My Arirang
My Arirang
Part 11
با احساس سرمای تیغ شمشیر فردی زیر گلوش زبانش بند آمد و متوقف شد...
خدمتکار با زبانی که بند آمده بود کمی سر برگردوند که با مردی شمشیر به دست نیمه برهنه که یک هانبوک سیاه به دوش داشت روبرو شد ....
یونگی:(زمزمه) از خواب بیدارش کنی سرتو از دست دادی ...
خدمتکار:(زمزمه) ج،ج،جن....جناب ...م،من
یونگی:(زمزمه) اینجا چه غلطی میکنی؟ چرا باید وقتی اربابت خوابه بیای داخل؟
خدمتکار:(با لکنت و زمزمه) من ،،،من از طرف مهمون ارباب یه پیام دارم ...
یونگی کمی اَبرو بالا انداخت و گفت
یونگی: (زمزمه) اون پیغام چی بوده؟ ...
خدمتکار: اجازه ...(تیغه شمشیر بالا اومد)
یونگی: (زمزمه)بفهم چیرو داری کجا و به کی
میگی...من آدم مهربونی نیستم!
خدمتکار:(زمزمه با ترس) مهمان ارباب گفتن که وقتی ارباب بیدار شدن من باید بهشون بگم که...که....
یونگی:( زمزمه) بنال!!!
خدمتکار: ایشون گفتن که ،،، ارباب خیلی بی معرفت هستن و ایشون هیچ وقت ،،،ت،تاکید کردن هیچوقت ایشون رو نمیبخشن ...
یونگی اَبرویی بالا داد و شمشیر رو پایین آورد و به روبروی خدمتکار رفت و به چهره او خیره شد و گفت
یونگی: همین بود؟
خدمتکار: ب،بله ،،،اما آخه من که چیزی ....
یونگی: اگه یک بار دیگه وقتی اربابت خوابه پاتو تو اتاق شخصیش بزاری مطمئن باش پیدات میکنم و ....
خدمتکار: چ،،،چشم قربان
یونگی: گمشو...
(وقتی در اتاق بسته شد یونگی برگشت و با جیمینی مواجه شد که از داخل تخت خواب آلود نگاهش میکرد ...)
جیمین: میشه کارمندهامو تهدید نکنی... فکر کردی کی هستی؟
یونگی: اونی که یک ساعت قبل دستت از دور کمرش باز نمیشد .
جیمین: عوضی
یونگی: مهمونت کی بود؟
جیمین: به تو ربطی نداره ،بخاطر تو زندگیم بهم ریخته
یونگی: بهتره یادت نره که تو و زندگی تو به من ربط دارید پس بهتره با این حقیقت کنار بیای
جیمین: روشن فکر شدی جناب مین !
یونگی کمی با سری کج به او نگاه میکنه که ...
یونگی: (لحن جدی ولی آروم) صدات بغض داره قناری؟ مشکل چیه؟ خوبی؟
جیمین:(خنده عصبی) دیگه همین مونده ت،تو ،،،،تو حال منو بپو،،، ( بغضش ترکید و زد زیر گریه)
جیمین سعی میکرد با دستان مثل یه کودک جلوی اشک هاشو بگیره که احساس کرد صورتش به سینه برهنه یونگی تکیه خورد و بازو های آلفا به دور بدنش پیچیده شد ،،،
یونگی: داره کم کم به این مهمون حسودیم میشه ....
.
.
کاخ شرقی
.
.
جونکوک با آرامش به ژنرالی که مشغول دادن فرمان های لازم بود نگاه میکرد
چند ثانیه نفس عمیق کشید ،،، باور نمیکرد چطور موفق شده استرسش رو کنترل کنه ...و البته فرمونش رو
در افکارش قرق بود که ناگهان صدای گفت
تهیونگ: حالتون خوبه ؟
جونکوک: بله ، من ،،، کمی خسته هستم پس میتونیم فردا باهم ...
تهیونگ: میشه حرف بزنیم
جونکوک کمی به چشمان آلفا نگاه کرد که اورا دقیق و خیره نگاه میکردند
جونکوک: راجب چی؟
تهیونگ: ما همدیگرو و دیدیم؟
جونکوک ناخداگاه کمی به آلفا خندید و گفت
جونکوک: فکر نکنم ،چون قطعاً دیدن آلفایی مثل شما ... سخته از یاد آدم بره چون ...
شما ماسک خاصی دارید
Part 11
با احساس سرمای تیغ شمشیر فردی زیر گلوش زبانش بند آمد و متوقف شد...
خدمتکار با زبانی که بند آمده بود کمی سر برگردوند که با مردی شمشیر به دست نیمه برهنه که یک هانبوک سیاه به دوش داشت روبرو شد ....
یونگی:(زمزمه) از خواب بیدارش کنی سرتو از دست دادی ...
خدمتکار:(زمزمه) ج،ج،جن....جناب ...م،من
یونگی:(زمزمه) اینجا چه غلطی میکنی؟ چرا باید وقتی اربابت خوابه بیای داخل؟
خدمتکار:(با لکنت و زمزمه) من ،،،من از طرف مهمون ارباب یه پیام دارم ...
یونگی کمی اَبرو بالا انداخت و گفت
یونگی: (زمزمه) اون پیغام چی بوده؟ ...
خدمتکار: اجازه ...(تیغه شمشیر بالا اومد)
یونگی: (زمزمه)بفهم چیرو داری کجا و به کی
میگی...من آدم مهربونی نیستم!
خدمتکار:(زمزمه با ترس) مهمان ارباب گفتن که وقتی ارباب بیدار شدن من باید بهشون بگم که...که....
یونگی:( زمزمه) بنال!!!
خدمتکار: ایشون گفتن که ،،، ارباب خیلی بی معرفت هستن و ایشون هیچ وقت ،،،ت،تاکید کردن هیچوقت ایشون رو نمیبخشن ...
یونگی اَبرویی بالا داد و شمشیر رو پایین آورد و به روبروی خدمتکار رفت و به چهره او خیره شد و گفت
یونگی: همین بود؟
خدمتکار: ب،بله ،،،اما آخه من که چیزی ....
یونگی: اگه یک بار دیگه وقتی اربابت خوابه پاتو تو اتاق شخصیش بزاری مطمئن باش پیدات میکنم و ....
خدمتکار: چ،،،چشم قربان
یونگی: گمشو...
(وقتی در اتاق بسته شد یونگی برگشت و با جیمینی مواجه شد که از داخل تخت خواب آلود نگاهش میکرد ...)
جیمین: میشه کارمندهامو تهدید نکنی... فکر کردی کی هستی؟
یونگی: اونی که یک ساعت قبل دستت از دور کمرش باز نمیشد .
جیمین: عوضی
یونگی: مهمونت کی بود؟
جیمین: به تو ربطی نداره ،بخاطر تو زندگیم بهم ریخته
یونگی: بهتره یادت نره که تو و زندگی تو به من ربط دارید پس بهتره با این حقیقت کنار بیای
جیمین: روشن فکر شدی جناب مین !
یونگی کمی با سری کج به او نگاه میکنه که ...
یونگی: (لحن جدی ولی آروم) صدات بغض داره قناری؟ مشکل چیه؟ خوبی؟
جیمین:(خنده عصبی) دیگه همین مونده ت،تو ،،،،تو حال منو بپو،،، ( بغضش ترکید و زد زیر گریه)
جیمین سعی میکرد با دستان مثل یه کودک جلوی اشک هاشو بگیره که احساس کرد صورتش به سینه برهنه یونگی تکیه خورد و بازو های آلفا به دور بدنش پیچیده شد ،،،
یونگی: داره کم کم به این مهمون حسودیم میشه ....
.
.
کاخ شرقی
.
.
جونکوک با آرامش به ژنرالی که مشغول دادن فرمان های لازم بود نگاه میکرد
چند ثانیه نفس عمیق کشید ،،، باور نمیکرد چطور موفق شده استرسش رو کنترل کنه ...و البته فرمونش رو
در افکارش قرق بود که ناگهان صدای گفت
تهیونگ: حالتون خوبه ؟
جونکوک: بله ، من ،،، کمی خسته هستم پس میتونیم فردا باهم ...
تهیونگ: میشه حرف بزنیم
جونکوک کمی به چشمان آلفا نگاه کرد که اورا دقیق و خیره نگاه میکردند
جونکوک: راجب چی؟
تهیونگ: ما همدیگرو و دیدیم؟
جونکوک ناخداگاه کمی به آلفا خندید و گفت
جونکوک: فکر نکنم ،چون قطعاً دیدن آلفایی مثل شما ... سخته از یاد آدم بره چون ...
شما ماسک خاصی دارید
- ۴۸
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط