگه توی این نمایشگاه خوب از تابلو هات خرید بشه ؛ نونت تو روغنه دلوین !
ـــ تمام تلاشمم همینه .
ـــ پول کم نیاوردی؟
این سوال را زامیاد پرسید .
ـــ سلام ، نه، خدارو شکر !
ـــ سلام . خوبه . اوضاعت چطوره ؟
هیچی فقط با یه خلافکار هم خانه شدم و امروز قراره ، وسایلش را بیاورد .
ـــ خوبه . با صاحب کارم حسابی جورم .
ـــ کی از موقت بودن ، میای بیرون .
ـــ تقریبا نه روز دیگه .
تماس کمی ادامه یافت و من کمی با هوروش حرف زدم و ثمین هم از حال مادر زامیاد و چند تا اتفاق تعریف کرد.
از روی تخت بلند شدم و به گوشی رادمهر پیام دادم که میخواهم بروم حمام . این قانون را وضع کردم ، چون حمام و دستشویی خانه یکی بود و اگر کسی تحت فشار آمد خانه ، ناگهان در را باز نکند . خب آدم باید به همه چیز فکر کند .
حوله را برداشتم و به دیوار کنار ، آویزان کردم . در حال حمام کردن بودم . که صدای در آمد .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدم‌های من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط